تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

داستان شماره ۹۴_ لبخند،هدیه ای که امروز بخشیدم.
نویسنده: منیره مردانی

روزی پر از دغدغه را گذارنده بودم،از خستگی زیاد به اتاقم پناه آوردم،خودم را لابه لای کتابهایم مخفی کردم،اما پناه گرفتن بین کتابهایم هم آرامم نمی کرد.
مثل گذشته تنها خواندن کتابها آن‌چیزی نبود که فقط برای پیشرفت زندگی ام بخواهم.
در حال حاضر تنها چیزی که رنگ زندگی را برایم عوض می کرد عمل کردن بود،عمل به همه آن چیزهایی که طی این همه سال خوانده بودم.
لب تاپم را باز کردم و شروع کردم به نوشتن،هر چه را که به ذهنم می رسید می نوشتم،به تازگی نوشتن کتابی را به پایان رسانده بودم و همین عمل کردن به یک کار به من آرامشی می داد که به عنوان یک هنرمند به نوشتن روزانه بپردازم.
این ذهنیت عمل گرایی مدتی بود تحرک عجیبی به من می داد چند کاری که قرار بود در روزهای بعد انجام دهم بلند شدم و یکی یکی آن ها را انجام دادم.
با حسی از آرامش نشستم و کتابی برای خواندن به دست گرفتم.
هر چه جلوتر می رفتم قلم نویسنده گیراتر می شد و چیزهایی می گفت که به نظرم تازه می آمد.
نویسنده می گفت:در این دنیا،به عنوان یک انسان زمانی شناخته خواهی شد که هدیه ای برای بخشیدن داشته باشی،کاری برای انسانها انجام بدهی که ذهنیت شان را برای رشد تغییر بدهد.
یک لحظه گمان کردم منظور از هدیه ای برای بخشیدن،همان هدیه های فیزیکی است که به مناسبت های مختلف به یکدیگر می دهیم.
با کنجکاوی زیاد،جلوتر رفتم،نویسنده خیلی زیبا نوشته بود منظورم از هدیه ای برای بخشیدن به دیگران،آن هدیه ای که در ذهن شماست نیست.
منظورم این است،در دنیایی پر از گرفتاری و غم،بیشترین چیزی که انسانها نیاز دارند لبخندی است که می توانید به آنها هدیه بدهید،زمانی که احتیاج به کمک دارند کمترین هدیه ای که می توانید به آنها ببخشید این است که فقط ساعتی کوتاه به حرفهایشان گوش کنید،زمانی که در یک رستوران مشغول به کار هستید به مشتریان با لبخند نزدیک شوید هر آنچه که نیاز دارند قبل از اینکه خودشان به آن اشاره کنند شما در اختیارشان قرار دهید،این هدیه ای است که می توانید به دیگران ببخشید.
کتاب را بستم و به فکر فرو رفتم،چقدر هدیه هایی زیادی بود که می توانستم به دیگران ببخشم اما از بخشیدنشان دریغ کرده بودم.
مدتها بود که به آدمهای اطرافم لبخندی را نبخشیده بودم،چقدر از خودم و اطرافم غافل بودم و این یکی از همان عمل کردنهایی بود که باید هر چه سریعتر انجامشان می دادم.
موبایلم را برداشتم و شماره مادر بزرگم را گرفتم و دقایقی را به پرسیدن حالش گذراندم،بعد از آن پدر بزرگم و کل اهل خانه.
حرفی که مادر بزرگم را زد هیچ گاه فراموش نخواهم کرد: عاقبت بخیر بشی که تماس گرفتی و حالی از ما پرسیدی،احساس کردم صدای خنده هایشان را از همان جا حس می کنم.
و لبخند هدیه ای بود که آن روز به آدمها بخشیدم و این بزرگترین سعادت در زندگی من بود.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. حسین شهریاری گفت:

    همیشه لبخند تزیین لبهایتان
    عالی . درود بر شما