تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

قتلگاه
نویسنده: پرستو انصاری

-امیر میرزا
اسب چوبی‌اش سُم می‌کشد روی زمین و از حرکت می‌ایستد. سرش را به سمت صدای آشنا بر‌میگرداند. احمد بیگ را مثل همیشه پیچیده در قبایی فاخرانه می‌بیند. از جایش بلند میشود و فاصله را کوتاه می‌کند.
-سلام جناب احمد بیگ.
احمد بیگ که با کلاه دراز و بزرگی که روی سرش نشسته، بلند‌تر هم به نظر میرسد، نگاهی به صورت معصومش می‌اندازد و دست به شانه‌اش می‌گذارد.
-علیک‌ سلام شاه‌ پسر
اسب چوبی را بالا میاورد و در دستش تکان میدهد.
-ببین جناب احمد بیگ، اینو بابا شاه خان برام درست کرده.
اسب چوبی را در دست امیرمیرزا لمس می‌کند. بغض لانه می‌کند در گلویش اما پس میزند این احساس را.
-امیر میزرا
سرش را تا جای ممکن بلند میکند و با چشمان درشت سیاهش زل میزند به چشمان احمد بیگ.
-بله جناب احمد بیگ
چشمانش دو دو میزند اما حرفش را می‌گوید.
-یاد داری امروز قرار بود چیکار کنیم؟
لب‌هایش را جمع می‌کند و بعد یکدفعه مردمک چشمانش گشاد میشوند.
– بله جناب احمد بیگ، قرار بود امروز بریم جنگل پشت کاخ ییلاق نشین.
احمد بیگ تکه‌ی کوچک سر کچل پسر را که از کلاه بیرون مانده، نوازش می‌کند.
-مرحبا پس مهیا بشید که بریم.
دست کوچک امیر میرزا را گرفته و میبرد به سمت درخت‌زار پشت ییلاق نشین. امیر میرزا ذوق دارد و مدام با چوب دراز در دستش بوته‌ها و خار‌های نشسته در راهش را نوازش می‌کند. به دریاچه‌ی عمیق وسط جنگل که میرسند، احمد بیگ توقف می‌کند.
-خب، رسیدیم شاه پسر
امیر میرزا ذوق زده به سمت دریاچه میدود و کنارش زانو میزند و دستش را داخل آب میبرد.
-چه آب زلالی داره جناب احمد بیگ
احمد بیگ غمگین می‌خندد.
-اره اما از فردا دیگه آبش زلال نیست.
سرش را نصفه نیمه به سمت احمد بیگ برمی گرداند.
-چرا جناب احمد بیگ؟!
نزدیکش میشود و روی دو زانو میشیند و دست خیس خورده در آب امیر میرزا را می‌گیرد.
-امیر میرزا، یاد داری برات گفته بودم که هر نفر که به این جهان پا میزاره سرنوشت و اقبالی داره؟
سرش را یک وری می‌کند.
– بله جناب احمد بیگ
احمد بیگ سر تکان می‌دهد.
-بعد هم گفته‌بودم که زمان مرگ هر نفری تعیین شده و راه فراری ازش نیست، یاد داری؟
امیر میرزا اینبار با سر تایید می‌کند و احمد بیگ بغض می‌کند و می‌خواهد ادامه دهد که محمد خلدی‌ جلاد باشی از لای بوته‌ها بیرون می‌پرد.
-جناب احمد بیگ شنیده بودم خوش صحبتی ولی دیگه دم قربانگاه که فلسفه باز نمی‌کنن!
چشمان امیر میرزا که از آمدن ناگهانی خلدی گرد شده، حالا شنیدن این جملات نامفهوم هم تعجب و حیرانی‌اش را بیشتر میکند.
-ایشون کی هستن جناب احمد بیگ؟!
احمد بیگ هل می‌کند.
-ا..از دوستان من هستن.
جلاد باشی که اما حوصله قصه‌بافی‌های احمد بیگ را ندارد دست امیر میرزا را می‌چسبد وادارش می‌کند زانو بزند روبه دریاچه. احمد بیگ گوشه‌‌ای کز می‌کند و ساکت میشود اما چشمانش آماده‌ی باریدن هستند. شش ساله که باشی هنوز زندگی را نفهمیدی چه برسد به مرگ اما ترسیده بود امیر میرزای شش ساله که رنگش پریده و می‌لرزد و هق هق می‌کند زیر تیغ شمشیر سرد خلدی که روی گردنش نشسته.
-،ج..ج..جناب ا..احمد بیگ م..من چ..چه‌ کار ب.. بدی ا..ازم س..سر زده؟
اشک میبارد و سیل میشود در کاسه‌ی چشمان احمد بیگ. مهلت حرف بیشتری نمی‌ماند و خلدی با یک حرکت خون سرخ امیر میرزا را میریزد در دل دریاچه و کدر میکند همه‌ی زلالی‌اش را.
شمس‌الملوک زبانش از داغ پسر بند می‌آید و کابوسی از جنس روح نالان پسر بچه‌ای شش ساله، خواب آرام را از شاه می‌گیرند اما تا صادق میرزا به پنج سالگی برسد وقت هست تا حال همه خوب شود و قتلگاه دیگری شاید اینبار بالای کوه روبه روی کاخ به پا شود.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. آنیتا گفت:

    داستانت عالی بود. کاملا حس وحال
    داستانهای تاریخی رو داشت.

    برداشتم این بود که امیر میرزا به خاطر تخت وتاج قربانی شد. ولی وقتی آخرش خوندم قتلگاه دیگه، گفتم نکنه قربانی کردن یه سنت بوده؟ آخرش رو نفهمیدم.

    ولی خیلی غم داشت .

    • پرستو انصاری گفت:

      خیلییی مرسییی خوندین😃😍❤
      مرسییی میگین حس و حال تاریخی داشت، خیلی خوشحال شدم همش نگران بودم نده این حس رو😃
      بله درست برداشت کردین و صادق میرزا هم پسر دیگرش بود که به زودی بزرگ میشد و به تهدید به حساب میومد باز