تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

قرار ملاقات
نویسنده: محمد پارسا

صدای زنگ در رشته‌ی افکارم را پاره کرد. باید محمد باشد که اینطور زنگ در را فشار می‌دهد. ساعت ۰۶:۰۶ غروب است. مثل همیشه زودتر از من حاضر شده است. از پله‌ها پایین رفتم و او را جلوی در دیدم.

+ کجایی محمد؟ باید بریم دیر میشه.

– اول سلام. باشه حالا وقت زیاده.

راه افتادیم و تو این فکر بودم چطوری باید انجامش بدم؟ دو سالی میشد که حرفی ازش نزدم. خود محمد هم تازگی‌ها فهمیده بود و حالا گیر سه پیچ داده که باید برم سراغش.

+ بهش خبر دادی کجا بیاد؟

– آره. میز هم تو رستوران رزرو کردم.

+ باریکلا. همیشه خوبه که حرف گوش کن باشی.

از مسیر همیشگی نمی‌رفتیم. محمد می‌گفت نمی‌خواد کسی را تو راه ببینم که باعث بشه به قرار دیر برسم یا برای من مزاحمت ایجاد کند. حرف‌هاش همیشه طوری به نظر می‌آید انگار بیشتر از من می‌فهمد. هر دوی ما همسن هستیم ولی همیشه منطقی‌تر از من بوده است. من در اینکه کارم نتیجه خوبی دارد یا نه شک داشتم ولی او خیلی مطمئن به نظر می‌آمد و حتی سر اینکه جواب مثبت بگیرم شرط بسته بود. از بد شانسی من تو راه سینا رو دیدم. حالا او هم گیر داده می‌خواد شیرینی خریدن ماشینش رو بدهد. هرچی من میگم آقا باشه برای بعد حرف تو کتش نمی‌رود.

– محمد! بیا بریم همین نزدیکی‌ها یه رستوران خوب. شیرینی هم می‌خوام بدم ناز می‌کنی؟

+ سینا جان! کار دارم دیر میشه.

فایده‌ای نداشت تا اینکه محمد بدون اینکه سینا رو بشناسه پرید وسط و گفت: « دوست عزیز! محمد قرار داره. باید بریم. خداحافظ.»

دستم رو کشید و در چشم به هم زدنی از آنجا دور شدیم. با اینکه از کار محمد خوشم نیآمد ولی هرچی باشد از دست سینا خلاصم کرد.

به رستوران آفتاب رسیدیم. جای خیلی شیکی بود. اگه رزرو نکنی کسی رو راه نمی‌دهند. جلوی در ازمون کد رزروی رو خواستند. میز شماره ۶ رو برایم آماده کردند. رفتیم سر میز. به محمد گفتم که نباید خیلی عجله می‌کردیم. قرار ساعت ۷ بود ولی ما نیم ساعت زودتر اونجا بودیم. شاید فقط این ما نبودیم که زود اومدیم! نگاهم به در رستوران بود تا او بیآید. تنها چند دقیقه بعد ما رسیده بود. به محمد نگاه کردم و گفتم: « خب رفیق دمت گرم. از اینجا به بعدش با من.»

+ شوخی میکنی؟ من اینجا نباشم خراب میکنی همه چی رو.

– نمی‌فهمم که چرا انقدر زود اومده.

+ آها راستی اینم موبایلت.

وقتی وارد رستوران شد دنبال من می‌گشت. چند ثانیه بیشتر طول نکشیده بود که پیدام کرد. سر میز آمد و رو به روم نشست. چند ثانیه‌ای بدون اینکه حرفی بزنم و جوابی به سلامش بدهم، بهش خیره شدم. چشم‌هاش همون رنگ عسلی خاص خودش را داشت. موهاش را خیلی قشنگ بافته بود. یادمه روز اولی که دیدمش هم موهاش بافته شده بود. خال بالای لبش همیشه خاص بوده برام و خیلی خوشگلش می‌کند. بالاخره سکوتمان با دومین سلامی که داد شکست.

– سلام. چرا انقدر زود اومدی؟

+ خودت گفتی! پیام دادی زودتر بیا.

پیامک رو که نشونم داد فهمیدم فقط کار محمد می‌تواند باشد. حداقل باهام باید هماهنگ می‌کرد. یه نگاه چپ بهش کردم تا دیگه سرخود کاری نکند.

+ خب محمد. کاری داشتی؟ گفتی مهمه.

– خب راستش یه چیزی هست…

محمد خیلی آروم در گوشم زمزمه کرد: «بگو دیگه. نمیتونی بگی، من بگم.»

– نه…

+ چی نه؟

– خب راستش …

شروع کردم به زدن حرفایی که تو این دو سالی توی دلم جمع شده بود. از همه چیز گفتم. خط به خط حرف‌هایی که توی ذهنم نوشته بودم و هر روز با دلم مرورش می‌کردم را گفتم. روی صندلی رو به روی من هر چند لحظه با ریتم خاصی با پاهاش به میز ضربه می‌زد ولی هیچ چیز نبود که بتواند رشته افکارم را قطع کند. وقتی زغال حرف‌هام تموم شد، آخرین کلماتم رو براش ادا کردم: «…دوستت دارم.» دستش را به سمتم دراز کرد. صدای ریتم ضرباتش قطع شد. صندلیش رو کمی تکون داد و به من نزدیک‌تر شد. صدای نفس‌هاش را در گوشم حس می‌کردم که گفت: «می‌دانم. منم همینطور.»

در همین بین محمد رو دیدم که از چند میز آن‌طرف‌تر به من چشمک می‌زند و با چشم‌هاش می‌گوید: «دیدی؟ حق با من بود.»

آخر شب بعد از قدم زدن توی پارک با او، مرا با ماشینش به خانه رساند و رفت. در خانه را باز کردم. یادم نمی‌آمد حتی کی از محمد جدا شدم ولی وقتی وارد خانه شدم او را دیدم. دست در جیب کردم تا شرطی که بسته بودیم را بهش ادا کنم. دستم را دراز کردم تا پول را به او بدهم ولی برخلاف اینکه دستش را برای گرفتن آن دراز کرد پول بر زمین افتاد و او فقط بهم چشمکی زد و در آینه محو شد.

صدای زنگ در آمد. چند باری به صدا درآمده بود. همسایه‌مان خانم سهرابی بود. سراغ مادرم را می‌گرفت. وقتی به ساعت نگاه کردم فهمیدم وقت کمی باقی مانده است. ساعت ۰۶:۰۶ بود.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. آنیتا گفت:

    جمله های روان، فضاسازی عالی،
    آخرش هم که ضربه فنی مون کردی.

    عالی بود نویسنده شدی دیگه .

    منتظر کتابت هستم.
    ببخش اینجوری صمیمی نوشتم .همش فکر میکنم، خیلی جوونی.
    میشه سن شما رو بپرسم؟

  2. پرستو انصاری گفت:

    یه جور مغزم رو قلقلک داد
    پایان خیلی خوب و جالبی داشت😃
    از اون داستانا بود که باید یه دو باری بخونه آدم تا اون نشانه گذاری ها و کلید ها رو بهتر درک کنه و این جالبش کرده بود
    خسته نباشید