تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

داستان شماره ۹۳_دردهای پنهان
نویسنده: منیره مردانی

دمنوش مورد علاقه ام را آماده کردم و با آرامش به اتاقم رفت و رو به پنجره به گلدان های زیبایم خیره شده بودم بعد از نوشیدن دمنوش به سمت دفترم رفتم و شروع کردم به روزانه نویسی به هر کلمه ای که می نوشتم حسی از آرامش را تجربه می کردم.
موبایلم زنگ خورد،مراجع بود،فراموش کرده بودم موبایلم را آفلاین کنم.
مدتها بود به علت علاقه به نوشتن از شغل روانشناسی فاصله گرفته بودم و به سمت کار نویسندگی آمده بودم.
شاید این گفته جالب باشد،بین شغل و کار تفاوتی وجود دارد که هر کسی متوجه این تفاوت بزرگ نیست.
شغل آن چیزی است که باید در آن تابع دستورالعمل ها باشید و هر روز تکرار شنیدن دستورالعمل های بالاسری هاست.
کار،در راستای استعداد و مهارت های ماست و آن چیزیست که تا آخر عمر می توانیم آن را داشته باشیم بدون بازنشستگی.
به علت درگیر شدن با گرفتارهای زندگی مردم بعد از مدتی حس فرسودگی داشتم و دیگر نمی خواستم به شغلی که حس خوبی به آن نداشتم ادامه بدهم،و از آن جا که نوشتن به من آرامش می داد نوشتن و نویسندگی را به عنوان کار انتحاب کردم و الان ۲۴ از زندگی ام را برای نوشتن بگذرانم بیشتر به طول عمرم اضافه بشود تا اینکه بخواهم حس فرسودگی داشته باشم.
در فکر بودم که مراجع پیامی داد و گفت: من می خواهم خودکشی کنم دیگر طاقت ماندن در این دنیا را ندارم شما تنها کسی هستید که می خواستم آخرین حرفهایم را بزنم و بروم.
حسی از ترس همه وجودم را گرفت،آیا دوباره باید برای آخرین بار به شغلم برمیگشتم،مگر من نمی نوشتم که نوشته هایم درمانی باشد و هدیه ای برای زخمهای دیگران؟
پس این شغل هم گاهی هدیه و درمانی است بر زخم آدمهای درمانده.
بدون معطلی شماره مراجع را گرفتم،دعا دعا می کردم جواب بدهد.
اگر اتفاقی می افتاد خودم را برای این چند ثانیه زمانی که گذشت نمی بخشیدم.
صدای خسته و پر از بغضش را شنیدم و از اینکه هنوز اعتقادی نیفتاده بود نفس عمیقی کشیدم.
گفتم:عزیزم خوبی؟
چه شده؟ این حرفهایی که پیامک کردی از کجا آمده،کار خوبی کردی به من زنگ زدی.
چند دقیقه ای دردناک گریه میکرد،سکوت کردم تا گریه کند و آرام شود.
خودش به حرف آمد و گفت:از تنهایی زیاد می خواهم بمیرم،هیچ کس برایم نمانده.
همسرم کل خانواده را از ما دور کرده،آنقدر بداخلاق و خسیس است که بچه هایم در این خانه جا ندارند،دخترانم و نوه هایم از ترس همسرم پا به این خانه نمی گذارند.
پسرم هم که آواره کوچه و خیابان برای یک ریال پول،خودم هم که افسرده.
گفتم به همسرت فرصت بده و با او حرف بزن شاید از موضوعی ناراحت است و علت خسیس بودنش شاید ناشی از موضوعی است که او را به سمت این خصیصه برده است.
و یک جا گفتم:ببین زندگی آنقدر قشنگ هست که دیگر این موضوعات کوچک خساست و گاهی این عصبانیت ها به چشم نیاید.
در همان لحظه حرفی زد که شرمنده او و حرفی که زده بودم شدم.
گفت:خانم مشاور،شما درست میگویید اما اگر خود شما یک روز از این روزهای قشنگ زندگی برای نماز صبح از خواب بلند شوی و برای گرفتن وضو تو همین هوای قشنگ خدا به حیاط بروی و جنازه پسرت را بر سر درخت خودش را به دار زده ببینی،آیا همه روزها قشنگ خواهد بود؟
دلم می خواست گریه کنم،چرا احساس میکردم هر مسئله ای به همین سادگیست که بشود با چند کلمه حلشان کرد.
مداوم عذرخواهی می کردم.
لبخند تلخی زد و گفت:حق داری خانم مشاور به قدری این موضوع سنگین هست که برای هر کس قابل درک نباشد،و اینکه بعد از این قضیه همسرم بدتر شد،خسیس تر شد،بچه هایش را آزار می دهد،هیچ محبتی به من نمی کند.
بعد از شنیدن حرفهای این زن درمانده،تمام تلاشم را کردم از خودکشی منصرفش کنم حدود دو ساعت زمان گذشت که زن به آرامش رسید و نفس راحتی کشیدم.
از زن خواستم محیط خانه را تغییر دهد،به همسرش نزدیک شود.
زن گفت:این مرد آنقدر از همه لحاظ خسیس است در حرف زدن،در محبت،در خرج کردن،در حتی محبت به خودش که کل روز بعد از برگشت از کار تنها برنامه ای که دارد رفتن به اتاقکی انتهای حیاط است و در آنجا از چند بز و گوسفند نگهداری می کند و تا شب با آنها سرگرم است.
از زن پرسیدم: به پول آن گوسفندها نیاز دارید؟
زن خندید و گفت:همسر من پولدارترین فرد این منطقه است ولی مضحکه کل محل شدیم.
موضوعی توجهم را جلب کرد،اینکه چرا با این همه ثروت مرد خسیس است و اینکه از چند گوسفند مراقبت می کند با اینکه نیازی به آنها ندارد.
از زن خواستم چند مرتبه ای که همسرش برای مراقبت از گوسفندان می رود به آنجا برود و ببیند همسرش کل آن ساعات را آن جا چه می کند.
زن باتعجب زیاد گفت:چرا باید این کار را بکنم او حتی اجازه نمی دهد من نزدیک به آنجا بشوم و اینکه دنبال چه باید بگردم.
از او خواهش کردم فقط چند مرتبه به صورت یواشکی همسرش را تحت نظر بگیرد،و او قبول کرد.
یک هفته ای بیشتر گذشته بود که بالاخره زن تماس گرفت.
بعد از سلام با صدای بلندی شروع به گریه کرد،ترسیدم شاید دوباره تصمیم به خودگشی گرفته.
خواهش کردم صحبت کند تا ببینم چه شده،که یکدفعه گفت:خانم مشاور من بعد از خدا تنها پناهم شما بودید،واسطه ای که خدا برایم فرستاد،الهی هر چه از خدا می خواهید به شما بدهد.
خوشحال شدم و پرسیدم چه شده؟
گفت:بعد از اینکه از من خواستید بروم و همسرمرا از دور ببینم چیز عجیبی دیدم.
از آنجایی که این موضوع شدید کنجکاوم کرده بود گفتم زود بگو ببینم چه شده؟
زن با همان حالت بغضی که از خوشحالی بود گفت:خانم مشاور،همسرم چون خسیس بود آن گوسفندها و بز ها را نگرفته بود،همسرم چون همه از او دور شده بودند از تنهایی زیاد نمی توانست درد دلش را به کسی بگوید این گوسفندها را خریده بود که مثل یک موجود زنده با آنها درددل کند،خانم مشاور هر حرف همسرم مثل خنجری بود روی دلم،از تنهایی اش با گوسفندان حرف می زد،از اینکه چقدر من را دوست داشته اما احساس می کرده بخاطر عصبانیتش من از او متنفرم از حس شرمندگی نزدیک من نمیشده،و بدتر اینکه تمام وجودش بعد از خودکشی پسرمان مثل گلوله آتش است و مدام برای نبودن پسرمان و دردی که در حین خودکشی کشیده اشک می ریخت. و شاید باورتان نشود حیوانات زبان بسته در همه آن شب ها به همسرم زل می زدند وبه حرفهایش گوش می کردند و انگار چهره این حیوان های زبان بسته غمگین بو .
خانم مشاور شاید باور نکنید وقتی فهمیدم همسرم ده برابر ما درد کشیده داغون شدم همان جا طاقت نیاوردم رفتم داخل و بعد از سالها در آغوش کشیدمش و هر دو با هم گریه کردیم و الان چند روزی است که همسرم به آرامش رسیده و زندگی همان روی قشنگی که شما گفتید را به ما نشان داده است.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. حسین شهریاری گفت:

    عالی بود
    یکی از دردهای جامعه و افراد نسبت به هم شناخت و فهمیدن و درک یکدیگر است