تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

باورش سخته
نویسنده: لیلا فرزادمهر

 

 

 گاهی اتفاقی را می‌شنوم که باورش لااقل برای ذهن من بزرگ است.

 پیرمرد چند روزی بود که از خانه خارج‌شده و اثری از آثارش نبود.

میرزا مردی میان‌سال با املاک فراوان که دو زن و چند پسرودختر که همه را سروسامان داده بود،بعد از چند سال از ازدواج اول، همسر دوم را اختیار کرده  و هردو زن را دریک خانه نگهداری می‌کرد. بچه‌ها باهم بزرگ شدند و صدالبته سروکله زدن با زن‌ها و کنار آمدن با دعوای بچه‌ها، اعصابی فولادی را طلب می‌کرد که شکر خدا غضب میرزا همه‌چیز را به آنی حل‌وفصل می‌کرد.

 پسرها به تمام املاک پدر، بیمارستان‌ها، درمانگاه‌ها، پزشکی قانونی، کلانتری، خانه اقوام دور و نزدیک سر کشیدند و هر بار بی‌خبرتر از قبل.

مسیر آن روز را دنبال کردند تا سرنخی پیدا کنند.

پیرمرد سیگارفروش کنار دکه ایستاده بود. برایشان توضیح داد که آن روز پراید سفیدی با راننده خانم جلوی پدرشان را گرفته و بعد از کمی صحبت سوار شده است.

 جستجو به دنبال پراید را آغاز کردند در آن منطقه پدرشان سرشناس بود.

روز ماجرا، دریکی از رستوران‌ها به همراه خانم زیبایی  نهار مفصلی خوردندو بعد هم دختر سرویس را پرداخته است  .درحالی که صدای خنده‌هایشان می‌آمده رستوران را ترک کردند.

از دوربین رستوران توانستند عکسی از دختر به دست بیاورند.

دختری قدبلند با موهای بلوند اندامی باریک، دست پیرمرد را موقع خروج از رستوران در دست داشت و با عشق صورت پیرمرد را نگاه می‌کرد.

یکی از اهالی محل دختر را شناخت وآنهارا به در خانه او رساند.

دکمه آیفون را فشردند. زنی جوان پشت آیفون پاسخ داد. آن‌ها سراغ پدرشان را گرفتند.

دختر با عشوه مرد را صدا زد.

پسرها به‌صورت هم نگاه کردند و بدون عکس‌العمل در جا ایستادند. مرد پشت در حضور پیدا کرد.

بچه‌ها پدر را بوسیدند و حالش را جویا شدند. دخترها اشک‌هایشان بند نمی‌آمد. خواستند که باهم به خانه برگردند.

پدر پاسخ داد:” به راه خودتان بروید اینجا با گلناز زندگی می‌کنم.”

بچه‌ها مستأصل به او نگاه می‌کردند. با مکثی تعریف کرد که گلناز عاشق منه و منم عاشق او هستم آن روز باهم آشنا شدیم والان هم همسرم هست.

بچه‌ها به هر خاروخاشاکی دست انداختند تا شاید پدر را منصرف کنند.

در جواب آخر شنیدند”: گلناز خانم از من هیچی نمیخواد فقط خودم برای هدیه ازدواجمان برایش ۲۰۶ صفر خریدم الآن هم باهم خیلی خوب و خوش زندگی می‌کنیم. شما هم بروید و برای خودتان فکر کاروبار درست ودرمون باشید، چون قصد دارم اموالم را بفروشم با گلناز خانم سفر اروپا بروم.”

 

در تمام مدتی که پدر با آن‌ها صحبت می‌کرد بچه‌ها یاد مادرشان بودندو سفر شاه‌عبدالعظیمی که هرگز مادرشان در خواب هم ندید.

بعد از چند بار شنیدن صدای گلناز خانم که آقا میرزا را به خانه دعوت می‌کرد بالاخره “جانم های” آقا میرزا با بسته شدن در به اتمام رسید.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما