تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

کدخدای جوزان
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

کدخدا                                                                          حاج آقا تو مغازه سرگرم راه انداختن مشتریها
بود ‘ اکثر مشتریها آشنا بودن و به حاجی اعتماد داشتند ‘ حاجی هم با همه تک و تعریف می کرد ‘
و یه جورایی هم معتمد محل بود ‘
حاج حسین بابای دوستش بود و بیشتر مواقع
خونه حاجی و گاهی هم به خونه اونا می رفتن ‘
عشق شون فوتبال بود و تیم را خود پایه گذاری کرده بودن ‘روبروی مغازه حاجی بیمارستان پهلوی سابق و ولی عصر بعد از انقلاب بود ‘
پسر حاجی تازه تصدیق گرفته بود ‘ حاجی هم وانت تویوتا خرید که اقلام 
مغازه خوار وبار فروشی را هم تهیه کند ‘
مغازه خلوت بود ‘ حاجی هم مشغول پاک کردن
نخود و لوبیا و ”’بود ‘ وخود را سرگرم می کرد ‘
عادت داشت و بیکار وای نمی ایستاد ‘
ساعت نزدیک پنج بعد از ظهر بود ‘ دو نفر آمدند و به وانت مزدا نزدیک شدند ‘
و دنبال صاحب وانت می گشتند ‘ سوُال کردند
برای چه می خواهی ‘ گفتند میخواهیم باری را
به ملایر ببریم ‘ با هم مشورت کردند و به حاجی هم خبر دادند که می خواهند به ملایر بروند ‘
بابت کرایه هم به توافق رسیدند ‘ با راهنمایی مسافرین وارد بیمارستان شدند و بار مورد نظر
را با برانکارد آوردن ‘ و تازه متوجه شدند که بار
مورد نظر جنازه است ‘ و چون از اول صادقانه نگفته بودن دردهای ماشین را قفل کردند و به
بیرون بیمارستان آمدند ‘ دو نفر بودن و یک نفر
مسن تر هم آمد و سه نفری آنقدر التماس کردن
که هر دو گفتند بادا باد هر چه شد می رویم ‘
روی ماشین را چادر کشیدند و دو نفر عقب وانت
پهلوی جنازه نشستند و فرد مسن تر جلو سوار شد ‘ یعنی سه نفر زنده جلو ماشین و دو زنده و
یک جنازه هم عقب وانت جای گرفتند ‘ و به سوی ملایر حرکت کردند ‘هم خنده شون گرفته بود و هم از فرد مسن که عذر دار بود خجالت می کشیدند ‘ ولی به محض اینکه به همدیگه نگاه می کردن ‘ از دست در می رفت و یک چیزی را بهانه می کردن که بهش برنخوره ‘ جاده ملایر ‘ اونهم بعد انقلاب ‘  هم باریک بود هم پیچ درپیچ یعنی خیلی خطر ناکتر از جاده چالوس ‘
هنوز چهل کیلومتری به ملایر مونده بود هوا هم
تاریک شده بود ‘ که چراغهای ماشین شروع کرد به ظعیف و ظعیف تر شدن و بعد هم از کار افتاد ‘
تراژدی کامل شد ‘ هر چی با ماشین ور رفتن
افاقه نکرد و تغییری حاصل نشد ‘
هر کس نظری می داد ‘ فقط جنازه بی نظر با خیال راحت آرمیده بود ‘ ولی اونها در اون تاریکی و پیچهای کوهستانی از مرده و زنده
می ترسیدن ‘ هیچ ماشینی هم تردد نمی کرد ‘
در این اثنا نوری هویدا شد و اونها به خیال کمک گرفتن بسیج شدن با رسیدن اونها معلوم شد موتور سیکلت هست ‘ یواش کرد ولی نگه نداشت
دو نفر بودن
بالفور سوار شدند و موتوری را نشان گرفتند تا از نور چراغ آنها استفاده کنند ‘ هر چه تندتر می رفتند که به آنها بگویند ما پشت سر شما می آییم که از نور چراغ تون استفاده کنیم ‘ اونها تندتر می رفتند و ترسیده بودند ‘ و آنها علت را نمی دانستند ‘ در این تعقیب و گریز در پیچهای پی درپی به یکباره موتور و موتور سوار به هوا پریدند و بر زمین خوردند ‘ پایین آمدند و
زخمی ها را که یکی بی هوش ویکی هم آسیب دیده بود ‘ را سوار ماشین کردند ‘موتور را هم سوار کردند و فرد زخمی سراغ بقچه اش را
می گرفت ‘ گشتند و بقچه را پیدا کردند ‘ و به صاحبش دادند ‘ اونم گرفت و زیر سرگذشت ‘
معلوم بود تریاک هست ‘ برای همین هم ترسیده
بودن و فرار می کردن ‘ پنج شش کیلومتر مونده بود به ملایر با نور ماهتاب حرکت کردند و خیلی آهسته پس از ساعتی به ملایر رسیدند ‘
عده ای با یک مینی بوس به پیشباز میت آمده بودند ‘ پس از رسیدن به یکدیگر با توسر زدن
و زاری و شیون و کدخدا کدخدا کردن شروع و پس از چند دقیقه به پایان رسید ‘ زخمی ها در آن شلوغی به یکباره ناپدید شدند ‘ و بزرگ آبادی گفت که باید به روستای جوزان بروند ‘ هر کاری کردند که ماشین دیگری بگیرن زیر بار نرفتن و گفتند ما جلو می رویم و شما پشت سر ما بیایید ‘
بدون چراغ پشت سر مینی بوس حرکت کردند ‘
و به هر خواری بود به ده جوزان ملایر رسیدند ‘ که از قدیم و ندیم به خلاف و کشت تریاک  معروف بودند ‘
مردم به بیرون ده برای پیشباز آمده بودند ‘
چندین گوسفند و گاو را سر بریدن و غوغایی
شد مانند روز محشر ‘ اونم ساعت دو نیمه شب
عاقبت تابوت آوردند و کدخدا را از پشت ماشین پایین آوردند و شیون کنان بردند ‘ یا به مسجد یا به حمام ‘ و در طبقه دوم اطاقی به آنها دادند که استراحت کنند و فردا صبح برگردند ‘ قوت و غذا هم برای شان فراهم کردند ‘ تا صبح نشستند و گه گاه نشسته چرت می زدند ‘ ولی هنوز چشم بر هم نگذاشته بیدار می شدند ‘ عاقبت این شب طولانی و این سفر
به یاد ماندنی به پایان رسید و صبح زود حرکت کرده و به ملایر و اراک بازگشتند ‘ به تعمیر گاه رفتند و ذغال دینام را که تموم شده بود عوض
کردند ‘ باید ذغال دینام وسط جاده و پیچ های ملایر تموم می شد آنهم با جنازه که آنها را از ترس قبض روح کند ‘ می گویند قانون مرفی همینه ‘ مثل اینکه جناب مرفی با آنها طرفیت داشت ‘

هوشنگ مرادی بیست و چهارم تیر ماه ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما