تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

داماد هفت رنگ
نویسنده: حسین شهریاری

صدای دستگاه تیرچه زنی اش هر روز از ساعت ۶ تا ۱۰ صبح شنیده می‌شد. گاهی هم در شاخ و برگ درختان محل کارش صدا می پیچید، و صدا برگشت میشد مثل اینکه در کوه داد بزنی. در تابستان داغ دستگاه تیرچه و بلوک زنی اش چه سر و صدایی راه انداخته بود، همه فکر میکردند این کارگاه چه رونقی دارد. پدرش از توی باغچه حیاط شان گاهی نظاره کارهایش بود و گاهی به کمکش میرفت، که دست تنها نباشد. و پول اضافی برای کارگر و هزینه خورد و خوراک ندهد. روزی در حین کار به پسرعمه اش که به کمکش آمده بود می گوید عاشق دختری شده ام، میشه با خانوداه اش حرف بزنی و اجازه خواستگاری بگیری . سرانجام شبی پاییزی حدود ساعت ۱۰ به خواستگاری می روند، و طبق رسوم محل حرف ها زده شده بود و قرار ها گذاشته شده بود، محمود در آن شب غرق در خیالات، چنان سکوت کرده بود، انگار کر و لال است، فقط به حرفها گوش میداد و گاهی به علامت تایید سری تکان میداد‌. خبر به فامیل رسید که برای فرشته خواستگار آمده است.هر کس محمود را می شناخت می گفت پسر خوبی است، اما مرد زندگی نیست که فرشته را بتواند خوشبخت کند. اما فرشته نظرش در مورد محمود این بود که چون از همین محل است و آشناست و غریبه نیست و میخواهم در همین روستا زندگی کنم مورد تایید منه. نمیدانست که روزی به بلا گرفتار می‌شود‌.
ضرب المثلی هست که می گویند: مرد تا قلب زن را تسخیر نکرده همچون موش است وای به روزی که قلب زن را تسخیر کند آن روز همچون گاوی وحشی میشود.
و به وعده های پوچ و واهی محمود دل خوش کرده بود. محمود جوانی کاری بود و همیشه در حال خنده بود و همه فکر می‌کردند که خنده رو است. و چنان کار میکرد، بلانسبت الاغ جلوی محمود زانو می زد. همه میگفتند عجب جوان زحمتکشی، وای از این مردک رند و دغل باز، وقتی عقد کرد از صبح ساعت ۸:۳۰ تا ۱۰ شب خانه پدرخانمش توی اتاق پذیرایی اطراق کرده بود و فرشته هم اجازه تکان خوردن نداشت مگر اینکه خودش همراهشی کند. در واقع مردی شکاک و بدبین بود . اجازه شوخی یا حرف زدن با دایی خودش را هم نداشت، فکر بد میکرد. مردک کارش رها کرده بود به امان خدا و میگفت نگران نباشید کارگرها کار می‌کنند. کارگرها پدرش بود و برادرش. آنها هم وقتی دیدند خودش به کارش اهمیت نمیدهد کار را رها کرده بودند. هرزگاهی کارگاه باز بود. از مردم پول پیش میگرفت که کار برایشان انجام بدهد. یا دیر تحویل میداد یا خرج میکرد و یادش میرفت. کارش لنگ شده بود و پولی نداشت برای ادامه کارگاهش مجبور شده بود، کارگاهش را تعطیل کند، برود توی کارگاه دایی اش کار کند. کارگاه زده بود که دماغ دایی اش مثلا به خاک بمالد و نانش را تخته کند. بخاطر همین بچه بازی هایش فرشته از دستش ناراحت شده بود. و محمود سیاستی دیگر در پیش گرفته بود. خودش را هر روز در ساعت های مختلف به حالت بیهوشی یا غش کردن میزد و دقیقه ای بعد سرحال میشد. اوایل همه فکر کرده بودند که بنده خدا حتما مشکلی دارد.تا اینکه این حالت زیاد تکرار شده، و دیگر حنایش رنگی نداشت . همه فهمیده بودند سیاه بازی است. روزی خواسته بود خودش را بیهوش و بیحال نشان دهد، خواهر بزرگ فرشته سرش داد زده بود که خجالت نمیکشی، به تو هم می‌گویند مرد، آره خجالت نکش برو تو حالت بیهوشی. از آن روز دیگر هیچوقت بیهوش نشده بود. مثه بچه ها قهر میکرد و میگفت خودکشی میکنم، یا به فرشته گفته بود بیا سر به دیوانگی بزنیم دلشان به حالمان بسوزد. وقتی دستشویی میرفت باید فرشته همراهش میرفت و هر چند ثانیه از خودش صدایی در می آورد که ثابت کند هستم، خدای ناکرده با مردی دیگر مراوده ای نداشته باشد. فرشته از رفتارش خسته شده بود، به پسرعمه اش که اسکله کار میکرد زنگ زده بود، که تو را خدا برای محمود کار پیدا کن، ظرف مدت یک هفته کار برای محمود ردیف شده بود. اما نتوانست بیشتر از دو ماه دور از فرشته تحمل کند و با دروغ های شاخ دار از شرکت مرخصی میگرفت و غیبت هایش زیاد شده بود. گفته بود روی پای خانمم غده سرطانی در آمده است . بی نظمی و دروغ های زیادی کار دست او داده بود. از کار اخراج شده بود. بعد چند ماه پول قرض گرفته بود و با کمک پدرش عروسی کرده بود. و با واسطه یکی از بزرگان فامیل در شرکت گاز رسانی به عنوان سرایدار مشغول به کار شده بود. ولی به همه گفته بود هماهنگ کننده مدیر شرکت گاز رسانی است. و همان جا یک اتاق ۱۵ متری داده بودند که زندگی کند. همسرش را با خودش برده بود. فرشته بعد از چند ماه حامله شده بود، ویارش روی شوهرش افتاده بود، حالش بد شده بود و هر کاری میکرد که در سه ماهه اول بارداری اش خانه پدرش برود، اجازه نداده بود، گفته بود اگه قراره بمیری همینجا بمیر. فرشته هر دو روز یکبار بستری میشد و آمپول تقویتی برایش تزریق میکردند ، تا اینکه دکتر هشدار داده بود که یازده کیلو وزن کم کرده است، هم برای مادر و هم جنین خطر دارد. اما محمود نسبت به این قضیه اهمیتی نداده بود، و گوشی را از فرشته گرفته بود که کسی از حالش با خبر نشود. پول هم در دسترس اش نگذاشته بود که اگر حالش بد شد برود دکتر، این احتمال داده بود شاید برود یواشکی بیرون زنگ بزند. به هر طریقی بوده فرشته به مادرش پیامک داده بود، که بیایید به دادم برسید دارم میمیرم محمود دیوانه شده. نه میوه و نه غذای مقوی برایش تهیه کرده بود. پدر و عموی فرشته می آیند دنبالش ولی محمود مخالف میکند، و می گوید زن منه اجازه نمیدهم کسی دخالت کند. پس از جر و بحث و جدل به زور اجازه داده بود. گفته بود شناسنامه و کارت ملی و دفترچه بیمه اش نمیدهم . دفترچه را راضی اش میکنند که بدهد. فرشته خانه پدر رو به راه میشود و به وزن ایده آل می رسد. جواب تلفن های محمود را نمی‌دهد. و محمود هر شب پیامک داده بود روی گوشی مادر خانمش، یک شب التماس میکرده یک شب تهدید و یک شب منت میگذاشته سر خانواده فرشته که برایتان چه کارهایی که نکرده ام. توی شش ماه دوری از فرشته حتی یک ریال برای دوا و درمان فرشته نداده بود. بعد از چند ماه فرشته درخواست طلاق می‌دهد و محمود بخاطر اینکه چیزی به فرشته ندهد خودش را بیکار کرده بود و موتورسیکلت خود را هم فروخته بود‌. و بعد از رفت و آمد ها به شورای حل اختلاف چون در آمدی نداشته قرار بر این گذاشته بودند که نفقه را ماهانه پرداخت و ماهانه ۵۰ هزار تومان بابت۳۰۰ عدد سکه مهریه پرداخت کند‌. و بعد با هم سازش کرده بودند که با هم زندگی کنند. و در ادامه همان آش و همان کاسه…

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    درود جناب شهریاری عزیز. حکایت آشنایی بود خودم اینگونه افراد را دیده ام و چه راحت ادم ها بدون ذره ای فکر در چنین روابطی دارای فرزند میشن!! لذت بردم فقط اینکه میشود به عنوان تکه ای از یک داستان قبولش کرد. زنده باشید

    • حسین شهریاری گفت:

      سلام و درود بر عالینجناب محمودآبادی عزیز . ممنون از توجه شما. دقیقا حرف و نظر ارزشمند شما درست است. هنوز مونده به شما اساتید برسیم

  2. لیلا فرزادمهر گفت:

    همه داستانت یه طرف عاشق ضرب المثل شدم.نظرم اینه که داستانت با احساس تر اگر بود جذاب تر هم میشد. الان فقط روایت بود بدون احساس(البته که نظر من اینطوری اهست)
    “ضرب المثلی هست که می گویند: مرد تا قلب زن را تسخیر نکرده همچون موش است وای به روزی که قلب زن را تسخیر کند آن روز همچون گاوی وحشی میشود. “

    • حسین شهریاری گفت:

      درود بر شما لیلا خانم
      سرگرم نوشتن که شدم، می نوشتم و خط میزدم تقریبا شش صفحه شد . ویرایش و حذف این شد. مثلا خواستم
      ۱. آرامش اولیه:
      (نشان دادن شخصیت در حالی زندگی‌ام متعادل و آرام است.)

      ۲.بهم ریختن آرامش و تعادل با حادثه محرک:
      (سرتاسر این بخش که بخش میانی داستان است به تنش و کشمکش میان شخصیت اصلی و نیروهای مخالف می‌گذرد.)

      ۳. آرامش و تعادل ثانویه:
      (زندگی شخصیت به تعادل و آرامش تازه‌ای می‌رسد.)

      این ها رو رعایت کنم و حواسم مثلا گذاشته بودم کشمکش ایجاد کنم داستان از دست رفت . باید تلاش و تمرکز بیشتری کنم. ممنون از توجه شما