تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

داستان شماره ۹۱_هیپنوتیزم
نویسنده: منیره مردانی

استاد با تک سرفه ای وارد کلاس شد،در یک لحظه هم همه کلاس خاموش شد.
با شوق زیاد چشمان همه به استاد دوخته شده بود،کلاس نوروفیزیولوژیک مثل همیشه شلوغ بود.
کلاس های استاد صارمی همیشه جز شلوغ ترین کلاس های دانشگاه بود.
با لبخندی به همه عصر بخیر گفت و پای تخته رفت و کلمه”هیپنوتیزم” را روی تخته نوشتن و از همه دانشجویان خواست هر کدام اطلاعاتی در این زمینه داریم ارائه بدهیم،هر کس در حد مختصر اطلاعاتی که داشتند توضیح دادند.
استاد صارمی با بیانی شیرین و روان تاریخچه هیپنوتیزم را توضیح می داد و همه غرق گفته هایش شده بودند.
متوجه شدیم استاد سالهاست در زمینه درمان با هیپنوتیزم کار می کنند.
بعد از گذشت یک ساعت همه را سورپرایز کردند و از دانشجویی که سالها با او کار می کرد دعوت کرد تا یک جلسه هیپنوتیزم را اجرا کند.همه خنده ای سر دادند و بادی به غبغب می انداختند که امکان ندارد هیپنوتیزم شوند.
دانشجو که پسری جوان بود با یک ساعت جیبی در دست رو به کلاس ایستاد و از همه خواست به دقت به گفته هایش گوش کنند و به ساعتی که در دست دارند به دقت نگاه کنند،همه دانشجویان به دقت به ساعت در حال حرکت نگاه می کردند،شدیدا هیجان داشتم که قرار است چه اتفاقی بیفتد.
صدای آرامش کل کلاس را پر کرده بود: وارد آسانسور شوید دکمه طبقه اول را بزنید بعد از وارد شدن به طبقه اول وارد جنگلی سبز می شوید صدای پرندگان کل جنگل را پر کرده است،با پاهای برهنه پا روی علف های سبز بگذارید خیسی باران دیشب را بر روی سبزه ها حس می کنید،بوی علف و صدای آبی که از یک راه به آهستگی عبور می کرد و …….
دانشجوی جوان مدام همه را وارد آسانسور می کرد و وارد یک طبقه جدید می کرد با ورود به آن طبقه با منظره ای متفاوت مثل دریا،یک فروشگا یا در حال سفر با هواپیما می دیدیم.
دیگر چیزی یادم نمی آید،چشمانم را که باز کردم حس سنگینی در سرم بود ،چرخیدم و تعداد زیادی از دانشجویان سرشان بر روی شانه شان افتاده بود و به خوابی عمیق فرو رفته بودند و گاهی صدای خروپف عجیبی از کلاس بلند می شد.
دقایقی گذشت که هر کدام از دانشجویان با چند بشکن دانشجوی جوان بیدار می شدند.
بعد از جلسه هیپنوتیزم استاد عکس العمل همه ما را شرح می داد و در مورد نحوه این هیپنوتیزم توضیح میداد،لذت بخش بود‌.
چیزی به ساعت ۷ شب نمانده بود بعد از اتمام کلاس استاد از همه دانشجویان تقاضا کرد به هیچ عنوان جلسه هیپنوتیزم برگزار نکننو و هیپنوتیزم کار یک متخصص است.
به خانه برگشتم شامی ساده آماده کردم و همراه مادرم خوردم،برای دقایقی استراحت به اتاقم رفتم.
اتفات امروز کلاس استاد صارمی و جلسه هیپنوتیزم شدیدا ذهنم را درگیر کرده بود و جالب تر اینکه بعد بیدار شدن احساس سبکی می کردم.
خودم را روی تخت انداختم و چشمانم را بستم مدام کلمات دانشجوی جوان در جلسه هیپنوتیزم در ذهنم تکرار می شد،خودم را در تک تک طبقات آسانسور حس می کردم و خودم منظره ای جدید را خلق می کردم.
آرامشی کل وجودم را گرفت،
یک لحظه احساس کردم روح از تنم در حال جدا شدن است خودم را می دیدم که از روی تخت بلند شدم و جسمم روی زمین مانده است،ترس کل وجودم را گرفت از دیدن روح خودم ترسیده بودم.
با وحشت از اتاق بیرون آمدم.
مادرم در پذیرایی در حال تماشای تلویزیون بود،با دیدن من،لبخندی زد و یک لحظه چیز عجیبی اتفاق افتاد.
مادرم شروع کرد به صحبت کردن،با وحشت نگاهش می کردم،مدام تکرار می کرد چرا به اتاق رفته ای،می خواهی تلویزیون ببینی به اینجا بیا‌.
از وحشت زیاد به دیوار تکیه کردم تا از حال نروم.
مگر می شود یک زن کرو لال،حرف بزند؟
مادرم از کودکی کرولال بود و هیچوقت صدایی از اون نشنیده بودیم.
تحمل این موضوع برایم سخت بود،به اتاق برگشتم روی تخت دراز کشیدم مدام احساس می کردم علت این اتفاق هیپنوتیزم بود،احساس بدی داشتم چطور باید خودم را نجات می دادم.
چشمانم را محکم بستم و حرف استاد در یک لحظه به ذهنم آمد که می گفت: هر زمان هیپنوتیزم شدید و به تنهایی این کار را کردید،به صورت معکوس از ۵ بشمارید تا مغز فرصت پیدا کند دوباره برگردد.
قوی و بلند تکرار می کردم،۵_۴_۳_۲_۱
چند مرتبه تکرار کردم ۵_۴_۳_۲_۱ و در یک لحظه با نفسی عمیق از خواب مصنوعی بر خواستم. و این آخرین تجربه من از هیپنوتیزم بود.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    درود. اتفاق میان داستان (حرف زدن مادر کرولال) خیلی هیجان انگیز بود. پایان داستان به نسبت آن هیجان شیرین خیلی معمولی بود. خدا قوت

  2. لیلا فرزادمهر گفت:

    هیپنوتیزم حس عالی داره البته من خود هیپنوتیزیمی رو زیاد تجربه می کنم لذت بخشه.
    عالی بود

  3. حسین شهریاری گفت:

    درود بر شما
    عالی بود. تجربه اش بد نیست