تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

خونه عمه
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

خونه عمه  ‘ هر وقت کم می آورد ‘ به یک گوشه نگاه می کرد
و چشمش راه می گرفت ‘ ولی راهش را پیدا می کرد ‘ و اغلب به کودکی وصل می شد ‘
اون روز هم کتاب هاش را زد زیر بغل و آماده
شد که به مدرسه بره ‘ علی پسر کل حسین که
تقریبا همسن بودن هم به او پیوست ‘ کتاباش
زیر بغلش بود ‘خونه شون تو یه حیاط بود ‘ از اون خونه های قدیمی که سه چهار خونه وار با هم زندگی می کردند ‘ تو کوچه عجله کرد و زمین خورد’
کتاب و دفتر و مداد را از تو برفا جمع کردن
و باهم راه افتادند ‘ دستش یخ زده بود ‘ اون وقتا کیف و کوله پشتی و اینا مد نبود ‘ اصلا نمی دونستن چیه ‘ مسیر هر دو شون یکی بود ‘ علی به مدرسه نخستین می رفت که سر راه بود و بعد
از بازارچه دروازه شهر جرد رد می شد و در کوچه
روبروی بازارچه بعد از صدمتر می رسیدی به مدرسه امیرکبیر ‘ از پنج تا پله سنگی  پایین که می رفتی وارد حیاط مدرسه می شدی ‘بازارچه دروازه شهرجرد همیشه غوغایی بود و صدای چکش
حلبی سازها ‘ مسگرها و آهنگرا و صداهای دیگر
مشاغل از فروشندگان دوره گرد تا هر متاعی که فکرش را می کردی در این بازارچه وجود داشت ‘
و با این سر وصدا که گوش فلک را کر می کرد
مردم در صلح و صفا درکنار هم زندگی می کردند
و اعتصابی پولادین داشتند ‘
به نزدیک مدرسه علی رسیده بودند ‘ کمی این پا و اون پا کرد و گفت که مشق ننوشته و او هم
گفت منم ننوشتم ‘ علی گفت بیا نریم مدرسه ‘
و او هم از ترس خودکار لای انگشت و فشاری
که باعث خور شدن انگشت می شد از خدا خواسته قبول کرد ‘
دو تایی توی برف راه می رفتند و مغازه ها را نگاه می کردند ‘ هیچ کدام ریالی پول نداشتند ‘ هم خسته شده بودن هم گرسنه ‘ صورت هاشون هم از سرمای زمستان سرخ شده بود ‘ به فکر چاره بودن که علی گفت بیا بریم خونه عمه من ‘
راه افتادند و دو سه کوچه اونطرف تر در زدن
عمه در را باز کرد و با دیدن قیافه سرما زده اونها
به داخل دعوت شون کرد ‘ چایی روبه راه بود و
کشمش و گردو و کرسی داغ زغالی ‘ انگار وارد بهشت شده بودند ‘ عمه حسابی توجه شون کرد
و با رسیدن ظهر کتابا را زیر بغل زدند و راهی
خانه شدند ‘ اون موقع ها مدارس صبح و بعد از ظهر بود و می خواستند که خیلی زود با سواد شویم ‘ بعد از ظهر دوباره کتابا را برداشتند و به طرف مدرسه رفتند ولی از ترس غیبت صبح
دوباره به خانه عمه رفتند ‘ عمه بچه نداشت
و شوهرش هم مرده بود ‘ به این خاطر او هم از تنهایی درمی آمد ‘ از فردا تکلیف معلوم بود و
مدرسه اونا به خونه عمه نقل مکان کرده بود ‘
هم گردو و کشمش براه بود هم براشون قصه می گفت ‘ از خودکار لای انگشت و شلاق هم خبری نبود ‘ و اونا هم کیف می کردند ‘ این خوشبختی
دیری نپائید’ و بعد از پانزده روز عمو خلیل
او را در خیابان دید دور از مدرسه در ساعتی که باید مدرسه باشد ‘ اون روز وقتی به خانه
برگشت عمو را دید و شصتش خبردار شد ‘
عمو پرسید کجا بودی ‘ گفت مدرسه ‘ عمو خندید و برادر
بزرگ که در این مواقع کم از شمر ذل جوشن
نداشت به طرفش خیز برداشت ‘ جای درنگ
نبود ‘ اگر او را با آن همه جرم به چنگ می آورد
بعید بود که دارباقی را وداع نگوید ‘ بدین خاطر
دو پا داشت دو پای دیگر هم قرض گرفت و فرار را بر قرار ترجیح داد ‘ به کوچه زد و جان بدر درد’
با میانجی گری عمو خلیل ختم به خیر شد ‘ عمو فردا به مدرسه آمد و پیش آقای میرهاشمی مدیر مدرسه که آدم خوبی بود ریش گرو گذاشت و
او وارد کلاس شد ‘
از اینکه علی مجازات شد یا نه اطلاعی در دست نیست ‘ عمه را هم دیگر ندید ولی یادش با آن صورت خندان و مهربان برای ابد در خاطرش
به یادگار بماند ‘

هوشنگ مرادی بیست و دوم تیرماه ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما