تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

ادبیات و آبشیرین کن
نویسنده: حسین شهریاری

در گیر و دار بی حوصلگی ها و خستگی های روزمره به تو می اندیشم تویی که مرا نمیدانی و تویی که نمیدانم کیستی و کجایی. من با ادبیات زندگی میکنم و تو را در نوشته ها و شعرهای عاشقانه جستجو میکنم. در میان آب های شور دریا، به عشق تو این همه شوری را به شیرینی لبخند تو شیرین میکنم. عشق، به من توان و قدرت میدهد که عاشقانه های ناب را بخوانم و برای تو بنویسم، و در میان آهن پاره های فولاد از سرسختی تو بنویسم، وقتی گدازه های آتشین فولاد فواره میزنند من آنجا در خیالم شراره های آتشین تو را شانه میکنم . در هوای شرجی تیر ماه خیس عرق، در میان فولاد های سرد و بی روح، وقتی از تو می نویسم و غرق در نوشتن میشوم، انگار تو روی پاهایم نشسته ای و موهایت را شانه میکنم. غرق در همین افکار خوب و خوشم که، راننده دیلاق آبشیرین کن به من می گوید کور میشی از بس سرت توی گوشی فرو کرده ای، این دیلاق نمیداند من در نوشته هایم به دنبال گمشده ای میگردم، فقط حرف مفت میزند. همیشه قضاوت عجولانه میکند، می‌گوید از چت کردن با دخترها چیزی به تو نمیرسد. وقتی کلافه ام و چیزی ندارم برای نوشتن، میگوید چی شده؟ حتما دوست دخترهایت جوابت کرده اند. این دیلاق بی ایمان و بی خاصیت با مغز فاحشه اش فکر میکند، مغز همه مثل مغز خودش معیوب است. به دیلاق میگویم کسی که به بقیه شک کند، یکجای کار خودش می‌لنگد، می گوید من توی عمرم کار گناهی آنجام نداده ام، توی عمرم حتی نگاه چپ به دختر ها نکرده ام ، قبل از انقلاب من با دوستان مشروب خور همراه بوده ام ولی لب به مشروب نزده ام. به کاباره ها رفته ام ولی به زنان توجه نکرده ام، مگر میشود کاباره رفته باشی و کاری نکرده باشی؟ پس رفته بودی آنجا چه غلطی بکنی؟ کلا با حرفهایش، افکار من را به سوی دیگر سوق میدهد و از مسیر داستان نویسی خارج می‌کند. از دستش کلافه میشوم،میروم کنار دریا میشینم و به دور دست ها خیره میشوم. دریای که کتاب قطوری از عاشقانه هاست . دریا مرا صدا میکند و از ادبیات برایم میگوید. از اشعار نابی که عشاق در کنارش برای یکدیگر گفته اند. و میگوید کسی که ادبیات و عشق را بفهمد، حال مرا درک میکند، و داغ دل مرا تازه نمیکند. گفتم: دیگه چی شده؟ مثلا از دست دیلاق فرار کرده بودم که اینجا به آرامش برسم. گفت: ببین مغلطه نکن گوش کن ببین چی میگم. فاضلاب های آبشیرین کن بدون هیچ مدیریتی روی سر من ریخته میشوند، آن طرف تر هم نیروگاه برق هر کاری دلش می‌خواهد میکند. اصلا کلا مدیریت شهری بندرعباس منفی صفر است. شما نفس هایتان از وجود من گرم است، چرا کسی این را نمی فهمد؟ گفتم: انتظار نداری که بابت این همه سوء مدیریت من ازت معذرت خواهی کنم، من به عنوان یک کارمند و شهروند ساده، همه اینها را میدانم ولی کاری از من بر نمی آید. به طعنه گفت: آره تو فقط از من و آبشیرین کن سوء استفاده کن برای نوشتن از دلبرت، کار دیگه ای که بلد نیستی، جز داستان سرایی، البته برایت آرزوی موفقیت میکنم. فعلا داستان بنویس هر وقت نویسنده خوبی شدی انتظاراتم از تو زیاد می‌شود. گقتم چه انتظاری مثلا؟ گفت: فعلا یاد بگیر چطوری جملات و کلمات را چه جوری سر هم کنی بعدا میگم. گفتم عصبی و کلافه ام، گفت: چرا هر وقت کلافه ای و اعصاب نداری و چیزی برای نوشتن به ذهنت نمیرسد، سنگ میزنی توی سر من؟ گفتم برای اینکه به آرامش برسم، گفت:عجب! حالا دیگه من شدم سپر بلا.
راستی به آن پیرمرد دیلاق هم بگو ته مانده غذایش روی سر من نریزد ، گفتم غذا های ما را میگیرد به این سگ های چشم سفید می‌دهد. سگ ها هم مثل خود دیلاق بی خاصیت هستند. سگی که از دست گربه فرار کند، باید زنده ، زنده چالش بکنی. دقایقی بعد دیلاق مرا صدا کرد که برویم، روی اسکله برای چک کردن پمپ ها، از اینکه خلوت مرا به هم زده بود، به سبزه های فضای سبز آلاچیق کنار دریا لگدی زدم، و به طرف ماشینش حرکت کردم. وقتی رسیدیم به محل قرار گرفتن پمپ ها، رفتم برای چک کردن پمپ ها، پمپ ها عین ضربان قلب معشوقه ام با ریتم یکنواخت و زیبایی، به چرخش و مکش خود در حال کار کردن بودند. آنطرف تر کشتی بزرگی لنگر انداخته بود کنار سکوی های شرکت نفت، اندازه یک شهر بود و در شب روشنایی زیبایی دارد. در خیالم آن کشتی را تایتانیک فرض کردم و با معشوقه ام به سبک دی کاپریو رقص میکردم، و عاشقانه هایم بی او با نسیم دریا تقسیم کرده بودم، و چنان غرق در رویا و خیال بودم، که بوق های ممتد ماشین دیلاق را نمی شنیدم. ادبیات با این نوشته های من در این شرحی نفس گیر نفسش بند می آید 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. لیلا فرزادمهر گفت:

    بازهم عالی خدا قوت