تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

باروشا
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

باروشا باروشا دختر زخمی از گردش روزگار و تیر داعش’با تلاش پزشکان و کادر درمانی در سلیمانیه عراق ‘ بر روی تخت بهوش آمد
و جیغ کشید و دوباره از هوش رفت ‘
چندین بار این عمل تکرار شد ‘ پرستار
مواظبش بود ‘ تا وضعیتش بهتر شد ‘
و متوجه شد که دیگر اسیر داعش نیست ‘
دکتر به آرامی و با محبت برایش توزیح داد که بر او چه گذشته و امیدی به زنده ماندنش نبوده ‘ ولی اکنون همه چیز خوب و روبه راهه ‘ باروشا سر به دامان دکتر نهاد و زار گریست ‘
تا اسیر داعش بود تمام هم و غمش رهایی از
دست آنها بود ‘ ولی اکنون بدون پدر و مادر ‘
بی خبر از زنده یا مرده بودن تنها برادر ‘ مجروح و زخمی بودن روح و جسم و تحقیر ی که تا ابد با او خواهد بود ‘ ‘ آرزوی مرگ می کرد ‘ خبرنگاری وارد شد و عکس گرفت و اجازه خواست که با او حرف بزند ‘ ولی باروش حاظر نبود که با کسی حرف بزند ‘ و با دو دست روی خود را پوشاند ‘ خود را بی هیچ پشتوانه ای در خلا می یافت ‘ زندگی پیش رو را بیابانی خشک و بی آب و علف ‘ بدون هیچ راه گریزی
تصور می کرد ‘ انسان تا زمانی که در حال غرق شدن هست برای نجات خود به طور غریزی عمل می کند و به هر چیزی چنگ می آویزد و در این اثنا کارهای خارقالعاده ای انجام می دهد ‘ اما زمانی
که خود را در خشکی می بیند ‘ تنهایی و تاریکی و نیازهای انسانی چنان نا امیدی را به او مستولی می کند که هزار بار از مرگ بدتر است ‘ و باروشا با دست و پنجه نرم کردن در این پنج سال زندگی نفرت انگیز جز ناامیدی و حرمان افق بهتری
نمی یافت ‘ روزها می گذشت و زخمهای ظاهری
باروش التیام می یافت ‘ خبرهای خوبی از
جبهه ها می رسید و زن و بچه های بیشتری
حکم آزادی مشروط خود را می گرفتند ‘ باروشا
در این مدت نسبت به اطرافیان و حتی خبرنگاران اطمینان بیشتری می یافت با مرصده خبرنگار لبنانی الاصل سی ان ان رابطه بهتری پیدا کرده بود و جسته ‘ گریخته از رنجی که به او رفته گفته بود ‘ مرصده به او قول داده بود که مثل خواهر مواظبش باشد و کمکش کند ‘ از بیمارستان مرخص شده بود و باید به کمپ آوارگان سازمان ملل به نام بوکا در جنوب عراق منتقل می شد ‘ ‘ مرصده که ترتیب همه کارهایش را داده بود قول داد که تا چند روز آینده
به او بپیوندد ‘ و از آنجا گزارش تهیه کند ‘ باروشا با خواهر ناتنی خدا حافظی کرد و سوار بر ماشین به سوی سرنوشتی نامعلوم حرکت کرد’

هوشنگ مرادی بیست و دوم تیرماه ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. پرستو انصاری گفت:

    چقدر خوب درد این باروشای مظلوم و زخم خورده رو تصویر می کشین که آدم علاقه‌کند میشه به سرگذشتش.
    خسته نباشید

    • هوشنگ مرادی گفت:

      سپاس بانوی گرامی ‘
      وقتی می خواستم شروع کنم ‘ اسامی کردی را سرچ کردم و باروش یا باروشا را انتخاب کردم ‘ هر چه پیش رفتم بیشتر گرفتارش
      شدم ‘ تازه قصه غصه هاش مونده ‘

      سپاس از نگاه خوبتون ‘ خواهش می کنم
      بدون ملاحضه ظعف های مرا برشمرده و گوشزد کنید ‘ پیروز باشید ‘