تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

عدالت
نویسنده: ماندانا افشارها

امروز به خاطر محسن که عاشقه آبگوشته
ی آبگوشت درست درمون بار گذاشتم .
آبگوشت کلم سنگ .خیلی خوشمزه ست هر وقت درست می کنم یاد قدیما میفتم.
صبح زود طبق معمول بچه ها رو بردم مدرسه .
آخه محسن میگه سرویس چرا ؟؟
ماشین خریدم زیر پات انداختم اونوقت پول سرویسم بدم ؟؟ تو که بیکاری ببر و بیارشون با خودت .
بچه ها رو که گذاشتم گفتم حالا که ظهر آبگوشت داریم
چرا نون سنگک دو رو خشخاشی نگیرم ؟
ماشین رو کمی پایین تر پارک کردم و رفتم به سمت نونوایی.
به نظرم امروز همه آبگوشت دارن چقدر شلوغه ؟
کمی که گذشت متوجه شدم آقا شاطر به ازای هر یک خانم به دوتا آقا نون میده.
بلند گفتم ای بابا
اینجام ارث تقسیم می کنن دوتا آقا یکی خانم ؟؟
آقا شاطر ؟؟
انصاف نیست ها .
آقایی صداشو بلند کرد و گفت :
ما که مثه شما بیکار نیستیم خانم الانشم مرخصی ساعتی گرفتیم که اینجایم .
گفتم خوبه باز شما مرخصی ساعتی گرفتین ما بیکارا که مرخصیم نداریم .
بعد از این نطق قرّاء منتظر ترتیب اثر شاطر بودم .
که دیدم نخیر انگار نه انگار.
دلم شور کارامو می زد ؛ غذای روی گاز ؛ پرداخت قبضای اب و برق ؛ گرفتن جواب آزمایش محسن .
منگنه کردن کتابای بچه ها که ورق ورق شده بود .
تازه چمدونو باید ببرم زیپشو درست کنم .
تو سفر قبلی زده خرابش کرده حالا من باید درستش کنم .
آخ آخ
تعمیر کار !!
اینو دیگه کجای دلم بذارم ؟
شیطوونه میگه بهش زنگ بزنم بگم عصر بیاد که خودت باشی بالا سرش
چ فایده الان بهش بگم باز میگه
من باشم کی خرج زندگی رو درآره ؟
تو که بیکاری واستا تا درست کنه پکیج رو .
دلم دوباره به شور افتاد
گفتم آقا شاطر؟ هنوز حرفی نزدم .
یهو گفت :اااا ه خانم چقدر غر می زنی .
نمی بینی این همه آقا واستاده
گفتم :این آقاها الان میرن خونه پاشونو میندازن رو پاشون خانم واسشون چای میاره و میوه پوست می گیره که چی آقا خسته شدن دو تا نون گرفتن .
دوباره همون آقاهه گفت : شمام میتونی همینکارو بکن
بعدم به بقیه آقاها نگاه کرد و بابت در فشانی بی مزه ش با هم خندیدن.
دلم میخواست سرمو بکوبم تو دیوار .
تو که بیکاری تو که بیکاری
لابد خونه خودش تمیز میشه
غذا خودش می پزه .
قبضا خودشون میرن بانک پرداخت میشن .
لباسا خودشون اتو میشن …..
.
.
.
حسابی کفرم در آمد با خودم گفتم :
اصلا به درک نون دو رو خشخاشی همون نون فریزری سق بزنن.
بعدم از صف خارج شدم تا زودتر به بیکاریام برسم .

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما