تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

مسافر
نویسنده: ماندانا افشارها

سال اول دانشگاه باهاش آشنا شدم دختر سربه زیر و با وقاری بود .
بچه شهرستان بود و تازه به تهران آمده بود.
این اولین باری بود که از خانواده جدا می شد .
همون روز اول تو صف ثبت نام توجهم رو جلب کرد
با خانمی چادری که سن و سالی ازش گذشته بود به نظر می رسید مادرش باشه توی صف ایستاده بود چند نفری عقب تر از من .
اصلا به دور و برش نگاه نمی کرد بر خلاف بقیه دخترا
که مثل رادار سرشون می چرخید .
صورت گرد سبزه با چشمای رنگی ترکیب زیبایی بود که توجه آدم رو جلب می کرد .
تا حالا هر چی چشم رنگی دیده بودم بور و سفید بودن .
واسم تازگی داشت .
ثبت نامم رو انجام دادم اما کنار باجه ایستادم تا اسم و فامیل و رشته تحصیلی شو بفهمم.
نیم ساعتی طول کشید تا نوبت رسید به ترانه .
این اسمی بود که تو همون نگاه اول به ذهنم رسید .چهره ش مثل یک ملودی روح نواز بود .
مسئول ثبت نام یکی یکی پرسید : اسم فامیل شماره ملی نام پدر .و او یکی یکی جواب داد.
خدای من باورم نمیشه اسمش ترانه بود .
گفتم : سیامک این ی نشونه ست حواست رو جمع کن .
متقاضی خوابگاه بود و در رشته روانشناسی قبول شده بود.
گفتم بازم بد نیست درسته هم رشته نیستیم اما دانشکده هامون درست رو به روی هم بود .
۱۸ سال داشت یعنی همون سال اول قبول شده بود.
کلاسها شروع شد .
واحدهای ترم یکی ها معمولا مشخص بود مگر بعضی از درسها که توسط دو یا سه استاد ارائه می شدن .
بیشتر از اینکه حواسم به خودم و درسهام باشه حواسم پی ترانه بود.
گاهی ساعتها جلوی دانشگاه قدم می زدم تا شاید ببینمش .
اما این دیدن یک طرفه بود ترانه هنوز منو ندیده بود
باید کاری می کردم تا متوجه من بشه. ولی چکار ؟؟
کم کم فعالیت های فوق برنامه شروع شد
شبهای شعر؛ داستان ؛ تئاتر دانشجویی و جلسات نقد و بررسی فیلم .
هر کسی بسته به علاقه و سلیقه ش دریکی از دوره ها ثبت نام کرد ولی من برای رسیدن به ترانه باید همه جا سرک می کشیدم .
اما خبری از دختر مورد علاقه ام نبود .
چند ماهی گذشت نزدیک امتحانات میان ترم بود که تصمیم گرفتم برای مطالعه به کتابخونه دانشگاه برم .
اصلا فکر نمی کردم درسای دانشگاه اینقدر نفس گیر باشه .
کتابها رو ولو کردم روی میز و شروع کردم به خووندن تجزیه و تحلیل مبانی تکنولوژی در صنایع استراتژیک .
نزدیک دو ساعت بود روی کتابها تمرکز کرده بودم کم کم داشت دود از سرم بلند میشد که تصمیم گرفتم در فضای کتابخونه چرخی بزنم .
همین که از روی صندلی بلند شدم چشمم افتاد به ترانه .
خدای من چقدر احمق بودم چطور به فکرم نرسیده بود اینجا توی کتابخونه دنبالش بگردم .از اون روز کار من شده بود رفت و آمد به کتابخونه و دیدن ترانه.
با هر دفعه دیدنش بیشتر جذب وقار و متانتش می شدم.
زمان به سرعت برق و باد می گذشت و من هنوز راهی برای آشنایی پیدا نکرده بودم.
بعد از ظهر ی روز تقریبا سرد تو ایستگاه اتوبوس دانشگاه ایستاده بودم که یهو صدای فریادی به گوشم رسید .
دور و بر رو نگاه کردم کسی نبود فکر کردم دچار توهم شدم .اما دوباره همون صدا به گوشم خورد .
هوا گرگ و میش بود و درست چیزی دیده نمی شد .
واسه همین گفتم : کی اونجاست ؟؟ چیزی شده ؟؟
چون نمی دونستم صدا از کدوم طرف میاد در چندین جهت این سوال رو پرسیدم .
صدا ضعیف تر شده بود .
بلند گفتم لطفا بگین کجا هستین ؟
: اینجا داخل این گودال .
خدایا کدوم گودال ؟ هوا تاریک تر شده بود.
چراغ موبایلم رو روشن کردم و بلند گفتم لطفا حرف بزنید تا من پیداتون کنم .
عجب گودالی!! وسط پیاده رو چکار میکنه ؟چرا در پوش نداره؟!
چراغ رو انداختم داخل گودال تقریبا دو متری عمق داشت.
گفتم :جایی تون آسیب دیده ؟
گفت : مچ پام خیلی درد می کنه .نمیتونم تکونش بدم.
گفتم : نترسین چراغ موبایلتونو روشن کنین
من الان کمک خبر می کنم
گفت : موبایل همراهم نیست.
سریع تماس گرفتم با آتش نشانی و ماجرا رو گفتم .
بعد نشستم لبه گودال نور موبایل رو انداختم پایین .
و شروع کردم به حرف زدن .
من سیامک هستم ترم اول رشته مهندسی هوا فضا .
گفت : خوش وقتم آقا سیامک .من ترانه هستم ترم اول روانشناسی .
خدای من چی می شنوم ترانه ؟؟ دانجشوی ترم اول روانشناسی ؟؟
دست و پامو گم کردم .
گفتم : اصلا نترسین من اینجا هستم ترانه خانم.
خندید و گفت : چرا باید بترسم .
گفتم : یعنی واقعا نمی ترسین ؟
گفت : نه واقعا نمی ترسم .
واسه اینکه ضایع نشم ، خندیدم و گفتم : خوب دلیلش اینه که من اینجام و تنها نیستین .
اونم خشکی بالا نیاورد و گفت : خیلی ممنون از شما
آره واقعا دلیلش همینه.
صدای آژیر آتشنشانی به گوش رسید پریدم وسط خیابون و دستهامو بردم رو سرم و شروع کردم به تکون دادن .
خیلی سریع و با دقت ترانه رو از اون گودال عمیق کشیدن بیرون .مچ پاش بد جوری آسیب دیده بود.
پای گچ گرفته اول امتحان شده بود وَبال گردن که نه ولی دستهاش.
این اتفاق شد باب آشنایی من و ترانه.
دختری که واسه داشتنش ماهها نقشه ریخته بودم و آرزوم این بود که بتونم کنارش باشم.
من گوهر دلخواهم رو به دست آورده بودم .دوستی ما عمیق و عمیق تر شد تا اینکه تصمیم به ازدواج گرفتیم.
حالا هر دو سال سوم دانشگاه بودیم.
همه چی به خوبی پیش رفت و با موافقت خانواده ها
من و ترانه به هم رسیدیم .
صبح روز بعد عروسی حال عجیبی داشتم .
خدای من
یکی تو وجودم فریاد میزنه اشتباه کردی سیامک
توی مغزم مدام تکرار می کنه … باید برگردی .
باید برگردی .
پس اون همه دلبری اون همه بزرگ منشی و مردانگی واسه چی بود ؟؟ فقط واسه اینکه به دست بیارمش .
همین کافی بود ؟؟
.
.
باید چمدونم رو بردارم و برم اما به کجا ؟
مگه می شه یهویی غیب شد ؟؟
آخه به چه بهانه ای ؟
باید با ترانه صحبت کنم باید بهش بگم که دوستش دارم ولی ما باهم خوشبخت نمی شیم .
اااه من چطور میتونم اینقدر بدجنس باشم
اینقدر خودخواه باشم.
انگار تمام شوقم در رسیدن بود
نه در وصال و جاودانگی.

حالم از خودم به هم میخوره .دلم میخواد خودمو خفه کنم .
شاید چون در دسترس بود .چون کنارم بود .
چون نیازی نبود دنبالش بگردم.
ااه خدای من
اخه چطور می تونم
نه نه .
: سیامک سیامک ؟؟
حالت خوبه ؟؟
در حالیکه قلبم بدجوری می زد و دهنم از ترس خشک شده بود با چشمایی از حدقه بیرون زده
دور و برم رو نگاه می کردم .
ترانه با یک لیوان آب بالای سرم ایستاده بود .
کنارم نشست سرشو گذاشت روی شونه ام و با مهربونی گفت :خوبی ؟؟ خواب وحشتناک دیدی ؟؟گفتم : کاش وحشتناک کابوس بود
آروم توی گوشم زمزمه کرد :خیلی دوست دارم بهم قول بده هیچوقت تنهام نمیذاری .
بوسیدمش، تو چشاش زل زدم و محکم گفتم : منم خیلی دوست دارم ، امکان نداره مطمئن باش.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما