تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

داستان شماره ۹۰_ کاسه آب به دست کسی دادیم خدا دستمان را گرفت.
نویسنده: منیره مردانی

صدای پدرم در کل خانه پیچید،زود باشید آماده بشوید تا قبل از رسیدن شب باید به شهر برسیم.
من و برادرانم با ذوق زیادی وسایلمان را جمع می کردیم.
سالها بود که پدرم برای موقعیت کارش به شهری کوچک نقل مکان کرد و ما از تمام فامیل و شهر زیبا و بزرگی که در آن زندگی می کردیم جدا شدیم،بیشتر روز هایم در این شهر کوچک و غریب با غصه می گذشت اما تا حدودی عادت کرده بودم.
خودم را به ماشین بلند و با ابهت پدرم انداختم و جای همیشگی ام را برای نشستن انتخاب کردم،پدرم همیشه عاشق ماشین های محکم و آمریکایی بود و سیمرغ هیچوقت از زندگی پدرم خط نمی خورد به قول خودش هر زمان می خواست تعریف کند می گفت: سیمرغ هشت سیلندر سگ جان
همیشه برای رفتن به شهر بزرگمان مشهد اشتیاق داشتیم انگار از زندان فرار می کردیم و با آدمها رو به رو می شدیم.
چند کیلومتری از شهر دور نشده بودیم که پدرم وارد دومین روستا شد همیشه می دانستیم برای چه کاری وارد این روستا می شویم.
روستای شورستان،چشمه ای آب شیرین داشت که ۱۰ لیوان آب می خوردی باز هم تمایل داشتی بیشتر بخوری،عقب سیمرغ پدرم همیشه ۱۰ دبه آب بود که در روستا پر از آب می شد.و من و برادرهایم با شوق دور چشمه می چرخیدیم و هیچوقت درک نمی کردیم چرا پدرم ساعتها از وقتش را به چه منظوری برای پرکردن این آب ها میگذارد،شکل ظاهری کار را می دانستیم اما از لحاظ نیتی که در این کار بود بی اطلاع بودیم.
هر دفعه که به مشهد می رفتیم دبه های آب پشت ماشین پدر پر می شد و به روستایی می رسید به اسم نعتو،مردم آن روستا از نعمت داشتن آب محروم بودند و کل روستا از آب های جمع شده در گودال ها استفاده می کردند که اوضاع فجیعی داشت،سالها بود پدرم در هر رفتنش به شهر ابتدا آب روستا را در حد توانش تامین می کرد و بعد به شهر نی رفتیم.
همیشه موقع دادن آب به دست مردم کنار پدرم می ایستادم و هجوم مردم را برای داشتن قطره ای آب می دادیم در کودکی قلبم از دیدن این صحنه به درد می آمد،کودکانی هم سن خودم را می دیدم که لیوان به دست می آمدند و از پدرم آب می خواستند الان که به آن روزها فکر می کنم اشک در چشمانم جمع می شود.
تعطیلات بین امتحانات بود و به همین علت یک هفته ای در مشهد ماندیم و روزهای شیرینی را کنار فامیل گذراندیم همیشه در تعطیلات برای برگشت مکافات داشتیم آنقدر خوش می گذشت که من و برادرانم با چشم گریان به شهر کوچکمان بر می گشتیم و این دفعه هم مستثنی نبود.
به اصرار ما پدرم صبح از رفتن به شهر کوچکمان منصرف شد تا بتوانیم بیشتر در کنار مادر بزرگمان بمانیم و سمت شب آماده رفتن شدیم.
ساعت ۶ شب بود که راه افتادیم زمستان بود و برف آرام آرام می بارید،جاده ای که به سمت شهر کوچکمان می رفتیم در شب پرنده پر نمی زد و جاده ای ناامن بود،هر زمان که در جاده بودیم تا پایان راه با صلوات ها و دعاهای پدرم می گذشت.
از گرمای داخل ماشین من و برادرانم به خوابی عمیق رفتیم خواهرم کوچکم که ۸ ماهه بود بی قراری می کرد و گاهی گریه بلندی سر می داد و خوشبختانه او هم به خواب عمیقی رفت.
با صدای مادرم از خواب بیدار شدیم با استرس زیادی به پدرم می گفت:مرد به تو گفته بودم صبح زود راه بیفتیم حالا چه کنیم؟
ماشین بین راه خراب شده بود و پدرم هر چه استارت می زد روشن نمی شد و در جاده آن موقع شب تا صبح کسی عبور نمی کرد که کمک کند،به علت خاموشی ماشین از بخاری خبری نبود و هوای ماشین وحشتناک سرد شده بود،پدرم هر چه داخل ماشین داشت روی ما انداخت و گفت:مجبوریم تا صبح منتظر بمانیم تا کسی عبور کند و بتوانیم ماشین را ببریم.
خواهر کوچکم که سرما را حس کرده بود بی قراری اش شروع شد و مدام فریاد میزد،پدرم به ساعت دستش نگاهی کرد حدود ۸ شب بود و باید تا صبح آنجا می ماندیم و مطمئننا همه ما یخ می زدیم.
مادرم به زور خواهرم را آرام کرد و پدرم مدام ما را می پوشاند و خودش از سرما در حال لرزیدن بود.
صدای عجیبی از بیرون به گوش می رسید که هر لحظه نزدیک تر می شد مادرم از پدرم پرسید: صدای سگ است چه همه سگ در این حوالی هستند.
ناگهان صدا بیشتر شد.
پدرم با نگرانی و صدایی آهسته رو به مادرم گفت:گرگ هستند خدا رحم کند باید درها را قفل کنیم.
کلمات پدرم در سرم می چرخید ترس عجیبی وجودم را فرا گرفت می دانستم گرگ حیوان وحشتناکی است که بوی انسان را حس کند برای خوردنش به او حمله خواهد کرد.
مادرم از ترس آهسته اشک می ریخت.
پدرم مدام دعا می خواند و به مادرم می گفت:خدا بزرگ است نگران نباش.
ساعت حدودا ۱۱ شب بود،از سرمای زیاد بدنمان را حس نمی کردیم و از همه بدتر اینکه گرگها اطراف ماشین زوزه می کشیدند،از ترس خوابم نمی برد و در دل از خدا می خواستم ما را نجات بدهد.
نوری از دور دیده می شد نور ماشینی بود که از جاده می گذشت پدرم با دیدن ماشین به شیشه را پایین کشید و فریاد می زد شاید ماشین برای کمک به سمت بیاید و گرگها در اطراف ماشین پرسه می زدند،مادرم دست پدرم را گرفته بود و اجازه پیاده شدن به او را نمی داد.
ماشین در حال عبور ما را دید و چند ثانیه ای سرعتش را کم کرد اما با سرعت عبور کرد،همه ما ناامید شدیم.
پدرم گفت:حق دارند این جاده ناامن است و کسی برای کمک نمی ایستد.
چند دقیقه ای نگذشته بود که نور آن ماشین را دیدیم که به سمت ما می آید.
راننده با چوبی به دست از ماشین پیاده شد و گرگها با دیدن نور ماشین و حمله راننده به سمت آنها فرار کردند.
حتی از راننده ناشناس می ترسیدم راننده خودش را به پدرم رساند و فامیل پدرم را صدا کردم.
همه با تعجب به مرد غریبه نگاه کردیم و اینکه ما را از کجا می شناسد.
پدرم گفت شما ما را از کجا می شناسید.
مرد با لبخندی گفت:ما روستای همین نزدیک هستیم از نعتو،ما اب تازه و تمیز روستا را مدیون شما هستیم،حقیقتا ما در این جاده برای کسی نمی ایستیم این اطراف شدیدا خطرناک است و ابتدا رد شدم اما رنگ آبی ماشین و مدلش من را برگرداند و متوجه شدم شما همان مردی هستید که همیشه برای روستای ما آب می آورد.
مرد ماشین ما را به ماشین خودش بست و به سمت روستا رفتیم و شب را در خانه مرد روستایی ماندیم و همسر مرد بعد از شناختن ما کلی مادرم را در آغوش گرفت و از پدرم بابت کاری که برای روستا کرده بود تشکر کرد و شامی گرم و خوشمزه آماده کرد و بعد از خوردن شام من و برادرانم به زیر کرسی گرم رفتیم و خوابیدیم.
قبل از اینکه به خواب بروم مرد روستایی به پدرم گفت: شما کاسه آب به دست مردم این روستا دادید و خدا دست شما را گرفت و نجاتتان داد.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. آنیتا گفت:

    داستان قشنگی بود.

  2. حسین شهریاری گفت:

    قلمت مانا
    کاسه آب به دست مردم دادن همان توشه ای است که جایی به کار می آید
    زیبا و پر استرس