تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

مسافر قلب ها
نویسنده: پریسا مشکین پوش

سال ها پیش زمانی که در آلمان مشغول به تحصیل بودم، هر وقت برای دیدن خانواده به ایران می آمدم و یا بر می گشتم مادرانی به من سپرده می شدند که زبان بلد نبودند و فرزندانشون از من که آن زمان ۲۰ سال  بیشتر نداشتم می خواستند که به آنها در سفر کمک کنم.

 این بار که به فرودگاه رفتم وقتی چشم انداختم دیدم پرواز کانادا که من یکی از مسافرانش بودم پر است از مادران و پدرانی که برای کریسمس به دیدار فرزندانشان می رفتند، باورش  برای خودم سخت بود که بعد از ۳۱ سال شبیه یکی از همان هایی شده بودم که بهشون کمک می کردم،

۳۱  سال پیش اصلا فکر نمی کردم که ممکنه من هم  چنین روزهایی را تجربه کنم و مجبور باشم برای دیدن فرزندم در اوج سرما به مناسبت کریسمس به خارج از کشور سفر کنم…

صحنه هایی در فرودگاه هست که آدمو خیلی تحت تاثیر قرار میده، پدری که دختر و نوه ۱۲ ساله اش رو بدرقه میکنه و چشمهاش پر از اشک میشه…نوه ترکیبی ایرانی خارجی با تعجب به چشمان اشکی پدر بزرگ نگاه میکنه!! 

پدربزرگ بقلش میکنه و اونو  محکم  به سینه اش میچسبونه، هنوز دخترک متعجبه!!!

فکر می کنید تعجبش برای چیه؟

چرا  حس و حال پدر بزرگ براش تازگی داره؟

 فکر میکنم، نمی دونه که پدر بزرگ نگران اینه که نکنه این آخرین دیدارشون باشه…

درست مثل من که ۳۱ سال پیش حس و حال اون پدر مادرهای نگرانی که با پا درد و کمر درد راهی سفر طولانی میشدن برا ی دیدار بچه هاشون رو درک نمی کردم، بهشون کمک می کردم ولی متوجه دوری و حس تعلقشون نبودم!

تا اینکه امروز خودم شدم مسافر یکی از همون هواپیماها با مقصد مشترک ملاقات فرزند

برای پدر مادرها جایی که می روند مهم نیست چون اونها مسافر قلب ها هستند میرن تا به قلب های کوچکی سر بزنند که زمانی در کنارشون می تپید ولی حالا ازشون فرسنگ ها دور شده و این روزها این درد مشترک بسیاری از پدر و مادر هاست!!! 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    درود فرودگاه واقعا جای عجیبی ست موافقم…

  2. لیلا فرزادمهر گفت:

    واقعا این دقدقه خیلی از ما مادرها شده .عالی بود مثل همیشه