تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

داستان شماره ۸۹_ سنگ ها حافظه دارند رازها را به خاطر می سپارند
نویسنده: منیره مردانی

سنگ ها حافظه دارند و رازها را در خود نگه می دارند.
ریحانه دختری زیبا با جثه ای ظریف وموهایی بلند مثل ابریشم و چشمانی بادامی نافذ که نگاهش گرمش دل هر جوانی را تا ابد در بند خود می کرد.
با شوق زیاد لوازمش را جمع می کرد تا به سمت آرایشگاه برود با استرس زیاد خواهرش رومینا را صدا می کرد.
رومینا لقمه ایرا در دهانش انداخت و با خنده گفت عروس خانم این همه عجله برای چی؟ می رسی بخدا.
ریحانه نیشگون ریزی از بازوی رومینا گرفت و گفت:بتوچه دختر تورو چی به این حرفها فقط زود باش.
وارد آرایشگاه شدند و ریحانه به سرعت خودش را به صندلی رساند تا آرایشگر کارش را شروع کند،در دلش غوغایی به پا بود دلش می خواست پایان کار خودش را ببیند همیشه آرزو داشت یک روز خودش را در لباس عروس ببیند.
ساعت ۶ عصر بود که کار آرایشگاه تمام شد و ریحانه به کمک رومینا لباس مراسم عقد را پوشید.
رومینا مدام ماشالله ماشالله می گفت و با شیطنت می گفت:اگر می دانستم اینقدر تو عروس شدن یک دختر خوشگل میشه زودتر دست به کار میشم و ازدواج میکنم.
کل آرایشگاه از حرفهای رومینا به خنده افتادند و ناگفته نماند همان جا چند نفری متقاضی و خواستار رومینا برای پسرهایشان شدند،رومینا هم کم از ریحانه نداشت اما قد بلند تر و با استایل ورزشکاری و دختری با چشم و ابرو زیبا و سحرانگیز.
صدایی از گوشی بی سیم خانم آرایشگر به گوش رسید:خانم عروس کد ۴ همسرشون جلوی در منتظرشون هستند.
رومینا تا جلوی در ریحانه را همراهی کرد.
بی قراری و اضطراب عجیبی کل وجود ریحانه را گرفته بود نمی دانست این بی قراری زیاد از خوشحالی زیاد است یا ترس.
در را باز کرد فیلم بردار مردی جوان به همراهی خانمی کنار علی همسر ریحانه ایستاده بودند و ریحانه به محض دیدن علی لبخند زد علی با دیدن ریحانه انگار از این دنیا دور شده بود و قطرات اشک در چشمانش جمع شده بود.
ریحانه با گردنی کج از علی خواهش کرد احساساتش را کنترل کند تا او هم با آن آرایش مجبور به گریه نشود.
علی به سمت پله ها آمد دست ریحانه را گرفت و به سمت ماشین رفتند،در مسیر رفتن به تالار علی مدام به ریحانه نگاه می کرد دست ریحانه را فشار میداد،ریحانه بعضی جاها احساس می کرد علی رفتارهاش متفاوت از همیشه است و مدام بی قرار است و گاهی دستانش را چنان فشار می داد که دردش می آمد و شاید دامدها هم در همچنین روزی مثل یک عروس همین استرس ناشی از خوشحالی را تجربه می کنند.
از ساعت ۷ شب تا پاسی از شب به رقص و پایکوبی گذشت ریحانه با تمام خستگی که داشت یک لحظه از علی جدا نمی شد و تمام وجودش و نگاهش پر از عشق به علی بود و علی مدام پیشانی ریحانه را می بوسید و مهمانان با دیدن این صحنه مدام تشویق می کردند که مردانشان این صحنه را ببینند.
بعد از اتمام مجلس خانواده ها خواستند برای گشت و گذار به جنگل های بیرون شهر بروند اما علی مخالف کرد و از ریحانه خواست هر چه زودتر به خانه بروند و وسایل سفر به کیش را آماده کنند که ۳ ساعت دیگر به سمت فرودگاه بروند.
تا رسیدن به خانه علوی سکوت کرده بود ریحانه مدام نگاهش به علی بود نمی دانست امروز چه اتفاقی افتاده است و این بی قراری علی از کجا می آمد از دوران نامزدی علی را می شناخت زمانی که موضوعی عمیقا ناراحتش کرده باشد سکوت می کند گاهی بر می گشت و با غمی ریحانه را نگاه می کرد اما به سرعت نگاهش را می دزدید.
حوالی ساعت ۶ صبح به سمت فرودگاه رفتند و از خستگی زیاد کل مسیر تا کیش را در هواپیما به خواب رفتند.
به محض رسیدن به هتل برای نهار و گردش به بیرون هتل رفتند.کنار ساحل ریحانه خودش را روی ماسه ها رها کرد علی کنار پایش نشست و خیره به ریحانه نگاه می کرد.یک لحظه دستان ریحانه را در دستانش گرفت و گفت:ریحانه خیلی دوستت دارم ببخش.
ریحانه به سمت علی برگشت و گفت:من بیشتر دوستت دارم و چه چیزی را ببخشم.
علی گفت:چیز خاصی نیست هوا رو به سردی است برویم هتل و شام را همان جا بخوریم.
بعد از خوردن شام به سمت اتاق به راه افتادند.
ریحانه بعد از گرفتن دوش به سمت تخت آمد.
علی با چشمانی مات شده به دیوار خیره مانده بود ریحانه دو بار صدایش کرد اما متوجه نشد دستانش سردش را روی گونه های علی گذاشت و یکدفعه به خودش آمد.
ریحانه از علی خواست کمی صحبت کنند.
علی به سمت آباژور خودش را خم کرد و خاموشش کرد و گفت بخوابیم دیر وقت است.
ساعتی نگذشته بود که علی خودش را به ریحانه نزدیک کرد و بعد از گذشت دقایقی ریحانه را به عصبانیت زیاد به گوشه تخت برد و محکم دهان ریحانه را بست و به فریادهایی که می کشید دقت نمی کرد و این رابطه یک رابطه عادی نبود به یک تجاوز وحشیانه شباهت داشت.
ریحانه به قدری گریه کرده بود که توان کلمه ای حرف را نداشت.
روی زمین نشست و مچ پایش را محکم به تخت خورده بود از درد زیاد در دست گرفته بود.
علی بالای سرش ایستاد و گفت: ریحانه اینجا پایان راه من با تو است.
دو سال است این درد را با خودم حمل می کنم که به امروز برسد.
ریحانه تو گناهی نداشتی اما به پای گناه برادرت سوختی روزی که آتنا خواهرم را بی ناموس کرد و رها کرد و این دختر را رها کرد و از این کشور رفت الان تقاصش را باید با ناموسش بدهد.
در اتاق را باز کرد و بیرون رفت.
تمام وجود ریحانه مثل گلوله ای از آتش شده بود با خشم زیاد به دنبال علی به بیرون هتل دوید.
علی با چمدان در دستش به سمت جاده می رفت.
ریحانه به دنبالش می دوید و بدون کفش پاهایش روی سنگ ریزه های کنار جاده برخورد می کرد دردی کل وجودش را می گرفت.
فریاد می زد:علی نرو،علی نرووووو،گناه من چیست؟
علی،تو اشتباه می کنی قضیه آن چیزی که تو فکر میکنی نیست،آنیتا…. و حرفش را خورد.
همانطور که می دوید پایش به سنگ ها گیر کرد و محکم به زمین خورد و فریادی زد،علی به عقب برگشت و نگاهش کرد اما به سمت ریحانه نیامد و دوباره بازگشت و به رفتن ادامه داد.
ریحانه از درد و آتشی و خیانتی که به او شده بود و از دردی که در قلبش بود بلند فریاد می زد:علی بلایی که سرم آوردی را رازش را به سنگ های اینجا می سپارم،سنگ فریاد التماسم را شنیدند سنگ ها شاهدند که چه بر سرم آمد می خواهی بروی برو اما یادت باشد هر کجای دنیا باشی سنگ ها حافظه دارند و این راز را به حافظه می سپارند و همه جا به تو یاد آوری خواهند کرد.
حدود ۲ ماه از آن حادثه گذشت،ریحانه بدون هیچ توضیحی به خانه برگشت و خانواده از دخترشان که بدون همسر به خانه بازگشته به مرز دیوانگی رسیدند و ریحانه کم از خانواده اش نداشت.
بعد از آن اتفاق تلخ و انتقام علی از ریحانه بی گناه،ریحانه که به قصد خودکشی به سمت دریا می رود و گارد ساحلی متوجه ریحانه در آب می شوند و او را نجات می دهند و به خانواده اش باز می گردانند.
ریحانه بعد از آن روز به سکوت عمیقی فرو رفت و هیچ کس دیگر صدای او را نشنید به طور کامل همه چیزهای خوب زندگی را فراموش کرده بود.
بعد از مدتها به اصرار مادرش به پیاده روی مرفت.
در عصری از روزهای پاییز همانطور که ریحانه پیاده روی می کرد علی را روبه روی خودش دید که با چشمانی اشک بار نگاهش می کند،با دیدن علی خشمی وجودش را فرا گرفت برگشت و به سرعت از او دور شد،علی به سرعت به سمتش می دوید ناگهان دست ریحانه را گرفت و او را به سمت خودش برگرداند.
ریحانه مثل یک ببر وحشی به سینه علی زد و او را به عقب پرت کرد و داد می زد تو از من چه می خواهی؟ بسس نبود بلایی که بر سرم آوردی راحتم بگذار.
علی داد زد:ریحانه من همیشه عاشق تو بودم حتی آن روزی که آن اتفاق شوم افتاد سالها بود که خواهرم از کینه ای که نسبت به برادرت داشت و بلایی که به سرش آورده بود می گفت می خواستم انتقام خواهرم را بگیرم آن هم از تویی که بی گناه بودی.
علی روی زمین افتاد و بلند بلند گریه می کرد و گفت:بعد متوجه شدم که برادرت مثل من عاشق آنیتا خواهرم بوده و این خواهر من بوده که به برادرت خیانت می کند و برادرت از درد عشق آنیتا به خارج می رود و آنیتا بعد از خیانتی که از مردی که با او بوده میبیند برای انتقام از برادر تو و اینکه او را رها کرده سالها در ذهنم خواند که این بلا را برادر تو به سرش آورده من هم دیگر چیزی نفهمیدم به تو نزدیک شدم برای انتقام اما از همان اول عاشق معصومیت تو شدم و شدی تکه ای از وجودم،اما آتش انتقام ذهنم را راحت نمی گذاشت.
ریحانه من آن شب در کیش تو را رها نکردم بعد از چند ساعت برگشتم به جاده تا همه چیز را برایت تعریف کنم تا من را ببخشی مدام سنگ های جاده بر سرم فریاد می زدند ورازی را که به آنها می گفتید در سرم تکرار می کردند،ریحانه تو درست گفتی سنگ ها حافظه دارند و هیچ رازی را فراموش نمی کنند.
ریحانه من را ببخش هر جای دنیا بروی به دنبال تو خواهم آمد.
یحانه همان طور که نگاهش می کرد و اشک می ریخت دلش می خواست به سمت علی برود و دستانش را بگیرد و بگوید ما هر دو تاوان یک اشتباه را دادیم،از آن طرف نمی توانست درد عمیقی را که کشیده فراموش کند.
اما می دانست عشق علی به او یک عشق معمولی نبوده،و از سنگ ها در دلش تشکر کرد که درد و رازش را در خود نگه داشتند تا آنها را به گوش علی برسانند.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. لیلا فرزادمهر گفت:

    مثل همیشه عالی وناب موفق باشی