تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

آبا
نویسنده: پرستو انصاری

دو هفته‌ای میشود که نه زنگ زده و نه آمده خانه‌مان. درگیری‌های پدرم سر معامله‌ی زمین جدیدش هم سرش را گرم کرد و باعث شد ما هم این دو هفته پنجشنبه‌‌ها را بدون خوردن آش‌های دوغش سر کنیم. خبری که نمی‌شود اما پدرم بالاخره وقتی بین سر شلوغی‌هایش پیدا می‌کند و تلفنی ارتباط میگیرد با مادربزرگ شصت و پنج ساله‌ام. می‌فهمیم که سالم و سرحال است و خیالمان راحت میشود اما فکرمان ناآرام؛ پدرم که تماس گرفت نه حرفی از این دو هفته غیبت و نرفتمان به آلونک کوچکش نزدیک وسط شهر، زد و نه حتی بر خلاف عادت مادر بزرگانه‌اش تاکیدی کرد‌ه‌بود که این هفته را حتما پای قرار آش دوغ پنجشنبه‌ها بمانیم. بماند که پدرم این را پای دلخوری‌اش گذاشت و عزم جزم کرد که این پنجشنبه کمی ولخرجی کند و با یک جعبه شیرینی زبان برویم خانه‌اش تا رفع کدورت شود بین مادر و پسر. همین کار را هم کردیم و پنجشنبه ساعت دو بعد از ظهر خودمان پشت در طوسی رنگ خانه‌اش بودیم و دستمان روی دکمه‌ی آیفون تصویری. انگشت اشاره‌ی پدرم بس که روی دکمه ماند خشک شد اما در طوسی رنگ برخلاف هر هفته به‌رویمان باز نشد که نشد. اولین عکس‌‌العمل هر سه‌نفرمان این بود که بترسیم و ته دلمان از خودمان بپرسیم: “یعنی آبا هم رفت؟!” و بعد بغض کنیم و تصمیم بگیریم کلید ساز بیاوریم و در را باز کنیم و هراسان به داخل خانه‌اش یورش ببریم و دنبال جسم به زمین افتاده‌اش باشیم و اما با خانه‌ای خلوت و سوت و کور روبه‌رو شویم و خدا را شکر کنیم و بعد عصبانی دوباره شماره گوشی دکمه دار و عصر حجری‌اش را بگیریم و بپرسیم ظهر پنجشنبه کجا گذاشته رفته؟! و او دلجویی کند و به حساب حواس پرتی و پیری بگذارد و یک ساعت بعد خودش را برساند و تازه دست به دست مادرم آش دوغش را بار کند و اینبار شام شود برایمان این آش. این پنجشنبه را که سر می‌کنیم اما حواس‌پرتی‌های مادربزرگم تا سه تا پنجشنبه بعدی هم ادامه پیدا میکند و پدرم فکری می‌شود که شاید آلزایمر یا زوال عقلی چیزی در حال شکوفا شدن است ما بین سلول‌های مغزی مادر‌بزرگم و همین می‌شود که وقت می‌گیرد از متخصص مغز و اعصاب معروف شهرمان و به زور و اصرار آبا را میبرد مطبش و آقای دکتر هم بعد از اینکه دوجین آزمایش و تست مینویسد، نهایتا لبخند ژکوند تحویل پدرم میدهد و می‌گوید که این پیرزن از خودش هم سالم تر است. خیالمان باز راحت میشود اما حرفی که دختر همسایه‌ی بغلی مادربزرگم وقتی دوباره پنجشنبه شد و رفتیم در خانه‌اش زد، شبیه کسانی کرده‌مان که صبح جمعه از خواب بیدار شدند و فهمیدند کره‌ی زمین گرد نیست!
دختر قد بلند و ابرو پیوسته‌ی همسایه با آن چادر سفید گلدارش که بین دو دندان موشی‌اش گرفته بود، سرش را از لای در بیرون آورد و خجالت زده نگاهمان کرد و شرم‌زده گفت که مردی غریبه به خانه مادربزرگم رفت و آمد میکند و خواسته‌بود حواسمان جمع باشد که روزگار بد روزگاری شده!
پدرم دیوانه میشود و خونش در رگ‌هایش می‌جوشد و مویرگ‌های قرمز کل سفیدی چشمانش را می‌گیرند که تند تند شماره می‌گیرد و مادربزرگم دوباره بعد از یک ساعت خودش را میرساند و پدرم شرح ماوقع می‌دهد و جواب می‌خواهد. مادربزرگم هم کلافه میشود از فریادهای عصبانی تک پسرش انگار که بدون مقدمه‌چینی شروع به حرف زدن می‌کند.
– من ازدواج کردم، این آقاییم که این فضول خانم میگه، شوهر شرعی و قانونی منه.
به کبودی میزند رنگ صورت پدرم که مادرم هراسان میشود و مادربزرگم تیر آخر را به مغز آتش گرفتمان میزند.
-فک نمیکنم باید از شما اجازه میگرفتم، این همه سال سهم من از شما همون یه پنجشنبه بود که اونم آیا بیاید آیا نیاید، منم برا خودم آدمما.
این را که می‌گوید فرصت برای جان آتش‌گرفته‌ی پدرم نمی‌ماند و دوباره در خانه‌اش باز میشود و مرد مسنی که کت و شلوار سرمه‌ای پوشیده و موهای پر پشت سفید دارد، داخل میشود و سلام می‌دهد و با سری پایین نگاهمان می‌کند که پدرم می‌فهمد خواب ندیده و دست می‌اندازد و من و مادرم را برمیدارد و بدون هیچ حرفی میرویم و در را پشت‌سرمان می‌کوبیم.
سه ماهی می‌گذرد که پدرم بالاخره از مرحله‌ی انکار و مقاومت وارد مرحله پذیرش میشود و فعلا با سخرانی‌های تاثیر گذار من و مادرم تا این جا که آبا حق داشته پیش رفته و احتمالا چند ماه دیگر زمان لازم است تا دوباره قرار پنجشنبه‌ها و آش دوغمان اینبار با حضور عضوی جدید، از سر گرفته شود.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. آنیتا گفت:

    پرستو جان
    داستان دلنشین و خاطره انگیزی بود.