تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

داستان شماره ۸۸_قابی خالی از یک زن
نویسنده: منیره مردانی

بی قرار بود مدام در خانه راه می رفت و بی قراری می کرد.
نگاهم مدام دنبالش راه می رفت همیشه بی قرار بود امروز بیشتر از همیشه.
به سمت برگشت و گفت:میشه بریم بیرون نمیخوام توی خونه باشم میخواهم حال و هوایم عوض شود.
با وجود برنامه های کاری زیادی که برای خودم چیده بودم بی قراری اش دلم را به درد آورد آماده شدم آمدم کنارم ایستاد تا آماده شود اما چند ثانیه ای نگذشت وسایلش را برداشت و به سمت آینه توی حمام رفت.
با تعجب گفتم این همه جا و آینه هم که بزرگ است همین جا آماده شو،جوری برخورد کرد انگار حرفم را نفهمیده به سمت آینه رفت و مشغول شد،فکرم به همه روزهایی رفت که کنار این دختر بودم و همیشه همین کار را می کرد او چرا از همه فرار می کرد آن هم منی که اینقدر دوستش دارم و در این همه سال دوستی اون بهترین و خوش قلب ترین دوستی بود که داشتم.
مسیری زیبا را برای راه رفتن انتخاب کردیم دوباره همان طور بی قرار بود چند کلمه ای با او حرف زدم خواستم کمی بی قراری اش کم شود اما مشخص بود از حرف زدن فرار می کند و بغضی پنهان در وجودش جا خوش کرده است.
به سمت شیرینی فروشی رفتیم برای سفارش کیک،امشب تولد یکی از دوستان قدیمی مان بود که قصد داشتیم سورپرایزش کنیم.
کافی شاپی را در نظر گرفته بودیم که همه آنجا جمع شویم،تا شب چند ساعتی مانده بود از او خواستم برای نهار بیرون برویم و باز همان بی قراری و خواست به خانه بازگردیم.
نهار را آماده کردم به سمت اتاق رفتم تا برای نهار صدایش کنم به محض اینکه در را باز کزرم دیدم مثل یک طفل به دور خودش پیچیده و به خواب رفته.
به تنهایی به سمت میز رفتم و با بی میلی نهارم را کمی خوردم.
نمی توانستم نسبت به حالش بی تفاوت باشم آرامین را سالها بود می شناختم از بچگی با او بودم با تنها کسی که احساس راحتی می کرد من بودم،در خانواده ای ثروتمند بزرگ شده بود که همه چیز داشتن جز عشق و محبت.
همیشه احساس می کردم پول همه چیزی که می خواهی را به تو می دهد حتی تک تک آرزوهایت رت،شاید نصف زیادش درست باشد اما وقتی آرامین را می دیدم متوجه می شدم آن همه پول نتوانسته است خیلی از آرزوهایش را به پرنده ای زیبا تبدیل می شد و روی زندگی اش به پرواز در می آمد.
گاهی این اشتباه است که نسبت به غصه های انسانها بی تفاوت بود مخصوصا یک زن که همیشه حس بی پناهی و تنهایی دارد آن هم زنان سرزمین ما که غم هایش را کوهی می کنند بر دوش خودشان و کم کم از سنگینی این بار خم می شوند و هیچ کس این خم شدن ها را نمی بیند شاید زنهای سرزمین ما فقط دو گوش شنوا می خواهند تا بار غم شان را سبک کنند.
حدود ساعت ۶ عصر بود که به سمت اتاق آرامین رفتم تا او را از خواب بیدار کنم دلم می خواست کمی استراحت کند گاهی خواب مغز انسان را آرام می کند.
رو به پنجره نشسته بود و بیرون را تماشا می کرد منظره بیرون حیاط خلوت بود منظره زیبایی نبود.
با خنده ای کش دار گفتم:درسته به زیبایی منظره خانه شما نیست اما همین که بیرون را ببینی کافیه.
با شنیدن صدای من به عقب برگشت و خنده بی حالی کرد و گفت:مهم نیست منظره بیرون دیواری سیمانی است یا منظره یک دریا مهم این است تو در همین اتاق با دیدن همین دیوار سیمانی زیباترین ذاستانها را خلق می کنی،گاهی به تو حسادت می کنم.
کنارش نشستم و بغلش کردم گفتم آرام تو می دانی از کودکی کنار تو چقدر آرام بودم،زمانی که خانواده ام دچار مشکل مالی شدند این تو و خانواده ات بودید که دوباره زیبایی زندگی را به من برگرداندید،محکم تر بغلش کردم و گفتم:ممنون که هستی بهترین خواهر دنیا.
گفتم:سریع بلند شو باید زودتر برویم تا سها نرسیده و سورپرایزمان خراب نشده.
به نگاهی ملتمسانه گفت:امکانش هست من نیایم و همین جا استراحت بکنم حوصله خانه خودمان را هم ندارم.
به سمتش رفتم و دستش را گرفتم و گفتم:اصلا فکرش را نکن تولد امشب را بدون تو برگزار کنیم چرا دختر همیشه از جمع فرار می کنی درمان تمام دردها بودن در جمه است.
گفت:برای همه شاید برای من نه
در دلم آشوبی بود چرا اینقدر احساس تنهایی می کرد چرا از تمام آدمها فرار می کرد،تا جایی که به یاد دارم همیشه در خانه آرامین دعوایی به پا بود،مدام داد و فریاد،یک بار آرامین بعد از کتک هایی که از برادر و پدرش خورده بود من اتفاقی به منزلشان رفتم با دیدن من خودش را در آغوشم انداخت و دردناک گریه می کرد.
خیلی آهسته در گوشم گفت:همیشه آرزو داشتم کاش یک بار در کل عمرم پدرم مثل پدر تو سرم را در دستانش بگیرد و ببوسد حتی وقتی در خواب هستم.
زمانهایی که آرامین شب ها خانه ما می ماند صبح ها متوجه می شد که پدذم قبل از رفتن به محل کار اول مرا می بوسد و بعد می رود.
آنجا بود که به این فکر کردم چه نعمت بزرگی را داشتم که گاهی آدمها با یک دنیا پول هم نمی توانند آن را بخرند.
از فکر بیرون آمدم و نگذاشتم قطره اشکی که در چشمانم جمع شده را ببیند قدری با او شوخی کردم و مجبورش کردم آماده شود.
ساعت ۸ شب برای سها شبی بیاد ماندنی شد سورپرایزی دخترانه و پرهیجان.
سعی می کردم از کنار آرامین دور نشوم تا احساس تنهایی نکند اما می دانستم نگاهش پر از غم است و هیچ چیز او را آرام نمی کند.
عکس های یادگاری تنها چیزی بود که هیچ گاه در جمع دوستان فراموش نمی شد،به هزاران مدل از خودمان عکس گرفتیم.
بعد از کلی شیطنت قدری آرام گرفتیم و نشستیم،موبایلم را برداشتم تا عکس ها را ببینم و قدری بخندیم به محض دیدن یک تعداد از عکس ها موبایلم را خاموش کردم و در کیفم گذاشتم.
به بهانه رفتن شستن دستهایم خودم را به سرویس بهداشتی رساندم اشک هایم با درد زیادی می ریختند دستانم را جلوی دهانم گرفت تا صدایم بیرون نرود،چیزی که دیده بودم را باور نمی کردم چرا تا الان متوجه نشده بودم چقدر خودخواه بودم.
زمانی که می خواستم عکس ها را ببینم متوجه شدم از تعداد زیادی عکس که گرفته بودیم در هیچ کدام از عکس ها آرامین حضور نداشت با اینکه کنار ما می نشست اما در همه عکس ها خودش را کنار می کشید و فقط یک گوشه از روسری اش در قاب عکس بود.
در عکس هایی که در گذشته هم گرفته بودیم متوجه این قضیه شده بود اما فکر میکنم اتفاقی بوده ایت.
آرامین از عدم اعتماد به نفس و تنهایی زیاد رنج می برد آیا رنجی بدتر از این برای انسان وجود دارد؟
خودم را جمع و جور کردم و به جمع بچه ها پیوستم و به زور خودم را ساعتی نگه داشتم تا دورهمی تمام شود و به خانه برگردیم.
آرامین قبول نمی کرد که شب خانه ما بماند اما خواستم امشب کنارم باشد تا قدری با هم کتاب بخوانیم و برای نوشتن داستانم به من کمک کند و شاید هم نوشتن داستان خود آرامین.
تما شب را به خواندن کتاب و نوشتن داستان گذراندیم و این تنها لحظاتی بود که آرامین احساس می کرد در دنیای دیگری زندگی می کند از او خواستم داستانی بنویسد اما همیشه مخالفت می کرد می گفت اگر من بخواهم داستان بنویسم دنیا از گریه هلاک خواهند شد.
با خستگی زیاد به رختخواب رفتیم طبق معمول همیشه به محض رفتن به رختخواب خوابم می برد.
نیمه های شب با صدایی چشمانم را باز کردم،صدا از پشت سرم بود،صدای گریه های آرامین بود که سعی می کرد آنقدر صدا را بخورد تا من متوجه نشوم. چشمانم را بستم و همراه او اشک ریختم آیا هر شب با چشمان گریان به خواب می رفت.
این چه دردی است در زنان سرزمینم که هیچ درمانی برایشان نیست.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما