تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

خرابکاری
نویسنده: ماندانا افشارها

اين چندمین مرتبه بود که مامان به مدرسه می آمد.
اونم با گردن کج .
که تو رو خدا ببخشینش دیگ تکرار نمیشه .
و آقای مدیر با صدای بلند همراه با عصبانیت گفته بود.
دیگه تمومه خانم .
اخراج !!! فقط اخراج.
و مامان کلی اشک ریخته بود و ناله کرده بود و التماس که دیگر تکرار نمی شود.
آقای ناظم میانجی گری کرد بی فایده بود.
خانم مدبر معلم کلاس اولم پادر میانی کرد بی فایده بود.
حتی بابای مدرسه هم از آقای مدیر خواهش کرد که مرا اخراج نکند اما فایده ای نداشت که نداشت.
آقای مدیر در حالیکه انگشت اشاره اش را به سمت آسمان گرفته بود مرتب می گفت: به خداوندی خدا
اینبار وساطت هیچکس را نمی پذیرم.
“این دیگه یعنی چی ؟؟
وثاتت ؛ وصاتط اه اصلا چ فرقی میکنه با چی نوشته میشه .مهم اینه که نمی پذیره .
یعنی برم خونه بابا چکار میکنه ؟
منو می بره ی مدرسه دیگه ؟
آخ جون بهتر بهش بگم منو ببره مدرسه رضا اینا.
اونوقت هرروز کلی باهم بازی می کنیم
تازه وقتی نمی رسه بیاد دنبالم؛ با رضا میرم خونه مامان جون .
واای چقدر خوش بگذره .به مامان جون میگم واسم کوفته درست کنه آخه کوفته های مامان همیشه
وا میشه.
یا مثلا رو منقل مامان جون اینا جوجه ها رو کباب کنیم بعدم با رضا به بهونه دودی شدن بپریم تو حوض و آبتنی کنیم .آخ جون “
اصلا حواسم نبود انگار آخ جونو زیادی بلند گفته بودم
طوری که همه شنیده بودن .آخه داشتن با دهن باز به من نگاه می کردن.
آقای مدیر دوباره گفت : آخ جون ؟؟ اصلا عین خیالش نیست قراره اخراج بشه
بعد رو کرد به خانم مدبر و آقای ناظم و بابای مدرسه و
گفت : اونوقت شماها اصرار می کنید ببخشمش .
نخیر آقاا این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست.
مثل اینکه دوباره خرابکاری کرده بودم.
مامان از پشت چادرش،طوری که بقیه نفهمن با لباش گفت : خاک تو سرت و بعد با دستش مثلا زد تو سرم.
بعدم رو کرد به آقای مدیر و دوباره خواهش و تمنا .
” اه چقدر حرف میزنه آقای مدیر من دستشویی دارم
خدا کنه زودتر پرونده م رو بده بریم دیگه .”
مامان دستم و گرفت و برد پای میز آقای مدیر
و گفت زود باش از آقای مدیر عذر خواهی کن.
اشک تو چشام جمع شده بود .
خانم مدبر گفت : آقای مدیر من خواهش می کنم ببخشیدش ببنید خودش به اشتباهش پی برده
اشک تو چشاش جمع شده .
بعد دستی به سرم کشید و گفت : من می دونم علی پسر خوبیه حتما شیطون گولش زده .
همینطور که اشک تو چشام بیشتر می شد
خانم مدبر هم بیشتر احساساتی می شد .
آقای مدیر هم با دین چشای پر از اشک آه بلندی کشید و
گفت : اینبار به خاطر گل روی خانم مدبر می بخشمت .
مامان نمیدونست از خوشحالی چکار کنه .
از خانم مدبر تشکر کنه یا از آقای مدیر .
دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم همونطور که از چشام اشک می ریخت به خودم لرزیدم و چند ثانیه بعد درست جلوی میز آقا مدیر ی نقشه جغرافیایی درست کردم .فک کنم شبیه آسیا بود بزرگترین قاره کره زمین .

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما