تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

اسیر شب (دلنوشته)
نویسنده: ماندانا افشارها

مثل هر روز با غروب آفتاب روح سرگردان من به حرکت و تکاپو می افتد.
سالهای زیادی ست که به این درد مبتلا شده ام اگر اسمش را بشود گذاشت درد.
و من در ساعت صفر عاشقی طلوع می کنم.
درست وقتی چهار صفر ” ۰۰٫۰۰ ” کنار هم نقش
می بندند.
مرا به اسارت خویش می گیرند.
جوانه می زنم ؛ شکوفا می شوم ؛
نهان می شوم در خویش ؛
؛می گردم و می گردم و می گردم ؛
کلمات در من جان می گیرند و می رقصند.
عیان می شوم ؛
به روی کاغذ نقش می بندند .
می شوند شعر
می شوند رویا
می شوند قصه .
مثلا همین چند شب پیش صدای جاروی مرد پاکبان
مرا با خود به دنیای ناشناخته ها برد.
به چرایی بودن ؛ زیستن و رفتن .
مرا برد تا عمق بی نهایت.
شب در عین سکوت پر از رمز و راز است
پر از فریاد و پر از اتفاق.
کافی ست زبانش را بلد باشی.
آنوقت دیگر دل از هم آغوشی اش نمی کَنی.
درست مثل من.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما