تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

توهم
نویسنده: ماندانا افشارها

دستهایم عرق کرده اند
نفسم بند آمده است ؛ انگار وزنه اي سنگین بر قفسه سینه ام سنگینی میکند…
به زحمت از تخت بلند می شوم .
سرم گیج می رود .لبه تخت می نشینم .
سایه های وحشی روی دیوار در رفت و آمدند.
فضا برایم ناآشناست .اما آدمهایی که می بینم آشنایند.
با من حرف می زنند از خاطره ها از دلخوشی ها .
و من با آنها می خندم ؛ حرف می زنم ؛ غذا می خورم .
نمی دانم خوابم یا بیدار.
همین که روی تخت دراز می کشم شروع می شود .
فضاهای عجیب و آدمهایی که می دانم مرده اند اما
هستند.
چند وقتی ست حال و روزم همین است
نه بیداریم را می دانم و نه خوابم را.
نه خوشحالم و نه غمگین.
فقط می دانم که زنده ام و زندگی می کنم .
اما زندگی که با همیشه فرق دارد.
همین چند وقت پیش در کتابخانه ای بودم .
با پیرمرد جا افتاده ای برخورد کردم سلام و احوالپرسی گرم و گیرایی داشتیم دست دادیم ، انگار سالهاست همدیگر را می شناسیم و کلی با هم شعر خواندیم و از شعرا گفتیم .
از ادبیات کلاسیک و مدرن صحبت کردیم.
از شعر نو از حافظ و سعدی و شفیعی کدکنی و فاضل نظری گفتیم و خواندیم .
مصاحبت و همنشینی دلچسبی بود شاید حدود یکی دو ساعتی به طول انجامید بعد بلند شدم که از قفسه ای کتابی بردارم وقتی برگشتم نبود.
مگر می شود بدون خداحافظی رفته باشد .
عجیب است .
نفس عمیقی کشیدم شانه هایم را بالا انداختم و گفتم پیش می آید دیگر؛ هنوز داشتم خودم را دلداری
می دادم که دیدم پیرمرد از راهروی روبه رو آمد و بی آنکه حرفی بزند لبخندی زد و از میان قفسه ها ناپدید شد.
شروع کردم به فریاد زدن آنقدر بلند که احساس درد بدی در گلویم کردم .
اما در کمال تعجب کسانی که در کتابخانه نشسته بودند توجهی به من نداشتند انگار در دنیایی دیگر بودند ؛ شاید هم من در دنیایی دیگر.
برای نزدیکانم که می گویم می خندند ؛ باور نمی کنند که من آن آدمها را دیده ام ، لمس کرده ام با آنها چای خورده ام و این حال مرا بدتر می کند.
حتی یک بار به یکی از آنها پیشنهاد دادم با من به خانه ام بیاید و او قبول کرد .با خودم گفتم دیگر نیازی به توضیح نیست با خودم مدرک خواهم برد . راه افتادیم با هم تا خانه صحبت کردیم و خندیدیم .
اما وقتی چشمهایم را باز کردم او نبود.
باز ماجرا را تعریف کردم و باز آنها به من خندیدند.
حالم اصلا خوب نیست و هر روز که می گذرد این
ارتباطها در عین سادگی برایم گنگ تر و نامفهوم تر
می شوند.
آدمهایی از جنس من اما در دنیایی دیگر .

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما