تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

سهم مادر
نویسنده: آفاق یاسمی

سهم یه مادر
زن بیچاره چندشب بودخواب به چشمش نمی اومد خیلی نگران حال پسرش بود
کلی قرض داشت وحالا نداشت که قرض هاشوپس بده بدجوری ناراحت بود
ازان طرف زنش مدام غرمی زد که بااین وضع نمی تونم زندگی کنم
ومدام ولخرجی می کرد
مادرش روزبعدباخوشحالی به استقبال پسرش که خیلی ناراحت بودرفت وگفت پسرم دیگه نمی خوادغصه بخوری این پولوببروقرض هاتوپس بده
پسرش گفت مادرازکجاپول جورکردی؟
گفت عزیزم توبه ان فکرنکنم پس اندازداشتم برای روزمبادا
ان روزالانه من پام لب گوره پول می خوام چیکارتوم که ازم مراقبت می کنی دیگه چی می خوام
برواینوبزن به زخمی
پسرش باخوشحالی پولوگرفت ومقداری ازش به زنش دادوگفت اینوبزار خونه برای خرج ومخارش
پیرزن خداروشکرکردکه تونسته باری ازرودوش پسرش برداره وان شب باارامش خوابید
دوماه بعدپسرش باناراحتی کنارش نشستوگفت مادرمن ازپس خرج زن وبچه هام برنمیام مجبورم تورو به سالمندان ببرم
پیرزن نگاهی به اوانداخت وگفت پسرم منوببخش که زوال گردن توشدم توراست میگی
من دیگه پیرشدم وجزدردسروزحمت برای توخیری ندارم
به سختی اززمین بلندشد وبه اتاقش رفت ساک رنگ رورفته ای که چندتیکه لباس داخلش بود روبرداشت چادرش رابه سر کرد نگاهی به تخت پسرش انداخت وزیرلب گفت به خدامی سپارمت عزیزم
عروسش لبخندی ازسررضایت زد وبه اونگاهی انداخت ازداخل کوچه قدیمی گذشتن کوچه ی که پرازخاطره بود بچگی های پسرش رابه خاطراورد که کل روزنگران حال پسرش بودکه مباداچاییش خراشی برداره
ازصدای بوق تاکسی به خودش امد
حامد اورابه سالمندان بردوانگار باری ازدوشش برداشته باشه باخوشحالی به خانه برگشت
دربین راه طلافروش محلشون رادیدوبه اوسلام کرد مردطلافروش بالحنی گلایه امیز گفت پسرتومادرتو باکی عوض کردی
حامدباچهره ی برافروخته گفت منظورتون چیه
طلافروش گفت مادرت طلاهای باارزشی داشت
خیلی قدیمی بودن براش باارزش وخاص بودن
گفت مادرش وقتی انهاروبهش داده گفت دخترم ازاینهاخوب مراقبت کن وهیچوقت این میراث خانوادگی رونفروش
وقتی انهارواوردوفروخت اشک درچشمانش جمع شد وگفت پسرم باارزش ترین داری منه
به خاطران دارم اینها رومی فروشم
اما زنت چندروز قبل ازان وبعدازفروش طلاهای مادرت اومدوازم چندتیکه طلا خرید
تنها رفیق بی کلک ادم مادرست
فقط مادر

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما