تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

نوزدهم تیر ماه
نویسنده: پرستو انصاری

در چوبی کمد با سر و صدا و جیر‌جیر باز میشود. هیجان زده از پشت میز تحریر بلند میشوم و خودم را داخل آینه‌ برانداز میکنم و گوشه‌ی لباس نخی گیر کرده در شلوار سبزِ راه‌راهم را آزاد میکنم . چند تار موی شاخ شده را هم با بُرس صاف می‌کنم و چشمانم را با دست می‌مالم و لبانم را با زبان تر میکنم تا خشکیش برطرف شود. تا در بسته نشده سریع به سمت کمد میروم و داخلش میشوم. لباس‌هایم را کنار میزنم و از در چوبی و طرح دار با آن دستگیره‌ی آهنی و عجیب و غریبش که شبیه سر یک شیر بود، رد میشوم و بعد از یک سال دوباره خودم را در این سالن رنگی پیدا میکنم. خانم منشی خوش‌اخلاق مثل هر سال پشت میز کار زرد رنگش نشسته و با لبخند نگاهم می‌کند. تنها فرقی که کرده لباس‌ها و مدل عینک و رنگ رژ لبش است که با توجه به روحیه‌ی لطیف و آرامش این پیراهن بلند و چین‌دار صورتی با آن عینک قلبی شکل و بزرگ و رژ یاسی رنگش خیلی هم غیر منتظره نیستند. نزدیکش می‌شوم.
-به‌به خانم صورتی، سلام
لبخند گله گشادی میزند و ردیف دندان‌های سفید و مرتبش نمایان میشود.
-سلام گلم
دستم را روی سر مجسمه‌ی سنگی و در شمایل انسانِ روی میزش می‌گذارم.
-ماشالا از پارسال تا حالا جوون‌تر شدین.
عینک قلبی‌اش را روی چشم میزان می‌کند و نمکین می‌خندد.
-همه همینو میگن.
چشمکی میزنم و همینطور با سر و کله‌ی مجسمه بازی می‌کنم.
-پس امسال آمار ضعیفی چشم زیاد شده
دست دراز می‌کند و لپم را می‌کشد.
-نمک نریز
دست از سر کچل مجسمه برنمیدارم و همینطور روی میز تکان‌تکانش میدهم تا بالاخره عاصی میشود و خودش را از روی میز و زیر دستم نجات میدهد و زمین می‌اندازد و گوشه‌ی سرش لب‌پر میشود و صدایی ایجاد می‌کند که سبب خیر میشود که در نارنجی اتاق را باز می‌کند و بیرون می‌آید از لانه‌اش.
-چه خبر شده باز؟
این را می‌گوید چشمش به من که شبیه کودکان خطاکار دست و پایم را جمع و جور کرده‌ام و شرمنده به مجسمه نگاه می‌کنم، می‌‌افتد.
-پس اومدی
لبخند میزنم.
-سلام
دست بر کمر می‌گذارد و من غرق قد بلند و هیکل چهار شانه و پیراهن سبز زیتونی نشسته داخل شلوار کرم‌رنگ و کمربند چرم خورده‌اش میشوم.
-علیک‌سلام، بیا تو
سریع جسد مجسمه را از روی زمین جمع میکنم و روی میز می‌گذارم و سرسری از خانم منشی دلجویی می‌کنم و پشت‌سرش داخل اتاق میشوم. چشمانم را تا حد ممکن باز میکنم و مثل هر سال چیدمان اتاق را با چشم می‌بلعم: دیوار‌های رنگی که یکی‌درمیان آبی و بنفش هستند، یک دست مبل راحتی صورتی با کوسن‌های رنگین‌کمانی و یک میز گرد لیمویی وسط اتاق و بوی میوه‌هایی تابستانی که فضا را پر کرده.
به جای مبل دو زانو روی زمین و گلیم هزار رنگ میشیند و کارت‌های رنگی را روی میز می‌گذارد.
-واینستا اونجا، بیا بشین.
دهان نیمه بازم را می‌بندم و با یک نفس عمیق تمام عطر هوا را یک جا به شش‌هایم می‌فرستم و میروم آن سر میز و درست روبه‌رویش روی همان گلیم دو زانو میشینم. کارت‌های رنگی که روی هر کدام عدد‌ی نوشته شده، روی میز هستند، یکی چهل، یکی هجده، یکی چهار، یکی بیست و دو و یکی سی و خلاصه همه جور عدد دو رقمی و تک رقمی‌ای میشود پیدا کرد بینشان. کارت سبز رنگ بیست و دو را جلویم می‌گذارد.
-دستتو بزار روش.
چشمانم را گرد میکنم و صدایم را آرام.
-نمیشه کارت هیجدهو بدید بهم؟
چشمانش را ریز می‌کند و خیره‌ام میشود.
-نه‌خیر نمیشه، دستتو بزار رو کارت.
همینطور که دست راستم را آرام بالا می‌آورم تا روی کارت بگذارم، دست چپم را هم از گوشه‌ی کادر به سمت کارت نارنجی که عدد هجده را داشت، می‌برم که می‌فهمد و یکی محکم روی دستم میزند.
-نکن ور ور جادو
آخی می‌گویم و دستم را می‌مالم.
-برا چی میزنی؟!
کارت سبز را بیشتر به سمتم هل می‌دهد.
-وقت نداریما، کلی آدم دیگه‌‌ام به جز تو هستن، دستتو بزار.
گوشه چشمی نازک میکنم و دستم را آرام آرام به سمت کارت میبرم. چشمانم را می‌بندم و کف دستم را رویش می گذارم. همزمان خودش هم دستش را روی دستم می‌گذارد و من لبخند میزنم و نور و انرژی از سمت کارت ساطع میشود و اتاق پنج دوری می‌چرخد و باد لای موهایمان می‌پیچد و بعد دوباره همه‌چیز آرام میشود. چشمانم را باز میکنم. روی یک کوه بلند ایستاده‌ایم و زیر‌پایمان تا چشم کار می‌کند جنگل‌های سبز و پر برگ و بار شبیه همان جنگل‌های استوایی داخل کتاب‌های جغرافیا، هست. از وجد و ذوق منظره‌ای که دیده‌ام دوباره دهانم باز شده و دستانم روی هوا بلند شده که نزدیکم می‌آید و هر دو دستش را از پشت روی شانه‌هایم می‌گذارد و هدایتم می‌کند به سمت لبه‌ی کوه.
-خوب نگا کن این بیست و دو سالگیه، همینقدر باشکوه و سبز و همینقدر ناشناس. اگه بلده راه این جنگل نباشی تو عظمتش گم میشی و خوراک یکی از حیوونای داخل جنگل میشی، ولی اگه بلدش باشی میشی سلطان این جنگل و بیست و دو سالگیت میشه سبز‌ترین سال زندگیت.
صدا و لحن کلامش وقتی این‌ها را می‌گفت شبیه یک موسیقی آرام و زیبا بود و به قلب و روحم هک شد این جملاتش.
از سکوتش می‌فهمم که مهلت ملاقات امسالمان هم تمام شده و باید منتظر حرکت غافلگیرانه‌اش باشم که یک دفعه‌ای هلم می‌دهد و من فریاد کشان پرت میشوم در دل جنگل و بعد از چند ثانیه داخل کمد اتاقم فرود می‌آیم. دهانم را که همچنان حس سقوط آزاد دارد و مشغول فریاد زدن است می‌بندم و از کمد بیرون می‌آیم. کارت سبز را در دستم پیدا میکنم و رسما بیست و دو ساله میشوم در صبح نوزدهمین روز بهترین ماهِ فصل جادویی تابستان.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. آنیتا گفت:

    پرستو جان
    ۲۲ سالگی مبارک. واقعا جزو بهترین و سبزترین سالهای عمر آدمه.
    چه ورود عجیبی.

    رنگها ، تو داستان توجه ام راجلب کرد.
    ماجرا یه نوع پیشگویی هست؟ یا
    وجود راهنما رو نشون میده.
    ولی شناخت ویژگی های هر سنی واقعا
    کمک زیادی می کنه.

    هیجان و سر زندگی داستانت رو هم بگم تکراری میشه.

    • پرستو انصاری گفت:

      خیلیییییی مرسیییییی😃😍❤ بله درسته😃 ماجرا یه جور درباره‌ی کسی هست که مسئول سال‌های عمر آدم‌هاست و بعد از دیدنش آدم به اون سن و سال جدید ورود میکنه و میشه گفت راهنما که گفتین هم هست یه جورایی
      خیلییی مرسییی که مثل همیشه خوندین و انرژی دادین آنیتا جون❤😍😃