تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

حراج کره زمین
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

حراج کره زمین همه روزنامه های صبح و عصر ‘ تمام شب نامه ها اخبار تلوزیون رادیو های خارجی خبر فروش کره زمین را پخش می کردند ‘ کرات دیگری پذیرای کره زمین شده بودند ‘ مصیبت روی مصیبت ‘ اصحاب قلم ‘ سیاسیون ‘ هنرمندان ‘
دانشمندان ‘ دانشجویان ‘ بازاریان ‘ کارمندان ‘
کارگران همه و همه فریادشان به آسمان رفت ‘
زمین را می خواهند خوراک سیاه چاله ها بکنند ‘
مردم داشتند متحد می شدند تا قبل از اینکه
خوراک سیاه چاله بشوند ‘ به خدمت اربابان قدرت برسند ‘ اتاق فکر تشکیل شد و از صبح روز بعد در تلوزیون عکس رنگی از آکاکی با شنل گمشده اش انداختند و صاحب منصب پر نفوذ
او را مقصر دانست ‘ این امر باعث شد که همه مسئله را به شوخی برگزار کنند ‘ و خبر اصلی به حاشیه رفت ‘ صفحات روز نامه ها پر شد از عکس تمام قد و نیمه آکاکی آکاکویچ ‘ در خیابان
همه با انگشت نشانش می دادند ‘ و بیشتر مسخره اش می کردند ‘
آکاکی باورش شده بود ‘ و به همه می گفت اگر لازم باشد ناهار هم نمی خورم تا کره زمین را نجات بدهم ‘ اصلا با پیراهن به اداره می روم
و دیگر شنل نمی پوشم ‘ همین امر سبب خنده و تمسخر بیشتر کسانی بود که او را از نزدیک می شناختند ‘ رادیو و تلویزیون هم به سوژه جدید دست یافته بود و هر لحظه بزرگ و بزرگترش می کرد ‘ آکاکی جدید در جایی دیگر غیر زادگاهش ظهور کرده بود ‘ آنقدر آکاکی را پر و بال دادند ‘
و بر روی پوستر هایش که به شوخی قرن شهرت
یافته بود شوخی را جک کردند که اگر سند و قرار داد امضا شده را هم رو می کردی ‘ کسی باور نمی کرد ‘ آخر نیکولای واسیلیویچ گوگول طاغوت نیاورد و دست به کار شد ‘ البته خودش که نه ‘ dna نیکولای یا همون روحش تصمیم
گرفت به آکاکی نو ظهور کمک کند ‘ پیش خود
فکر کرد باید یک اجماع جهانی راه بیندازد ‘ بنا براین بر صور اسرافیل دمید ‘ محشر کبرا بر پا شد ‘ تمام مردگانی که با نیکولای موافق بودند
به گردش جمع شدند ‘ و به یاری آکاکی شتافتند ‘
هیچکس جز آکاکی آنها را نمی دید ‘ فقط وقتی باهاش حرف می زدند ‘ او از نفوس مردگان حرف می زد ‘ و مردم از او می ترسیدند ‘ و گاه گاهی
که آکاکی را کسی اذیت می کرد ‘ روح های حامی اش لامپی می ترکاندند ‘ شیشه ای می شکستند ‘
یا اگر لازم می شد ‘ تصادفی بوجود می آوردند ‘
الکساندر پوشکین که همیشه کنار گوگول بود از
این صحنه ها کیف می کرد و مردگان را به رقص
وامی داشت ‘ و به آواز بلند فریاد می زد سمفونی مردگان ‘ در این لحظه در و پنجره ها می لرزید ‘
و حاضرین فرار را بر قرار ترجیح می دادند ‘ خبر
جهانی شد ‘و اتاق فکر تشکیل شد ‘ و قرار بر این شد که با آکاکی مذاکره کنند ‘ هیئت ژوری از طرف مردگان ‘ چیچیکوف را در راس یاری کنندگان به آکاکی برگزید ‘ روز و ساعتی را قرار گذاشتند ‘ چیچیکوف که می دانست با چه کسانی طرف است مامورانی را برای زیر نظر
گرفتن دشمنان قسم خورده زمین تعیین کرد ‘
او می گفت من روی همین زمین سر دولت هم کلاه گذاشتم ‘ اما اینا دیگه کی هستند که می خوان کره زمین را بفروشن ‘ لابد یه کره دیگه را خریدن یا معامله زدن ‘ خلاصه روزها گذشت ‘
و هر توطئه و دسیسه ای که کردند ‘ خیلی زود
برملا می شد و به روزنامه ها کشیده می شد ‘
دیگر کسی آکاکی را مسخره نمی کرد ‘ و او را
ناجی زمین می نامیدند ‘ روز موعود فرا رسید
و در بزرگترین و مجلل ترین سالن شهر جمع شدند ‘
پوشکین و گوگول و چیچیکوف تعدادی از مردم
نیکخواه را همراه آکاکی به سالن بردند ‘ نمایندگان
دولت متخاصم زمین ‘ استقبال عظیمی از آکاکی و هیئت همراه به عمل آوردند ‘ متن قرار داد استرداد زمین تهیه شده بود و فقط باید امظا
می شد که ناگاه تیری شلیک شد و بر سینه و نزدیک قلب آکاکی نشست ‘ چراغها خاموش شد ‘ ولی سمفونی مردگان آنجا را روشن کرد ‘ تمام صندلی ها
می لرزیدند ‘ امظا کنندگان بر سندها مهر زدند
آکاکی سندها را گرفت و راهی بیمارستان شد ‘
ولی لحضه به لحضه حالش بدتر می شد ‘ جمعیت کثیری نزدیک بیمارستان جمع شده بود ‘ چشمهای آکاکی ضعیف و ضعیف تر می شد ‘ سند ها را به نماینده گان مردم داد و با خیال راحت به دنیای
مردگان شتافت ‘ گوگول در صور دمید و سمفونی مردگان به رقص و پایکوبی پرداخت ‘ آکاکی سبک بال و راحت ‘ بر روی دستهای مردگان ‘ می خرامید ‘ مردم پیکر آکاکی را با شکوه هر چه بیشتر در میدان بزرگ گوگول در پای مجسمه و نقش برجسته آکاکی با شنلی در دست به خاک
سپردند ‘ اینبار هم کره زمین نجات یافت ‘
ولی آیا فروشندگان دیگری برای فروش زمین اقدام نخواهد کرد ‘؟

هوشنگ مرادی بیستم تیر ماه ۱۳۳۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما