تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

تا صبح
نویسنده: پرستو انصاری

بدنم را از حالت افقی خارج میکنم و چهار زانو روی تخت می‌شینم. صدای خُرناس‌هایش شیبه کسی که از زجر تنفسی رنج میبرد، دوباره سکوت شب را شکسته و تمام جملات ادبی را که از آرامش شب گفته‌اند بی‌معنی کرده. از روی تخت بلند میشوم و هر دو پایم را روی لبه‌ی تشک فنریش می‌گذارم و روی پنجه می‌ایستم و دستم را به نرده‌ی نیم‌بند و حفاظتی تختش می رسانم و صورت نامشخص در خاموشی و تاریکی‌اش را نگاه می‌کنم. چند ساعت پیش بود که شیطان شد و رفت در جلدم و خواست فیلم “احضار” را نگاه کنیم. حالا اما راحت خوابیده و زوزه می‌کشد. با حرص بالش زیر سرش را تکانی میدهم که صدای نامشخصی ما بین آواز کُر خُرناس‌هایش از گلویش خارج می‌کند و سرش را به سمت دیوار بر میگرداند و با ملودی جدیدی خط می‌کشد روی اعصاب خط‌خطی مغزم. دست از سرش برمیدارم و دوباره به طبقه‌ی پایین تخت و لانه‌ی خودم پناه میبرم. به محض بستن چشمانم تمام صحنه‌ها و دیالوگ‌های فیلم ظاهر میشوند و زهره‌ام را می‌ترکانند. بدتر از همه این بود که وقتی بعد از تمام شدن فیلم در صفحات اینترنتی جور واجور و ایرانی و خارجی درباره‌‌‌ی داستانش گشتم چیزی‌هایی پیدا کردم که از خود فیلم هم ترسناک‌تر بود. باورم نمی‌شد اما تمام دلداری‌های نیلوفر که می‌گفت فیلم از روی تخیلات ناآرام نویسنده بوده، با دیدن این جمله که سری فیلم‌های “احضار” از روی تجربه‌های واقعی ساخته‌شدند، بی‌اثر شد و من از سر شب مدام در حال پس دادن عرق سرد هستم.
سرم را روی بالش می‌گذارم و طاق باز روی تخت دراز می‌کشم. طرح‌های باب اسفنجی و دوستان روتختی هم در این تاریکی شبیه طایفه‌ی ارواح و اجنه به نظر می‌رسند و آرامش سابق را به آدم نمی‌دهند. وسایل نشسته در اتاق هم هر کدام شمایل سیاه و ترسناکی به هم زده‌اند و حتی صدای خرناس‌های همیشگی نیلوفر هم شبیه آواز خواندن روح یک زن بیمار شده و پتویم هم که شبیه یک تپه زیر پایم قلمبه‌ شده، ممکن است یک از ما بهترون را در خودش جا داده باشد. این احتمالات و توصیفات که از مغزم رد میشود، به قدر کافی میترسم اما صدای تَق چیزی عملا جسم وا رفته روی تختم را به جهش ریزی می‌اندازد که آب دهانم را قورت میدهم و تند تند پلک میزنم و دور و اطراف را نگاه می‌کنم. هر چند که عادت هر شب خانه‌مان است که بعد از یک ساعتی از شب وسایل شروع به شکستن قولنجشان می‌کنند و صدای تق و توق ریزی در سکوت شب می‌پیچد، اما امشب با این سابقه‌ی ذهنی که من برای خودم ساخته بودم همین صدا‌های تکراری می‌توانست سوال‌های جدیدی مثل اینکه: “به جز من و نیلوفر کسی تو این اتاقه؟!” را بسازد و باعث شود بخش مریض مغزم بعد از یک لبخند ژکوند جواب مثبت تحویلم دهد و کلیه‌هایم به لرز بیفتند و ورم کنند و من دست‌شویی لازم شوم در این اوضاع. دلش را ندارم یک وجب هم در جایم تکان بخورم چه برسد به اینکه خودم را به دنیای آزادی کلیه‌ها برسانم. حتی وقتی خود کلیه‌ام پیشنهاد می‌دهد که نیلوفر را بیدار کنم و به عنوان مُلازم ببرمش، دست رد به سینه‌‌اش میزنم و احتمال اینکه شاید روح زنی بیمار نشسته در وجودش را یادآوری میکنم. هر طوری شده باید امشب را سحر میکردم. همین که آفتاب از پشت پرده‌ی توری و گلدار اتاق نمایان شود، فاتحه‌ی تمام مظاهر ترس خوانده است و من میتوانم به جبران این کمبود خواب صبح تا ظهر را زیر پتوی پشمی و صورتی‌ام به دنیای آن سوی این چشمان بیدار بروم.
جوری روی تخت خشکم زده که حس میکنم پاهایم خواب رفته‌اند که تکانی به لولای زانویم میدهم و پاهایم را جمع میکنم. پنج ساعتی گذشته انگار که لحظه‌ی گرگ و میش می‌رسد و نور ضعیفی یک لایه از تاریکی عمیق شب را کم می‌کند. خوشحال کمی از ترسم را جامیگذارم روی تخت و دعوت کلیه‌هایم را لبیک می‌گویم و میروم سمت دست‌ شویی. مسیر اتاق تا راهروی کنار در خروجی را مثل برق و روی نوک انگشتانم طی می‌کنم و شبیه کسی که بعد از گذشتن از دل تیر باران خودش را به سنگری امن رسانده در دست‌‌شویی را باز میکنم و میپرم داخلش و زود چراغش را روشن میکنم اما انگار سنگر را اشتباه آمدم و به دل دشمن زدم که یک توده‌ی سیاه و کوتاه قد که مرزی به عنوان گردن بین سر و بدنش نیست مقابلم می‌بینم. اولین واکنش دفاعیم این است که لال میشوم و خیره می‌مانم به چشمان کاملا سفید و بدون مردمک وپوست خیلی سفید و ناخن‌های دراز و کبودش. شاید سکته‌ کرده‌ام که نمی‌توانم هیچ‌کاری کنم که یک قدم میخزد به سمتم و من از کمای ناباوری آنچه دیده بودم خارج میشوم و دستم را به سمت دستگیره میبرم و دهان باز میکنم تا هرچه فریاد در گلو دارم آوار کنم روی سرش اما حس میکنم واقعا لال شده‌ام و صدایم انگار خشکیده در پَستوی حنجره‌ام و تلاش دستم برای باز کردن در هم بی‌نتیجه می‌ماند و دستیگره‌‌ی آهنی جدا میشود و توی دستم می‌آید و من زندانی میشوم در چند قدمی خود وحشت. به هق‌هق میفتم و چشمانم در کسری از ثانیه پر میشود و عقب عقب میروم و خودم را به در چوبی و سفید دست‌شویی می‌چسبانم و روی کاشی‌های آبی سفید میفتم و تمام تلاشم را برای جیغ کشیدن میکنم. توده‌ی سیاه اما یک قدم دیگر هم نزدیک می‌شود و با صدایی تو دماغی و کمی خشن به حرف می‌آید.
-چرا فک میکنی ما فقط شبا میتونیم بیایم بیرون؟!
سوال منطقی‌اش گریه‌ام را شدیدتر میکند و تک‌تک سلول‌های بدنم را به لرزیدن و به هم خوردن دندان‌هایشان دچار می‌کند. می‌خواهم التماسش کنم من را نبرد که کسی محکم توی صورتم میزند‌. از درد چشمانم را می‌بندم و وقتی دوباره باز میکنم خودم را کنار باب اسفنجی و دوستان و چشمان خمار و نیمه باز نیلوفر میبینم.
-چته؟! چقدر داد می‌کشی تو خواب؟!
دستانم را روی تخت می‌گذارم و نیم‌خیز میشوم و نیلوفر دراز شده از تختش را نگاه میکنم. دستی روی صورتم و رد خشکیده‌ی بزاق نزدیک دهانم می‌کشم و خوشحال از اینکه خواب دیده‌ام لبخند میزنم اما سنگینی کلیه‌ها و شکم ورم کرده‌ام یادم می‌اندازد هر چه سریعتر باید بروم دست‌شویی.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. هوشنگ مرادی گفت:

    خیلی خوب می نویسی و خوب جزئیات را توصیف می کنی ‘ در پیش رو داستانهای عمیق تری از شما خواهیم دید ‘
    موفق باشی

    • پرستو انصاری گفت:

      خیلییی مرسییی که وقت گذاشتین و خوندین و میگین خوب می‌نویسم، خیلیی باعث خوشحالی😃🌺 ان‌شالله که همینطور بشه😃خیلی ممنونم🌺

  2. آنیتا گفت:

    عالی نوشتی.

    منم چون از تاریکی وحشت دارم
    وفیلم ترسناک ببینم تاصبح کابوس میبنم.
    کاملا داستان رو حس کردم.

    یه کم با داستانهای دیگه ات فرق داشت.جملات طولانی و با ریتم تند.

    تصور کردم دختری هستی که یه ریز حرف می زنی .
    البته دلنشین

    • پرستو انصاری گفت:

      مرسییییییی خوندین😍😃❤
      ممنون که میگین عالی بود خیلی خوشحال شدم😃
      چه جالب منم😃
      بله همچین شخصیتی داشت دختر داستان مرسییی که حسش کردین😃❤