تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

نامه ای به شاهین
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

نامه ای به شاهین

نامه ای به شاهین سلام و درود ‘
شاهین عزیز سالهاست که با خود می گفتم روزی
شروع به نوشتن می کنم ‘ از خاطرات کودکی نیز
چند داستانی را نوشته بودم ‘ برای خودم ‘ بدون مخاطب ‘ یا مخاطب اندک ‘
چون فروشنده لوازم ورزشی بودم ‘ با فروشگاه و
تولید کننده توپ تیبا آقای حاج ”” صمیمی پدر که نزدیک به هشتاد سال داشت و گاهی به فروشگاه می آمد آشنا شدم ‘ ایشان شعر می گفت و کتابی هم به چاپ رسانده بود و من از تفسیر اشعار ایشان بسیار لذت می بردم ‘ برای مثال ‘من نه آن
رندم که ترک شاهد و ساغر کنم حافظ را
یکی از شاه غزل های حافظ می دانست ‘کتاب
شعرش را که بسیار غنی و آموزنده است را با دست خط خود نوشت و به من هدیه داد ‘
ایشان زمانی که چکهای زیادی از من برگشت خورده بود و اصطلاحا کم آورده بودم و تعدادی
نیز از آن برای فروشگاه خودشان بود و برگشت خورد ‘ قسمتهای اندکی از زندگی خود را برای من باز گفت ‘ که در بازار مغازه اجاره ای داشته و باطری ری او واک ( باطری در زمان شاه ) می فروخته که در آتش سوزی بازار آتش می گیره و می سوزه و کاسب های قدیمی دستش را می گیرند و دوباره جان می گیره و کار و بارش خوب می شود و کارخانه تولید توپ را راه اندازی می کند و کشورهای خارجی زیادی را نیز دیده بود ‘ از جمله آلمان که دستگاه های مربوط به تولیدی را نیز از آنجا وارد کرده بود ‘
ایشان می گفت من در جوانی قبل از ازدواج شعر
می گفتم ‘ ولی به واسطه مشکلات قطع شد و
من دیگر شعر نگفتم تا در هفتاد سالگی دوباره شوق من به جوش آمد و شروع به نوشتن کردم ‘
من هم از جوانی می نوشتم ولی به واسطه مشکلات و انقلاب و ””’و و و قطع شد تا جسته ‘
گریخته در دنیای مجازی مطالبی را می نوشتم که در سال نود و شش
اونهم به صورت ناشناس به اوج خود رسید و به واسطه علتی در سال نود و هشت خرداد ماه قطع شد و من کلا از تلگرام بیرون آمدم و بعد از نصب مجدد
کل نوشته هایم از بین رفت ‘ با آمدن کرونا ‘ در بهمن نود و هشت چندین مطلب و داستان در رابطه با کرونا نوشتم و در همین اوان در یک دایو اینستاگرامی با آقای شاهین کلانتری آشنا شدم ‘ و همین جرقه ای شد که من با تمام مشکلاتی که این روز ها دارم دست از نوشتن برندارم و از نظر خودم آثاری در خور ‘
خلق نمایم ‘ و اگر بر سر راه من و آقای حاج صمیمی ها که چندین سال است در قید حیات
نیست ‘ در ایام جوانی شاهین هایی بال می گشودند و راه می نمودند ‘ دنیای قشنگتری
را سپری می کردیم و عشق را چون حافظ
دردانه می یافتیم ‘

عشق دردانه است و من غواص و دریا میکده ”’
سر فرو بردم در اینجا تا کجا سر بر کنم ‘

سپاس که هستی
شاد باش و دیر زی

هوشنگ مرادی نوزدهم تیر ماه ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. پرستو انصاری گفت:

    موضوع جالبی بود همیشه پر از واژه و چیز‌های جدید و جالب هست نوشته‌هاتون و آدم رو حتی اگه خود داستان جذب نکنه اما این پر محتوایی و واژه‌های نو و اشارات حتما جذب میکنه
    خسته نباشید

  2. آنیتا گفت:

    نامه صمیمی بود
    ومن رو کمی با روحیات خودتون آشنا کرد.

    به امید روزی که داستانها و کتابهای چاپ شده شما رو بخونم.