تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

من گول نمی خورم
نویسنده: ماندانا افشارها

یکی از مزخرف ترین های زندگی اینه که همه کارها رو بذاری و دم عید بیفتی به جون خونه.
پرده ها رو بیاری پایین .
کابینتا رو بریزی بیرون .
و انباری رو زیر و رو کنی.
فرشا رو بدی شستشو و خلاصه به معنای واقعی خونه رو تکون بدی.
سالای اول که مثلا پا به خونه بخت گذاشته بودم
درست عین مادر و مادر بزرگ و هفت پشتم همین کارا رو می کردم و تا لحظه سال تحویل در تقلا بودم.
و همیشه ء خدا، بنده در عکسهای سفره هفت سین ، خسته و هلاک ؛ به تصویر کشیده می شدم .
دست خودم نبود، همین جوری بزرگ شده بودم .
همه چی باید تو اون لحظهء بخصوص تمیز و مرتب
می بود.
هر سال دم عید مامان مهربون میشد و تنگ اسم همه مون ی جان می چسبوند، مخصوصا بابای بیچاره.
سال به دوازده ماه فقط امیر بود اما از یک اسفند
می شد امیر جان.
اگر هم کار سنگین تر بود می شد
امیر جون.
طفلی بابا که یازده ماه منتظر عشق و علاقه مامان بود هرسال گول میخورد و دوباره دُم به تله می داد.
مامان ی دوتا امیر جان و جون می گفت و یا علی
کارها رو روسر بابای بدبخت هوار می کرد .
شیشه و فرش و خلاصه هر چی که فکرشو بکنین .
منم که فک می کردم این جان و جون ها چه ها که نمیکنه.
شروع کردم به بستنشون به ناف منوچهر
تازه به خیال خودم دو ماه جلوتر شروع می کردم که مثلا مشکوک نشه.
اما فایده ای نداشت .
منوچهر تمام سالهای جوانی ش رو در اروپا گذرونده بود و به دانشگاه رفته بود.و این درست همون نکته ای بود که من اصلا بهش توجه نداشتم .
منوچهر به علت بیماری مادرش بعد از سالها دوری سفر میکنه به ایران و در مهمانی که به افتخار ورودش ترتیب داده بودن ی دل نه صد دل عاشق دوست صمیمی خواهرش یعنی بنده میشه و تصمیم می گیره قید رفتن رو بزنه و در وطن مشغول کار بشه .به همین دلیل با فرهنگ خود آزاری شبهای عید آشنایی نداشت ، و
از همون سال اول می گفت : خانم شما الان شیشه ها رو پاک نکنی سال تحویل نمیشه ؟؟
یا اگه پرده ها رو دوماه جلوتر بدی خشکشویی زمین به آسمون میرسه ؟
و بعد هم در باب مراسم سال نو خارجیها ساعتها
داد سخن می داد.
ولی گوش من بدهکار این حرفا نبود که نبود.
منوچهر هیچ طوره گول جان و جونای منو نمی خورد.
سالها همین برنامه برقرار بود .
نه من از سنت هام دست می کشیدم
و نه منوچهر از تفکراتش .
تا اینکه در یکی از همین خانه تکانی های عصر حجری بنده
از بس فرش شستم و مثل تارزان از لوستر و پرده آویزون شدم و کمد و تخت جابه جا کردم .
به قول منوچهر
صفحه کلاجم سابید و مهره ۵ و ۶ زد بیرون.
حالا خر بیار و باقالی بار کن .
بالاخره این دیسک بی صاحاب با بیرون زدنش بهم فهموند منوچهر درست میگفت.
اما چه فایده کار از کار گذشته بود و حالا بنده شبیه چینی بند زده ای شده بودم که یک قابلمه هم
نمی تونست جا به جا کنه .
و در نهایت از سر اجبار دست از این سنت در هم و برهم خانه تکانی برداشتم .
نه اینکه خونه م کثیف باشه نه .
یاد گرفتم کارها رو تلمبار نکنم واسه دو سه روز ِ دم عید.و طبق برنامه های منوچهر جان سالها رو تحویل کردیم .
از من به شما نصیحت شمام تلمبار نکنید.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. هوشنگ مرادی مجد گفت:

    سلام خانم ماندانا ‘ منم از این دم عید متنفر بودم
    و حالم بهم می خورد ‘ باید کمک تمیز کردن خونه به خانم می کردم ‘ و مغازه ورزشی هم داشتم ‘ البته یه نفر را کمکی داشتم دو سه نفر هم چند روز آخر بهم کمک می کردن و بعضی وقتا هم من
    با اشتباه خودم و خرید یک گونی ماهی که فروشنده بهم می انداخت مزید بر علت می شد ‘
    و جنازه ما بر سر سفره هفت سین که به کمک
    دخترم آراسته شده بود و ذوق داشت حاظر می شدیم ‘
    به داستان جالبی که هنوز هم رواج داره بسیار
    خوب اشاره کردی ‘
    حالا دیسکت چطوره
    سلامتی شما و نوشتار خوبت را آرزومندیم

    • ماندانا افشارها گفت:

      سلام مرسی که وقت گذاشتید و خووندید
      دیسک کار داد دستم
      ولی واسه به دست اوردن قطعا ی چیزایی از دست میره .
      ما ایرانی ها زندگی رو سخت گرفتیم .
      همش بدو بدو های بیهوده.

      زنده باشید سپاس از محبت جنابعالی