تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

اسارت
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

اسارت ‘ باروشا که اصلا دوست نداشت زنده بماند ‘ پس از چند روز خود را روی تخت بیمارستان دید ‘ مرگ پدر و مادر و فرار و ضجه ایزدی های همراه پیش چشمش بود ‘
داعشی های فاتح را که بیمارستان نیز در قرقشان
بود هر روز می دید ‘ دو بار در دستشویی با لباس تنش دست به خودکشی زد ولی موفق نشد و هر بار نجاتش دادند ‘
کم کم وقت مرخص شدن از بیمارستان فرا رسید’
به کمپ نسوانش بردند ‘ دختران و زنان بسیاری از هشت سال به بالا را در آنجا مشاهده کرد ‘
از روستای خودشان هم مادر و دختری نه ساله آنجا
بودند که او ندیده بود و وقتی در گوشه ای نشست
دختر بدون اینکه توجه کسی را به خود جلب کند
به کنارش آمد و دستش را گرفت ‘ وبا یک حرکت
اشاره کرد که آرام باشد ‘ با مشاهده دختر کور سوئی از امید در دلش جوانه زد ‘ با نگاه به سمتی اشاره کرد ‘ باروش نگاه دختر را تعقیب کرد و در بین نسوان مادر دختر را شناخت ‘ با یک نگاه ‘ انگار هزاران حرف ناگفته را به هم گفته بودند و شرح مصیبت ‘ اسم مادر روناک بود و دخترش زارا ‘ وقت ناهار کنار هم نشستن و بعد از پچ پچی کوتاه دست همدیگر را گرفتند و گویی
هزاران درد مشترک را فریاد زدند ‘ بدون اینکه به
یکدیگر نگاه کنند می گریستند ‘ زارا گاهی در کنار
و گاهی در وسط شان قرار می گرفت و دستهای به هم فشرده آنها را می دید ‘ دیگر نسوان هم وضع بهتری نداشتند ‘ فقط بودند کسانی که به پای خود ‘ داوطلبانه به اینجا آمده بودند و آنها ایشان را دشمن خود می دانستند ‘ بعد
از صرف ناهار هر کسی مشغول کاری شد ‘
بعد از شستن و تمیز کردن همه جا به حیاط
مدرسه ای که آنها را جای داده بودند رفتند ‘
زارا دست مادر را گرفته بود و گاهی به او و گاهی به باروشا نگاه می کرد ‘
روناک برایش شرح داد که با شوهرش زنده به دست داعشی ها اسیر شدند و پس از شکنجه
زانیار پدر زارا را پیش چشمان آنها تیر باران کردند و بعد هم روناک را نیز شکنجه کردند و
زارا را نیز کتک زدند ‘ و بعد هم با ماشین باری
آنها و زنان و بچه ها را به آنجا منتقل کردند ‘
باروشا نیز شرح داد که چه بدبختی بر سرش
آمد ‘ و به خون خفتن و پدر و مادر و بی خبری از برادر و زخمی و بیهوش شدن خود را باز گفت
روناک ادامه داد که جنگجویی او را انتخاب کرده
و او را با گفتن الفاظی به عقد خود در آورده ‘و هر گاه در جنگ نباشد به آنجا می آید و او را
به خانه ای می برد و تا او آنجا باشد نزد او می ماند و هر کاری که بخواهد بر سرش می آورد ‘ و او
به خاطر زارا طاقت می آورد ‘ و گر نه صد باره خود را کشته بود ‘ این خوشبختی دیری نپائید’
جنگجویی وارد شد ‘ چند نفری همراه او بودند ‘
با زبانهای مختلف او را ابو عمر می خواندند و به او احترام می گذاشتند ‘ باروشا صورت او را در آن وادی وحشت در کوه سنجار به یاد آورد و بر خود لرزید و قاتل پدر و مادرش را شناخت’
او انتخاب شده بود ‘ به اشارتی دو نفر از نسوان
بلندش کردند و در کنار ابو عمر بر روی صندلی نشاندند’ عاقد خطبه عقد را برای ابو عمر و فاطیما نامی که بر او گذاشته بودند خواند ‘
ابو عمر انگشتر عقیقی به دستش که در لرزه
بود کرد و نگاهی به صورتش که از ترس سفید شده بود انداخت ‘ و با زبانی که او نمی دانست
دستور داد که او را بیرون ببرند ‘ و از جا برخاست ‘ باروش که انگار به مسلخ می رود ‘
با نگاهی به روناک و زارا اشهد خود را خواند ‘
گویی آخرین دیدار است ‘ گویی دیگر هرگز آنها را نخواهد دید و دیدار بعدی به قیامت خواهد بود ‘
باروش یا فاطیما را بیرون بردند و سوار بر ماشین کردند و با چندین ماشین و نیروی مسلح اسکرت به خانه ابوعمر الشیبانی چچنی یکی از بلند پایه ترین فرماندهان داعش بردند ‘

هوشنگ مرادی هیجدهم تیر ماه ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. پرستو انصاری گفت:

    واقعا تنم سرد شد و بغض کردم
    خیلی خوب توصیف کرده بودین
    تصور و خوندنش هم آدم رو به لرز و وحشت می‌اندازه
    دست روی موضوع به شدت مهم و خوبی گذاشتین و داستان خوبی هم روایت کردین که بر قلب و دل تاثیرشو می گذاشت.
    خسته نباشید

    • هوشنگ مرادی مجد گفت:

      سپاس از شما ‘ بانوی گرامی
      از اسارت تا آزادی را هم بخونین اگر فرصت داشتین ‘
      توی این مجموعه داستان ‘ بالاتر از وحشت ‘
      اسارت ‘ از اسارت تا آزادی و داستان بعدی
      که نوشته نشده و حرفهای باروشا دختر کرد
      ایزدی است قرار می گیرد ‘
      با تشکر از شما

  2. آنیتا گفت:

    آقای مرادی عزیز
    ماجرا های داستانتون،
    خیلی درد ناکه.
    تصورش هم دل آدم رو به درد می اره.

    خوب به تصویر کشیدین.
    به نظرم رسالت یک نویسنده ،نوشتن از درد ها و رنج هاست.

    • هوشنگ مرادی مجد گفت:

      سپاس بانو ‘ آنیتای عزیز این یک هزارم درد و رنجی که بر ایزدی های سنجار در نزدیکی موصل عراق و مردمان سوریه رفت هم نیست ‘ و اربابان قدرت هر جا منافعشان
      حکم می کرد بر سر یک سفره می نشستند و
      از گوشت و خون اینان ارتزاق می کردند ‘ ایران در مرگ روئین تن شده است ‘
      آوازی که در همه جا مصداق دارد ‘( سالار )
      اگر با تجسم درد شما را آزرده کردم ‘ ببخش