تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

هیس گوسفنده خوابه
نویسنده: ماندانا افشارها

اللهم صلی علی محمد و آل محمد
جماعت همراه از سر کوچه همینطور ی بند صلوات میفرستن و میان جلو
یک گروه چاوشی خوون هم به سفارش خاله خانم داره میخوونه. وقتی با آوردن چاوشی خون مخالفت کردم هیچی نگفت .واسه همون خوشحال شدم که خاله بر خلاف همیشه اصرار نکرد و از خیر این کار گذشت .حالا فهمیدم که تصمیم گرفته بوده به جای اصرار ایشون و انکار بنده .
خودش رأساً نسبت به انجام این فقره اقدام کنه.
از همون روز اول که رفتن منتظر اینروز بودم یعنی درست یکماه .انتظار بدترین وضعیت ممکنه سخت می گذره اونم با وجود
خواهر برادرای کوچیکتر .
و البته سر و سامون دادن و رتق و فتق امورات منزل.
تجربه بدی نبود.
تازه فهمیدم پدر و مادر ا چه زحمتی میکشن واسه بزرگ کردن بچه هاشون.
پدر و مادر من که زحمتشون بیشتر بود با هشت تا بچه قد و نیم قد.
تازه خیلی کارا رو فاکتور گرفته بودم با این وجود له شدم زیر بار مسئولیت.
هنوز نرفته بودن که خواهر کوچیکه سرمای بدی خورد و بعد از اون به ترتیب دوتا از داداشا هم مبتلا شدن.
افتادم به دوا دکتر.طفلی خواهر بزرگتر هم یا سوپ درست می کرد یا آبمیوه می گرفت.
تازه مکافات اصلی موقع دادن دارو بود که عجیب مقاومت می کردن .بالاخره سی روز گذشت درسته قد سی سال
ولی گذشت.
رسیدیم به هفته آخر و شمارش معکوس واسه آمدنشون که یهو سر و کله خاله و عمه و فک و فامیل پیدا شد که باید چنین کنی و چنان کنی.
حاجی داره میاد .
باید ریسه ببندی
گوسفند بگیری ، ولیمه بدی و هزار و یک خرده فرمایش دیگه.
خوب از قبل همه اینا رو می دونستم چون قبل رفتن حاج آقا و حاجیه خانم همه موارد رو توضیح داده بودن.
راستش از سه روز پیش حیاط خونه تبدیل شده بود به
آغول گوسفندا .
علاوه بر دو گوسفند سفارشی بنده چهار پنج تایی هم از طرف اقوام و در و همسایه مرحمت شده بود.
کثیف کاری و بوی گندشون ی طرف سر و صداشون ی طرف.
ولی شدن مایه سرگرمی خواهر برادرای کوچیکتر .
کمتر نق میزنن.
راستش ، اگه می دونستم؛ همون روز اول یکی میگرفتم تا این بچه ها سرشون گرم باشه.
حالا قدم به قدم نزدیک تر میشن
اولین گوسفند، همون سر کوچه قربونی قدمهاشون شد.
چقدر دلم براشون تنگ شده.
چقدر خوشحالم از برگشتنشون .
منتظرم دور مامان خلوت بشه برم درست و درمون و محکم بغلش کنم.
ماشاالله به این فامیل و در و همسایه امون نمیدن
فکر کردم بهتره ی گوسفند دیگه رو دم حیاط قربونی کنیم یا به قول حاج دایی: ” بزنیم زمین ”
که یوسف پایین کتم رو کشید و با عجله گفت :
داداش …داداش … اینا سر صدا میکنن الان گوسفنده بیدار میشه ها .
دستی به کله فرفریش کشیدم و گفتم :یوسف جان نگران نباش گوسفنده خواب نیست.
گفت : به خدا داداش خودت بیا ببین.
گفتم دل بچه رو نشکنم و ضمنا برم آماده ش کنم که
مش صفر کارش کمتر باشه.
دیدم گوسفند بیچاره اینقدر دور درخت چرخیده که پوزَش چسبیده به تنه درخت و افتاده رو زمین .
به سرعت گوسفند رو چپ و راست کردم تا حیوونی رو آزاد کنم .
که متوجه شدم دیر رسیدم .
طنابی که بچه ها دور گردنش بسته بودن تا باهاش بازی کنن باعث شده بود تا به خوابی عمیق فرو بره.
یوسف که چشاشو گرد کرد بود و ابرواشو داده بود بالا؛ یواش گفت : دیدی داداش راست گفتم ، خوابیده.
چشمکی بهش زدم و همونطور یواشکی گفتم: هیسسسس خوابیده .

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما