تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

جعبه جادو
نویسنده: ماندانا افشارها

تو خسته نشدی ؟؟
از صبح که پاشدی ی بند نشستی پای این بی صاحاب ؟
تو درس و مشق نداری ؟؟
تمام هفته رو سگ دو بزن .
جون بکن .
از خودت بزن .
که این بچه رو بفرستی مدرسه تا واسه خودش کسی بشه .نه مثه منِ بدبخت که باید ته خونه این و اون جون بکنم واسه شندرغاز .
اونم از بابای یالغوز معتادت که هر چی درآورد گذاشت پای اون لاکردار ، آخرم با اون حال و روز از تو خرابه ها جمعش کردن.
حالا هیییی من بگم ؛ کو گوش شنوا.
دل بکن از این بی صاحاب
اصلا تقصیر منه که پولای بی زبونو دادم به این وامونده
گفتم بچه م دلش نسوزه که همه تلویزیون دارن ما نداریم.
اشتباه کردم به والله اشتباه کردم .
بگو زن همون پولو میدای سقف این آلونک رو درست می کردی که ی وقت رو سرت آوار نشه .
اون آب گرم کن پوسیده رو عوض می کردی که پرده های مردمو با سرد نشوری .
ای خدا چه گناهی به درگاهت کردم .
حسین … حسیییییین !!
پاشو اون پودر رختشویی رو بیار
حسیییین با توام ها .
ای الهی بری زیر تریلی راحت شم از دستت.
ای خبر مرگتو بیارن .
دق مرگم کردی ذلیل مرده .
کاش من می مردم به جای بابات.
که اینقدر عذاب نکشم .
حالا حسین مردی شده برا خودش .
سر کار میره .پول درمیاره .
شده مرد خونه و نون آور .حالا قرار زحمات مادر رو جبران کنه.
آره حسین مرد شده
اما نه اون مردی که مادر واسش جون کنده بود.
نه اون مردی که قرار بود کسی بشه برا خودش .
واسه سر بلندی مادرش .
حسین حالا با حقوق کارگری زیر هزینه درمان روماتیسم مادرش مونده .
از خودم بدم میاد حتی نمیتونم ببرمش ی دکتر درست و درمون .
حالا هر وقت چشمم به این جعبه جادو میفته دلم میخواد بزنم خرد و خاکشیرش کنم.
“باشه ی روز تو پیاده و نون سواره
هر چی بدویی بهش نرسی .این خط و این نشون.
ای خدا نباشم اونروزا ”
ولی هست و میدونم که از دیدن من عذاب می کشه
چون زحمتاشو به باد دادم چون نشدم کسی که واسش زحمت می کشید .
رضا خاموش کن اون بی صاحابو برو سر درس و مشقت نشی مثه من .
مادر با چشمای بی رمقش بهم زل زده .

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. پرستو انصاری گفت:

    دیالوگ‌های مادر خیلی جالب و درست و واقعی بود😃
    داستان هم موضوع خوب و تامل برانگیزی داشت
    خسته نباشید