تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

شوخی
نویسنده: محمد پارسا

نور خورشید از پنجره چوبی اتاق به روی صورت محمد افتاده بود و چشم‌های او را قلقلک می‌داد. چشم باز کرد و در حالی که تصاویر تار می‌دید به دنبال موبایل خود می‌گشت. ساعت ۹ صبح بود. با دست، چشم‌هایش را مالید و در این بین چن مژه‌ای نیز همچون گل از ریشه کنده شد. به سمت شیرآب رفت تا آبی به صورتش بزند ولی آب قطع بود. مجبور بود به درون حیاط برود از بشکه آب بگیرد. در فصل تابستان همیشه ساعتی از روز آب را قطع می‌کردند تا آب به همه‌ی روستا برسد. گرچه بیشترین مدت قطع آب برای این منطقه از روستا بود. از بشکه آبی رنگ، آب به صورتش پاشید و کمی سرحال شد. صبحانه نخورده به دنبال علی رفت تا او را بیدار کند.

تا خانه او راه زیادی نبود. دقیقا کوچه پشتی می‌شد. چند قدمی ثلانه ثلانه برداشت و به در خانه رسید. زنگ در را چند باری فشرد ولی جوابی نگرفت. نخ سبز بیرون آمده از کنار در را کشید و در باز شد. وارد خانه شد و علی را صدا کرد. صدایی از درون چاه با حالتی مرده‌وار می‌گفت: «هان…» طبقه بالا بود. پله‌ها را آهسته پیمود و علی را درون پتو یافت که خود را در آن چپانده و قصد ندارد بیدار شود. دستش را کمی خیس کرد و به صورتش پاشید. علی با فحشی آب‌دار از او استقبال کرد.

«مگر قرار نبود ساعت ۹ بیدار بشی؟ پاشو تنبل خان.»

«خب که چی؟ باغ و رودخانه مگر فرار می‌کند؟ آنها می‌توانند منتظر بمانند.»

این حرفش محمد را داغ کرد. بلند شد و دوباره نشست. انگار می‌خواست کاری کند ولی پشیمان می‌شد. دوباره برخاست و پارچ آب را روی سر علی خالی کرد. علی مثل گربه‌ای که آب را لمس کرده باشد از جا پرید.

«خب. صبح بخیر!»

قبل از اینکه علی به سمتش یورش ببرد فرار کرد. دم در که رسید گفت: «نیم ساعت دیگر حرکت می‌کنیم. وسایلت را آماده کن. صبحانه را همان‌جا می‌خوریم.» وقتی در راه بست صدای خوردن لنگه کفش به در را شنید و با خود نفس عمیقی کشید و فهمید خطر از بیخ گوشش گذشت.

محمد به خانه برگشت و وسایلش را آماده کرد. نیم ساعت بعد علی در را طوری می‌کوفت که انگار به دنبال دزد مال خویش آمده است. راستش محمد، خوابش را دزدیده بود. صورتش حسابی پف کرده بود. اخم‌هایش پایین بود و پوست صورتش پایین افتاده بود. خون جلوی چشمانش را گرفته بود و کارد می‌زدی خون ازش نمی‌ریخت. مادر محمد، از بالاخانه آمد وگفت: «صبح بخیر علی. صبحانه خوردی؟»

«سلام خاله جان. نه. نمی‌خورم. هبیرون می‌خوریم.»

حالا با شنیدن صدای مادر محمد، کمی آرام‌تر شده بود ولی در چشمانش می‌توان عطش انتقام را دید. محمد باید مواظب می‌بود. شاید مجبور بود یک دست لباس بیشتر ببرد تا وقتی علی او را در رودخانه انداخت بتواند لباس عوض کند شاید هم بیشتر مراقب موهایش باشد تا علی آن را نسوزاند. پس بهتر بود همان‌جا کار را فیسله دهد.

«علی! من چه کنم از سر لج پایین بیایی؟»

«هیچ‌کار. هر عملی را عکس العملی‌ست بزرگ‌تر در خلاف جهت.»

می‌دانست کوتاه بیا نیست. دل به دریا زد ولی قرار نبود این باعث بشود روزی که در پیش داشتند خراب شود. به سمت باغ‌های روستا حرکت کردند و از بین کوچه‌ها گذر می‌کردند. هر دو سوی کوچه پر از باغ بود و تا چشم کار می‌کرد درخت گردو بود. تنه‌های ۱۰ یا ۲۰ ساله کوچک‌ترین آنها بودند. تا چند هفته دیگر وقت گردو‌کوبی بود. می‌توانستی میوه‌های گردو را که لباس تنگ و چسبان سبزی بر تن داشتند و از شاخه‌ها آویزان بودند را ببینی. چند هفته دیگر لباس‌هایشان گشاد می‌شد و می‌توانستی از سر درونشان آگاه گردی.

درخت گردو تنها محصول روستا نیست. در هر باغ بر حسب سلیقه باغ‌دار درخت‌های دیگر نیز کاشته می‌شود و هیچ باغی تک محصولی نیست. زردآلو، انگور، آلو سبز، آلبالو، گیلاس، سیب و گلابی و خیلی میوه‌های دیگر نیز دیده می‌شود که برخی هنوز نرسیده بودند و برخی دیگر از فصلشان گذشته بود. گرچه باغ پدربزرگ‌شان یک استثنا در تمام باغ‌های روستا بود. تا همین ۱۰ سال پیش وقتی مادربزرگ‌شان زنده بود، موقع علف‌تراشی به باغ می‌آمدند و تمام درخت‌های گردو محصولات زیادی داشتند و انواع میوه‌های دیگر نیز در باغ بود که ثمر می‌داد. گرچه امروز دیگر خبری از آنها نیست. بعد از مرگ مادربزرگ تمام درختان میوه خشک شدند و در این بین تنها دل خوشی پدربزرگ همان یک کیسه گردویی‌ست که این‌همه درخت گردو دارند که در برابر گذشته هیچ است.

در بین این راه رفتن‌ها میان کوچه‌های پر پیچ و خم و تماشای درختان به استخر آب رسیدند. جایی که از آنجا آب بین باغ‌ها تقسیم می‌شد. استخر پر شده بود و رنگش حسابی شفاف گشته بود. هیچ ماهی در کار نبود شاید اگر چشم تیز می‌کردند چند تا قورباغه را می‌توانستند در گوشه‌های استخر لابه‌لای لجن‌ها ببینند. دبه‌هایشان را با آب پر کردند و دوباره به راه افتادند. علی گفت: «به باغ نرویم. می‌رویم به کوه کنار رودخانه. فضای باز خوبی دارد و آتش روشن می‌کنیم.» محمد سرش را با اکراه به نشانه‌ی موافقت تکان داد. در حالی که استخر را در حال ترک کردن بودند، علی ناغافل محمد را به درون استخر هل داد. صدای شالاپ آمد و محمد در آب گرفتار شد. کمی با تعجب علی را نگاه کرد و گفت: «خب بالاخره راضی شدی؟» علی قهقه‌ای شیطانی زد و گفت: «آری. تا تو باشی مرا از خواب بیدار نکنی.»

در همین لحظه برق خوشحالی در چشمان محمد ذوق زد. ناگهان علی صدای پارس سگی را پشت سرش حس کرد و از ترس به داخل استخر افتاد. حالا نوبت محمد بود که به او بخندد و سگ نیز بر بالای سر آنها با پارس کردن و نشان دادن دندان‌هایش به علی می‌خندید.

«حالا می‌توانی برای تلافی سراغ سگ بروی.»

محمد نمی‌توانست خنده‌اش را قطع کند.

«خفه‌شو. بیا بریم بیرون. به حساب رکس بعداً می‌رسم.»

رکس سگ پدربزرگ بود. سگی بی‌آزار بود و با همه خوب رفتار می‌کرد ولی اگر احساس می‌کرد خطری در کمین است خود را به خطر می‌انداخت تا از دیگران محافظت کند. چند سال پیش بود که برادر کوچک علی را از وسط خیابان نجات داد. جواد کوچولو به وسط خیابان اصلی رفته بود و کسی حواسش به او نبود و همه گرم صحبت بودند. ماشینی از بالا به سمت پایین می‌رفت که ناگهان جواد جلوی ماشین خشکش زده بود. وقتی محمد و علی از دور می‌دیدند به نظر می‌رسید کار دیگر تمام است اما در آخرین لحظه رکس مثل یک ناجی پرید جلوی ماشین و جواد کوچولو را نجات داد. گرچه آن روز پای رکس شکست و هنوز هم وقتی راه می‌رود لنگ می‌زند. امروز هم محافظ بچه‌هاست تا خطری تهدیدشان نکند. تهدید علی این بار تو خالی بود چون می‌دانست رکس چه کاری برای برادرش انجام داده است. با صدای بلند رو به رکس کرد و گفت: «خب حالا مساوی شدیم!»

با همان لباس‌های خیس حرکت کردند تا به آن فضای باز کنار رودخانه برسند. محوطه تقریبا بزرگی بود که بین دو تا از باغ‌ها صدمتری خالی بود و صاحبش فقط خدا بود. لباس‌هایشان را درآوردند و در آفتاب سوزان بر تخته سنگی قرار دادند. خودشان چند دقیقه بیشتر طول نکشید تا خشک بشوند. در سایه‌ی تک درختی که در آنجا بود نشستند و خود را استتار کردند تا کسی آنها را نبیند. کمی مایه آبروریزی بود اگر آنها را لخت می‌دیدند. یه ربع بیشتر طول نکشید که آب لباس‌هایشان بخار شد و بلافاصله آن را پوشیدند. چوب جمع کردند تا آتش درست کنند. چند تا بوته‌ی خشک هم پیدا کردند که بهترین وسیله برای روشن شدن زودتر آتش بود. صبحانه را خوردند و سوسیس‌هایی که از مغازه گرفتند را برای ناهار کباب کردند. علی مسئول کباب آنها شده بود و محمد چوب برای آتش جمع می‌کرد.

چند ساعتی آنجا بودند. چند تا عکس گرفتند. محمد به دنبال ایده‌های قشنگ برای عکاسی بود. علی بر کنار آن تک درخت ایستاد تا محمد از او عکس بگیرد. چند ثانیه‌ای بدون حرکت ایستاده بود. صبر علی به سر آمد و گفت: «معلوم است چه غلطی می‌کنی؟ خشک شدم.»

«عکس خوب نیاز به تمرکز داره.»

«آها! تمرکز می‌کنی از من انقدر بد عکس می‌گیری؟»

«من بد عکس نمی‌گیرم. تو بد قیافه‌ای!»

محمد خیلی ریز خندید و سریع جمعش کرد و ادامه داد: «عکاس خوب برای گرفتن عکس خوب به منظره و سوژه خوب نیاز دارد. حالا برو کنار تا میانگین زیبایی عکس بالا برود.»

«کوفت. از خدات هم باشد. پس کیه که بهش پیشنهاد مدل شدن دادن؟»

«مدل چی؟ انسان‌های نخستین یا …»

قبل از اینکه حرفش را تمام کند علی با سنگ به پایش کوفت و گفت: «خفه. هرچی باشد از تو خوش‌تیپ‌تر هستم.»

«آره! آره! میدونی بزرگترین تفاوت تو با جوجه اردک زشت چیه؟ حداقل اون وقتی بزرگ شد خوشگل شد تو چی؟»

محمد حسابی با این حرف‌هایش روی اعصاب علی رفته بود. چند لحظه‌ای علی فقط فحش می‌داد تا اینکه موبایل محمد زنگ خورد.

«الو… سلام حسین. چی شده؟ چرا گریه می‌کنی؟»

صدای شلوغی زیادی از پشت تلفن به گوش می‌رسید و صدای گریه‌ای که تمام نداشت. حسین بزرگ‌ترین پسرخاله بود. صداش خیلی گرفته بود و با اشک و ماتم سعی داشت چیزی بگوید. برای لحظاتی همه چی در اطراف محمد متوقف شده بود. حتی رودخانه هم از حرکت ایستاده بود و به صدای پشت تلفن گوش می‌داد. بین تمام حرف‌های غیرقابل فهم پشت تلفن یه چیز به گوش محمد خورد: «بابات محمد! بابات مرد.» محمد در جا خشک شد و زبانش بند آمده بود. قبل از اینکه بیشتر گوش کند به راه افتاد و بدون توجه به صدای علی قدم به جلو برمی‌داشت. چند باری زمین خورد .ولی هیچ چیز مانع او نمی‌شد. علی که او را دید وسایل را در چشم به هم زدنی جمع کرد و به دنبالش راه افتاد و گفت: «چی شده؟ کی بود؟»

«حسین بود. نمی‌دانم… مرد؟ درست شنیدم؟»

«کی مرده؟»

دیگر حرفی نزد محمد و فقط اشک بود که بر گونه‌هایش جاری می‌شد. اشک‌هایی که دیده نمی‌شد و درون محمد را سیل برداشته بود. غیر از ترس و اضطراب در مسیر برگشت، دیوانگی به سراغ محمد آمده بود. او در تخیل خود چند سال آینده را بدون پدر زندگی کرد. تسلیت‌های هم‌کلاسی‌هاش در گروه دانشگاه را می‌دید. مادرش را که یک سالی با لباس مشکی زندگی کرده بود را دید. از همه بدتر خودش را می‌دید که چرا به اندازه کافی ناراحت نیست؟ چرا به مانند یک پسری که پدری از دست داده نیست؟ بدترین اتفاق برای او در دنیا ناتوانی در گریه نکردن بود و حالا بدتر از آن گریه نکردن سر قبر پدرش را می‌دید. مردم را می‌دید که پچ‌پچ‌کنان از سنگدلی او بخاطر نریختن حتی یه قطره اشک حرف می‌زدند.

مسیر برگشت کوتاه‌تر شده بود ولی برای محمد این مسیر تبدیل به چند سال زندگی بدون پدر شده بود. به سر کوچه رسیدند. خبری از مردم نبود. همه جا سکوت بود و صدای بلبل‌ها قطع شده بود و کلاغ‌ها آواز غم می‌خواندند. شاید همه در حیاط خانه پدربزرگ بودند. با سرعتی بیشتر در انتظار شانسی برای آخرین دیدار بود. به در آبی رنگ و زنگ زده خانه رسید. در تمام مسیر شاید تمام حرفش با خدا در این بود که با اینکه حقیقت مرگ را می‌دانست ولی نبود پدرش در مراسم عروسی‌اش برایش دردناک بود.

در را با ترس و لرز هل داد تا باز شود. خبری از گریه و زاری نبود. خبری از هیچ‌کس نبود. مادرش با یکی از فامیل‌ها نشسته بود و حرف می‌زدند. جویای پدرش که شد مادرش گفت: «رفته از چشمه آب بیاره.» هنوز هم باورش نمی‌شد چه اتفاقی افتاده است. شاید هنوز به مادرش نگفته بودند. از حیاط بیرون آمد و به محوطه جلوی خانه که رسید حسین را دید که لبخندی مرموز بر چهره‌اش نشسته‌است. با چهره‌ای بی‌جان به او نگاه کرد و گفت: «اینجا چه خبره؟ همش مسخره‌بازی بود؟» حسین که چهره او را دید کمی یکه خورد. شاید فکرش را نمی‌کرد شوخی‌اش تا به این حد مسخره و احمقانه شود. علی جلو آمد و گفت: «خیلی خری! مردیم از نگرانی.» محمد که دستانش را مشت کرده بود و بر پا می‌کوبید و گفت: «حیف که بزرگتری!»

به خانه برگشت و وقتی پدرش آمد گفت: «سلام» و او را بوسید و خود را در آغوش او انداخته بود و از زنده بودنش احساس خوشحالی می‌کرد. وقتی به خودش آمد فهمید تنها سلام گفتن را دنیای حقیقی انجام داده است و بقیه در ذهنش در حال وقوع بوده است. اما چشم‌هایش در لحظاتی کوتاه حس خوشحالی از زنده ماندن پدرش را به خوبی نشان می‌داد.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. آنیتا گفت:

    داستانی قشنگ باطعم شیطنت های پسرانه. امان از دست شما 😉
    چندتا ایراد بگیرم؟

    استخر شفاف و قور باغه ؟!
    سلانه _فیصله درسته.
    فضای روستا رو خوب توصیف کردی
    با جزئیات ناب. خودم رو تو روستا دیدم.

    سوسیس و روستا به هم نمیان به نظرم. ولی خب پسر ها هرجا باشن حتما سوسیس می خورن.

    داستان رو میدم پسرم بخونه حتما خوشش میاد.

    • محمد پارسا گفت:

      ممنون بابت نظراتتون. آره یادم رفت توی ویرایش درستش کنم. باز هم ممنون که با اینهمه دقت می‌خونید و اشتباهات رو متذکر میشید. 🌷🌷

  2. پرستو انصاری گفت:

    خیلی خوب که جزئیات داشت داستان و ما رو برد به فضای روستا
    این توصیفات”می‌توانستی میوه‌های گردو را که لباس تنگ و چسبان سبزی بر تن داشتند و از شاخه‌ها آویزان بودند را ببینی. چند هفته دیگر لباس‌هایشان گشاد می‌شد و می‌توانستی از سر درونشان آگاه گردی.” درباره گردو هم بامزه بود و هم جالب
    منتظر بودن واقعا بابای محمد فوت کرده باشه که دلم بگیره ولی بدش خوشحال شدم که شوخی بود 😃
    یه سری شوخی ها که ما بین جملات بود هم واقعا بامزه بود و خندیدم😁
    خسته نباشید

    • محمد پارسا گفت:

      ممنون بابت نظرتون. خوشحال که از شوخی‌هاش خوشتون اومدش. آره داستان کمی طعم واقعی داشت.🤷‍♂️😅