تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

نوش‌دارو
نویسنده: پرستو انصاری

از یقه‌ی لباس و گردن لاغرش گرفته و از روی خاک و خُل می‌کشدش به سمت بالای کوه. هر دو به نفس نفس افتاده‌اند اما صادق دست بردار نیست و قصد مهار خشم شعله کشیده‌اش را ندارد. فشار سر انگشتانش روی گردن سهراب به قدری است که او را بی صدا و مطیع با خودش از روی تن سنگی و سخت کوه بالا ببرد. به نوک کوه که میرسند دوباره کشان کشان میبردش سمتی از که به یک دره‌ی عمیق و سنگی مشرف است. به دستان کار کرده و کَباده زده‌اش اعتماد می‌کند و سهراب را تا مرز پرت شدن به سمت پرتگاه میبرد. روح است که کالبد نحیف سهراب را ترک می‌کند و او را به زجه‌زدن می‌اندازد‌ و چشمان گردش را از حدقه خارج می‌کند اما صادق دلش نرم نمیشود و تا جایی که توان در بازوهایش پیدا می‌کند، سهراب را به سمت دره‌ی دهان باز کرده خم می‌کند و با یک دست فقط حایلی می‌سازد تا جدی‌جدی رستم نشود و پسرکُش. مو‌های فر خورده و نسبتا بلند سهراب به حکم جاذبه آشفته توی صورتش می‌ریزند و هر چه در معده دارد راه باز می‌کند به سمت دهان خشکیده از فریادش. خوب که ترس جولان می‌دهد در وجود سهراب، رجز خوانی‌اش را آغاز می‌کند.
-می‌خوای بمیری آره؟! خوب بمیر، من خودم راحتت می‌کنم، چرا با تیغ و زدن رگ و کثیف‌کاری، یه هول کوچیک بدمت راحت میشی از این دنیا!
هق‌هق و گریه امان از سهراب گرفته اما التماسش را راحت میشد شنید ما بین باران جگر سوز چشمانش.

-ت…تورو…توروخدا، با..بابا…میف…میفتما
صادق می‌خندد از ته گلو، از اعماق حنجره.
-مگه همینو نمی‌خواستی؟!
این را که می‌گوید، بدن یخ زده‌ی سهراب را یک قدم دیگر به آن دره‌ی جهنمی نزدیک می‌کند.
-ها؟جواب بده، مگه نمی‌خواستی بمیری؟
فریاد‌های صادق مزید میشود بر علت و سهراب را عملا به لرز می‌اندازد.
-ن…نه، غ..غل..غلط کردم
همین “غلط کردم” گفتنش اما یک قطره آب است بر وجود آتش گرفته‌ی صادق که ابروهایش کمی بالا میرود و تن صدایش کمی پایین‌تر.
-آهان، پس غلط کردی که می‌خواستی رگتو بزنی؟
سهراب بی‌جان اما جواب می‌دهد.
-ا..اره
صادق اما جواب واقعی می‌خواهد.
-چرا غلط کردی؟ مگه برا اون دوستای در به در شدت ننوشته بودی از زندگی خستم و وعده نکرده بودی که رگتو بزنی؟
صدا که از حنجره‌ی سهراب بیرون نمیزند، صادق تکان محکمی می‌دهد چهار ستون بدنش را که دوباره ناله و فریادش را بلند می‌کند.
-چ..چرا ن..نوشت..نوشته‌بودم، اما..غ..غلط..غلط کردم.
صادق سرش را نزدیک سر خم شده به سمت پرتگاه سهراب می‌برد و غلیظ و شمرده شمرده تکرار می‌کند.
-چرا غلط کردی؟
آب دهان سهراب از کنترلش خارج شده و سرازیر میشود در دل بیکران دره.
-ب..بچگی ک..کردم، م..می‌خو‌ا…می‌خواستم..ش..شاخ ب…باشم.
صادق جواب دلخواهش را می‌شنود انگار.
– یعنی قرار نبود خودتو بکشی دیگه؟
رو به غش میرود صدای ضعیفش.
-ا..اره
صادق آخرین قدم را هم برمیدارد و سهراب را به مویی می‌بندد و تا کمر به سمت پرتگاه خم می‌کند کمر استخوان گرفته و نازکش را.
-حالا یه چیزی بگو قانع بشم که ولت کنم.
سهراب هر چه مغزش برای التماس آخر کنار گذاشته‌بود، در صدایش میریزد.
-م..من..غ..غلط‌کنم…خو..خودم..از..هم…همین..د..دره..می…میپ…میپرم…پا…پایین…اگ…اگه…تک…تکرار…ک…کنم…غ..غلط..غلطمو.
زجه‌ها و سوز کلامی که در لابه‌لای جملات سهراب پنهان بود، روح مهربان صادق را دوباره احضار می‌کند و نوش‌دارو می‌شود قبل از مرگ و از لب پرتگاه می‌کشدش به سمت خودش و آغوشش. هر دو روی زمین سنگ‌لاخی می‌افتند و صدای گریه‌های مردانه‌ی صادق در صدای گریه‌های عمیق و بچگانه‌‌ی سهراب گم می‌شود.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. هوشنگ مرادی گفت:

    مقدمه و معرفی نداره ” یقه شا گرفته و می کشه سمت کوه ‘
    واقعیت هم نداره ‘ آدم عصبانی راه نزدیک تری را می ره
    مثلا از پنجره آویزان می کنه ‘
    لطفا شماره داستان پر نکنید ‘
    سپاس

    • پرستو انصاری گفت:

      ممنون بابت تذکرتون
      متاسفانه با نظرتون مخالفم آدم عصبانی ممکنه راه دورم انتخاب کنه چون عصبی و ذهنش درست کار نمیکنه، در ضمن شخصیت قصه یه پدره جسور و دنیا دیده هستش و قصد داره پسر رو به راه بیاره پس میبرتش جایی که موثر‌تر باشه، نیتم پر کردن شماره داستان نبود😑 و واقعا ایده‌ای به ذهنم اومد که نوشتمش
      شاید در جملات کم‌کاری کردم و نتونستم درست منظور برسونم ☹ امیدوارم تو بازنویسی بتونم بهترش کنم

      • هوشنگ مرادی گفت:

        اینا را توی داستان شرح بده ‘ که برای خواننده توجیه داشته باشه ‘
        اگر بی پرده گفتم برای اینه که کارهاتون را دوست دارم ‘
        موفق باشی

        • پرستو انصاری گفت:

          لطف کردید که گفتید و با این نکاتی که تذکر دادید مغزم روشن‌تر شد
          از تذکراتتون اصلا ناراحت نشدم فقط چون گفتید شماره داستان پر نکنید برام جالب نبود یکم هر چند همین رو هم به دیده منت قبول میکنم و سعی میکنم ان‌شالله اینطور به نظر نیاد
          خیلییی مرسییی از شما😃🌺

  2. سید رضا موسوی گفت:

    خسته نباشید خانم انصاری
    داستان پر هیجانی بود.

    • پرستو انصاری گفت:

      خیلییی مرسییی آقای موسوی خوشحالم می‌کنید که می‌خونید و مرسییی میگید پر هیجان بود😃🌺🌺

  3. محمد پارسا گفت:

    داستان هیجان خوبی داشت و مهم‌تر سهراب رو خوب نشون دادی که چقدر از مرگ می‌ترسد. 🌷😅

    • پرستو انصاری گفت:

      مرسییی که خوندین و ممنون که میگین هیجان خوبی داشت و ترس سهراب خوب نشون‌داده‌شده بود😃🌺

  4. آنیتا گفت:

    پرستو جان ببخش

    دوسوال؟ چرا تو گروه پرسش و پاسخ نیستی‌؟
    دیگه اینکه خبر داری چرا مهر آنا
    دیگه نمی نویسه؟

    • پرستو انصاری گفت:

      هستم تو گروه پرسش و پاسخ فقط فعالیت ندارم😅 اسمم مخفف پی و اِی هستش
      یادم میاد داخل گروه گفته بود که امتحاناش شروع شده و شاید نتونه بنویسه داستان و چون دبیرستانی هستش و احتمالا چون سال آخره کنکور هم داره و سختتر شده براش فک کنم ولی گزارش داستان‌هاش رو داخل گروه میزاره، احتمالا وقت نمیکنه تایپ کنه و منتشر کنه
      شما خیلی مهربونید که به یاد بچه‌هایید😍😃❤

  5. آنیتا گفت:

    چه بابای با ابهتی.

    حقش بود. سهراب دهه هشتادیه؟ 😉
    داستان هیجان داشت.

    • پرستو انصاری گفت:

      مرسییی که خوندین آنیتا جون😍❤
      بله به نظر منم حقش بود😁
      مرسی که میگین هیجان داشت😃❤
      سهراب مثلا اواخر دهه هفتاد بود البته یه جور دهه هشتادی به حساب میاد😁