تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

بالاتر از وحشت ‘
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

بالاتر از وحشت باروشا دختر چهارده ساله کرد در ده متری پدر و مادرش در حال ریسیدن پشم بود ‘ برادر شانزده ساله اش چند گوسفندی که داشتند را در نزدیکی خانه برای چرا برده بود ‘ پدر داشت اخبار نا گوار داعش را با
با مادر در میان می گذاشت ‘ نگران بود ‘
مادر هم رنگ به چهره نداشت ‘ پدر گفت
هر چه زودتر وسائل خونه را جمع کن ‘ شاید بخواهیم به جایی امن کوچ کنیم ‘
سپس به خانه رفت ‘ کلید انباری را برداشت و قفل را باز کرد ‘
صندوق کهنه ای را گشود و تفنگ برنو
قدیمی را بیرون آورد ‘ با انگشت قبضه اش را گرفت و فشرد ‘ با صدای تقه تفنگ خالی خیالش راحت شد ‘
تفنگ را ورانداز و پاک کرد ‘ چندین بار به جای جای انباری نشانه رفت و شلیک کرد’
تیرها را از کف یخدان بیرون آورد و خشاب را پر کرد ‘ مادر مشغول جمع آوری وسائل خونه شد ‘ پدر به سراغ همسایه ها می رفت و مشورت می کرد ‘ همه خانه ها دل آشوب بودند و وضع بهتری نداشتند ‘ نزدیک غروب پسر بز ها را به خانه آورد او هم ترسیده بود و خبر ها را شنیده بود ‘ همه روستا وسائلی را که می شد با خود برد جمع کرده بودند’ قرار بود صبح سپیده حرکت کنند ‘
همان شب تمام گوسفندان روستا را در دو جای نزدیک به هم جمع کرده بودند ‘ جوانتر ها مسئول
نگهداری و گذراندن گوسفندان شده بودند ‘ قرار بود نیمه شب حرکت کنند ‘ پدر و مادر باروشا
یک لحضه هم خوابشان نبرد ‘ یعنی هیچ کس
نخوابیده بود ‘ سپیده نزده هر چه بود بار هر وسیله ای که داشتند کردند و راه افتادند همه با
هم می رفتند و تفنگچی ها با اسب کاروان را راهنمایی می کردند ‘ با طلوع آفتاب همه دست به دعا برداشتند ‘ آخر در آئین ایزدی خورشید مقدس است و پاک ‘ آئینی خاص که که کسی را به خود راه نمی دهند و با غیر ایزدی وصلت نمی کنند ‘
بعد از دعا که خیلی هم طول نکشید با سرعت بیشتری به حرکت ادامه دادند ‘ در راه خانوارهایی که فرار را بر قرار ترجیح داده بودند
به ایشان پیوستند و آرامش بیشتری را احساس
کردند ‘ از دامنه کوه سنجار بالا می رفتند ‘
ایزدی های سنجار نوروز را مانند ایرانیان گرامی
می دارند ‘ ولی نوروز آن سال فقط غم نان بود و امنیت ‘ روز چهاردهم فروردین است و هوای بهار’
بنفشه های وحشی و لاله های واژگون جلوه خاصی به دامنه کوه سنجار داده ‘ باروشا گلهای واژگون را دید و غم دنیا دلش را گرفت ‘ پیش خود گفت گلها هم برای ما غم دارند ‘ برای همین است که واژگون شده اند ‘
گاهی صدای جغدی وحشت در دل همه می انداخت ‘ساعت نزدیک یک بعد از ضهر بود
و هر کس لقمه نانی را به دندان می کشید
همه وحشت کرده بودند ‘ انگار منتظر اتفاق ناگواری هستند ‘ قلب باروشا داشت از سینه بیرون می آمد ‘ ناگهان شیئی پرنده دیدند که در هوا منفجر شد ‘ همه به سمت کوه پناه بردند ‘ صدای رگبار مسلسل پشت سر هم شنیده می شد ‘ زن و مرد و کودک مثل برگ خزان روی زمین می ریخت

پدر باروشا چند تیر به این طرف و آن طرف شلیک کرد ‘
شاید هم تیرش به کسی خورد ‘ داعشی ها که کمین کرده بودند تفنگهای خودکار داشتند و نارنجک و مسلسل سبک ‘ با تفنگ برنو کاری ازش ساخته نبود باروشا دست مادرش را می کشید و
پدر هم هلش می داد ‘ همه جا گلوله بود و فریاد ‘
پدر تیر خورد و مادر خود را روی او انداخت ‘
پدر که از سینه اش خون می چکید با دست به باروش اشاره کرد که برود ‘ مادر را هم هل داد ‘
ولی مادر نرفت ‘باروش یک بار دیگر بر گشت که
پدر و مادرش را ببیند ‘ ولی رگبار مسلسل بار دیگر بر سر و سینه آنان باریدن گرفت در دم و پیش چشم باروشا هر دو جان دادند ‘ با تمام قوا
به سوی بالای کوه دویدن گرفت ولی پایش به سنگ خورد و زخمی شد ‘ هر چه تقلا کرد ‘ کاری از پیش نبرد ‘ دستها و پاهایش تمام جراحت کرده
بودند ‘وحشت تمام سر و پایش را گرفته بود ‘ با
رسیدن داعشی ها به نزدیکش از ترس و ترس مرگ غش کرد ‘ دیگر نه چیزی دید و نه چیزی فهمید ‘ فردای آن روز با سرمی در دست و پرستاری که زخمش را پانسمان می کرد به هوش آمد و با وحشت تمام جیغ کشید ‘ صورت مردان با ریش داعشی جلو چشمش بود ‘ ولی دوباره
بیهوش شد و پرستار که دردش را می فهمید
مسکن قویتری بهش زد تا باز هم بیهوش بماند ‘
بدین سان باروشای چهارده ساله پدر و مادر خود را از دست داد و بی خبر از برادر اسیر وحشت شد ””

هوشنگ مرادی ‘ شانزدهم تیرماه ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. لیلا فرزادمهر گفت:

    متن های خوبی مینویسید با موضوعات متفاوت قلمتان ماندگار
    لطفا داستانهای مرا هم بخوانید ونظربدید
    ۱۰۰داستان اول هستم
    موفق باشید