تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

غریبه ی همراه
نویسنده: عاطفه عطایی

به نام خدا

خیره به زمین، اشک از چشمانش جاری شد.
_صحبت کن.
لرزان گفت: چی بگم؟
_از چیزی که باعث شد اشک بریزی.
صورتش در هم جمع شد: نمیتونم.
و هق هقش در اتاق پیچید.
مشاور، خسته از مراجعه کننده ای سخت، تلاش می‌کرد تا خستگی یا دلسوزی اش در صورتش مشخص نشود.
دستمال کاغذی را روی میز به سمت دختر هل داد.
بلند شد، لیوانی آب پر کرد، جلوی دخترک گذاشت و نشست.
_عیبی نداره اگر گریه کنی و خالی شی. اما در آخر باید بتونی حرف بزنی. چه با گریه، چه بی گریه.
کلنجار می رفت با خودش…
حیا میکرد بگوید… می ترسید بگوید… درد داشت که بگوید…
نگران بود از نگاهِ آن خانوم…
چگونه مرا نگاه خواهد کرد بعد از شنیدنش؟
دلش میسوزد؟
به خاطر دلسوزی با من مهربان میشود؟
مشاور، لبخندی زد: به چی فکر میکنی؟
ناخواسته گفت: به شما.
سرش را مشتاق تکان داد: به چیه من؟
_به اینکه بعد از دونستنش چه فکری میکنید؟
کمی فکر کرد و گفت: تا وقتی ندونم که نمی‌دونم چه فکری میکنم.
دخترک با صدایی ضعیف و، در حالی که زیر چشمی و یا تردید خانومِ جوان را نگاه میکرد لب زد: به من تجاوز شده.
خانمِ جوان، ثانیه هایی بدون خطی تغییر در صورتش، به دخترک خیره ماند.
شوکه شد بود؟
نه…
نگاهش را در اتاق چرخاند و بدون هیچ حالتی در صورتش به دخترک خیره شد…
منتظر بود…
_چی فکر می‌کنید؟ چی میخواید بگید؟
مشاور پلک زد…
_متاسفم…
اشک از چشمان دخترک رها شد…
باید مشاور دیگری پیدا می‌کرد؟؟؟
_برای چی؟
_برای اینکه با همچین چیزی سختی، قراره قوی بشی، و به خاطر همچین چیز بی رحمی، با من شروع می‌کنی…

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما