تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

گروه خونی
نویسنده: پرستو انصاری

داخل جعبه‌ی مستطیلی تایپ میکنم: “اگه پدر و مادرمون واقعی نباشن، چیکار کنیم؟” و علامت ذربین آبی را میزنم. یک سری صفحه و سایت درباره فروش عروسک‌ در شمایل پدر و مادر بالا می‌‌آید و یک سایت حقوقی که کسی بدون نام همین سوال را در جملات طولانی‌تر مطرح کرده بود هم کنارشان هست. تند روی آدرس سایت میزنم و واردش میشوم. جواب‌هایی که برایش نوشته بودند در اختلاف نظر کامل بود، یکی گفته بود که بی‌خیال این لوس بازی‌ها شود و زندگیش را بکند و کلاه بالا بیندازد که حداقل کسانی به سرپرستی گرفتنش و سقفی بالای سر دارد. یک نفر دیگر دلسوزی کرده بود و نوشته بود که خودش هم بعد از سی سال فهمیده که پدر و مادرش او را به سرپرستی گرفته‌اند و چند نظر دیگر هم شامل ارائه‌ی راه‌کارهای عجیب برای پیدا کردن خانواده‌ی واقعیش هم ما بین نظرات پیدا می‌شد. دود از کله‌ام بلند میشود. دست از سر گوگل برمی دارم. باید با کسی حضوری مشورت میکردم. در دسترس‌ترین و معتمد‌ترین آدمی که به ذهنم میرسد زهره است. گوشی را بر میدارم و برایش مینویسم که ساعت چهار عصر بیاید پارک سر کوچه‌مان تا به عادت همیشه از سر تا ته پارک را متر کنیم و از هر دری با هم حرف بزنیم.
چهار و بیست دقیقه که می‌شود خودش را میرساند. حرف‌های معمولی‌مان که تمام میشود، کمی مِن و مِن می‌کنم و بعد سر حرف باز می‌‌شود.
-زهره؟
آفتاب توی صورتش فرود آمده و چشمانش را تنگ کرده.
-جون؟
پوست لبم را با دندان می‌کنم.
-یه سوال درسی بپرسم؟
پقی زیر خنده میزند.
-میخوای مسخره‌بازی دربیاری؟!
لبخند نه چندان دلچسبی میزنم به دل خوشش.
-نه، جدی سوال دارم.
لحن کلامم قانع‌اش می‌کند امروز در فاز و حوصله‌ای نیستم که به ترک روی دیوار هم بخندم.
-بپرس.
آب دهانم را پایین می‌فرستم و برای اینکه حواس جمع باشم از حرکت می‌ایستم و او را هم وادار به ایستادن میکنم.
-اگه گروه خونی پدر و مادر هر دو AB باشه، چقدر احتمال داره یه بچه با گروه خونی O به دنیا بیاد؟
یک تای ابرویش به سمت پایین خم می‌شود و لبش به سمت بالا.
-واسه کنکور چه سالیه؟
نفسم را فوت میکنم در هوای آزاد پارک.
-واسه کنکور نیست.
فکر کردن و سوزاندن فسفرش که تمام میشود به حرف می‌آید.
-تا جایی که من بلتم نمیشه، احتمالش صفره
بعد هم ذوق زده از جوابش نگاهم می‌کند.
-درست بود؟
دوباره راه را می‌گیرم و پیاده‌روی‌مان را ادامه میدهم. صدایم همان یک ذره امید و انرژی‌اش را هم از دست میدهد.
-اره درست بود.
دست می‌اندازد و بازویم را می‌گیرد.
-چته تو؟
همین “چته تو؟” میشود جرقه‌ای و چشمانم پر میشود و صدایم بغض آلود.
-هیچی
اینبار وادارم می‌کند که بایستم.
-داری گریه می‌کنی؟!
مغزم که منتظر شنیدن همین جمله به عنوان رمز آغاز عملیات بود، دستور ارسال می‌کند و گریه‌ و هق‌ هقم عملا آغاز میشود.
-زهره من یه چیزی فهمیدم…
چشمانش نگران میشود و با دست به سمت نیمکت آهنی و زرد پارک هدایتم می‌کند. بعد از اینکه کنار هم جا گیر میشویم و میشینیم، ادامه میدهم.
-زهره
پشتم را مالش میدهد.
-جانم؟ بگو چی فهمیدی؟
فین فین میکنم.
-اون روز داشتم جواب آزمایشای مامان و بابام رو نگاه میکردم، همون آزمایشایی که بعد از اینکه رفتن شمال و فک کردن مالاریا گرفتن، دادن.
یک “خب” می‌گوید و من ادامه میدهم.
-گروه خونی هر دوتاشون AB بود.
این را که می‌گویم گریه‌ام به نقطه‌ی اوج خودش میرسد. زهره اما هنوز جان مطلب را درک نکرده که همینطور پشت‌هم پلک میزند و نگاهم می‌کند.
دستمالی از کیفم بیرون می‌کشم و همزمان با پاک کردن دماغم، توضیحات تکمیلی را میدهم.
-زهره، گروه خونی من O!
مردمک چشمانش شروع به گردش میکند. احتمالا دارد بین سوالی که مطرح کرده‌بودم و جوابی که داده‌بود و حرف‌های الانم ارتباطی برقرار میکند ، بالاخره هم موفق می‌شود.
– یعنی…
دستش را روی دهان بازمانده‌اش می‌گذارد و بقیه‌ی جمله‌اش را میخورد.
-حالا مطمئنی؟ شاید اشتباه شده.
لب برمیچینم.
-هر چی برگه آزمایش تو خونه داشتیمو چک کردم.
ناباور نگاهم می‌کند.
-حالا بگو من چیکار کنم.
نزدیکم میشود.
-چی بگم آخه، تو شُکم.
دستی به چشمان باران‌ زده‌ام می‌کشم.
– از عمو و زن عمو بپرس.
تند تند پلک میزند.
-چی بگم؟
دماغم را عمیق بالا می‌کشم.
-سر بسته بپرس، درباره‌ی قدیما یه جوری که وسط خاطره‌ها یه چیزی ، یه سرنخی از دهنشون بپره.
برق چشمانش تایید و چراغ سبز نشان می‌دهد. میرود خانه‌شان و شب را برای اعلام نتیجه‌ وعده می‌دهد.
تا به حال هزار بار دور طرح‌های مستطیلی‌ فرش پیاده‌روی‌ کرده‌ام. یکدفعه تلفنم زنگ می‌خورد. از رو تخت چنگش میزنم و سریع تماس را برقرار میکنم.
-الو زهره، چی شد؟
صدای دست‌پاچه‌اش در گوشی می‌پیچد.
-هیچی، مامانم چیزی نمی‌دونه، به نظرم توام بی‌خیال شو، پدر و مادر اونیه که آدمو بزرگ کرده نه اونی که آدمو به دنیا آورده.
از جمله‌ی کلیشه‌ایش فاکتور می‌گیرم.
-حالا از عمو‌ام می‌پرسیدی.
نفسش را بیرون می‌دهد.
-اونم نمی‌دونه.
رفتارش از ظهر که دیده بودمش زمین تا آسمان فرق کرده و یک جوری شده انگار می‌خواهد دست به سرم کند. بیشتر از این اصرار نمی‌کنم و تماس قطع می‌شود. خودم دنبال راه چاره میگردم. امروز هر دویشان در بیمارستان شیفت بودند و خانه در اختیارم بود. از کمد گوشه‌ی اتاقشان شروع می‌کنم و دانه دانه‌ی اسناد موجود در خانه را زیر و رو. هیچ مدرکی مبنی بر اینکه جایی سرپرستی من را داده باشد دستشان، پیدا نمی‌کنم. ولی ما بین چند تا از کاغذ پاره‌ها یک عکس رنگ و رو رفته از خودم بغل زن عمو و زهره‌ی دو سه ساله و چهار خواهر دیگرش که ارتباط چندان خوبی بینمان نبود، پیدا میکنم. چیزی در وجودم تکان می‌خورد: خانواده‌ی پر جمعیت عمو و مشکل بچه‌دار نشدن پدر و مادرم، تعصب روی خون و جمله‌ی معروف “دختر برادر بهتر از غریبه” و وضعیت مالی بد عمویم، همه جواب میشود برایم تا بفهمم شباهتم به زهره و نگاه‌های مهربان و عمیق زن‌عمو بی دلیل نبوده.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. محمد پارسا گفت:

    داستان قشنگی بود و خوب خواننده را آگاه میکنه از راز قضیه. 😉🌷

  2. سید رضا موسوی گفت:

    سلام
    خدا قوت
    داستان بسیار جذابی بود

  3. آنیتا گفت:

    خیلیییی جذاب بود.
    دوست داشتم و لذت بردم.

    مهمترین ویژگی یه داستان که سرگرم کننده بودنه ، رو داشت. پایان داستان بهتر از شروعش بود.
    البته نقاط قوت دیگه ای هم داشت

    • پرستو انصاری گفت:

      خیلییییی مرسی که خوندین 😍❤
      مرسییی که دوست داشتین خیلی خوشحال شدم😃
      چه خوب که میگین سرگرم کننده بود😃🌺 خیلییی مرسیی آنیتا جون که انرژی مثبت تزریق میکنید به داستان😃