تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

قصه‌ی آخر
نویسنده: آیلا عباسی لو

پدرم چندتا قصه بیشتر بلد نبود. بعضی‌ها طولانی و بعضی ها کوتاه بودند. شبهایی که خسته بود قصه‌ی کوتاه را تعریف می‌کرد. یا اگر بهتر بگویم هرشبی که قصه قوقولوجی را تعریف می‌کرد حدس می زدیم پدر خسته است!
آن شبهایی که حال و حوصله داشت یا فردایش تعطیل بود قصه طولانیِ درگیری رستم با دیوها و شکست دادن آن‌ها را توصیف می‌کرد.
خودمان هم خوب می‌دانستیم که قصه‌هایش تکراری است ولی روایت کردنش را دوست داشتیم.
موقع تعریف کردن قصه، چین و چروکهایی به صورتش می‌انداخت. فرم لب‌هایش را کوچک و بزرگ می‌کرد تا صدای شخصیت‌های داستان را در بیاورد. ما معمولا روی زمین می‌خوابیدیم و پدر کنار ما دراز می‌کشید و قصه تعریف می‌کرد. عادت داشتم موقع روایت کردن چهره‌اش را نگاه کنم و همیشه داوطلب درازکشیدن در صف اول بودم ولی چون بچه بزرگ خانه بودم مادر میگفت :حسین تو دیگر بزرگ شدی. بذار زهرا و حسن نزدیک پدر بخوابند.

آن شب ، شب عجیبی بود پدر خیلی زودتر از همیشه به خانه آمده بود. مشغول نوشتن مشق‌هایم بودم که آرام وارد اتاق شد و گفت :حسین پسرم چندلحظه‌ای مشق‌هایت را کنار بذار می‌خواهم برایت قصه بگویم. تعجب کردم تازه سرشب بود و از طرفی بدون زهرا و حسن که قصه گفتن معنی نداشت، مخصوصا جاهایی که زهرا زودتر از پدر با شیرین‌زبانی‌اش دیالوگ شخصیت را تکرار می‌کرد و همگی از خنده روده بُر می‌شدیم.
درِ خودکارم را پیچاندم و گذاشتم سرش و به نشانه علامت لای کتابم قرار دادم و کتاب را بستم.
با تعجب به لب‌های پدرم چشم دوختم
همه‌ی چند داستانی که بلد بود را ریز به ریز تعریف می‌کرد تمام که می‌شد قصه بعدی را شروع ‌می‌کرد.
می‌گفت نکند اینجا کشته شدن شیر را تعریف کنی، زهرا حساس است دلش می‌شکند، راستی بد و بیراه گفتن‌های دیو پیر را بازگو نکنی حسن فردا یاد می‌گیرد می رود در و همسایه به بقیه می‌گوید. خداروشکر تو عاقلی و این‌ها را تشخیص می‌دهی.

نگران شدم، پرسیدم :پدر مگر خودتان نیستید نگاه مهربانانه‌ای به صورتم انداخت و گفت: پسرم من به سفری دور و دراز دعوت شدم، خاک کشورم در خطر است باید بروم.

دشمن را که شکست دادیم برمی‌گردم و خودم برایتان تعریف می‌کنم. آن موقع تعدا قصه ‌هایم هم زیادتر شده است.
دستش را آرام به شانه هایم زد و گفت: الان تو مردِ بزرگ این خانه هستی!

امشب هر قصه‌ای که دوست داری خودت به بچه‌ها تعریف کن از الان باید به روایت‌هایت عادت کنند.
دلشوره گرفتم من مثل پدر بلد نبودم، صدایم را عوض کنم و به جای شخصیت‌ها حرف بزنم، نمی‌توانستم چین و چروک به صورتم بیندازم و لب‌هایم را غنچه کنم و صدای بز بزه قندی در بیاورم، از طرفی بلد نبودم مثل پدر زهرا را بخندانم.
آن‌شب قصه را با تمام ناشیگری‌م تعریف کردم و بچه‌ها خوابیدند.

نزدیکی‌های صبح بود. هنوز هوا به تاریکی می‌زد که با حرکت نوازش دستی به سرم چشم هایم را باز کردم . پدرم بود لباس رزم به تن داشت و چفیه‌ای دور گردنش انداخته بود. یاد داستان رستم‌‌ افتادم، که می‌خواست به جنگ با دیو دوسر برود.

مادر با یک سینی که داخلش قرآن و یک کاسه آب بود کنارِ چارچوبِ در ایستاده بود. پدر لبهایش را به طرف صورتم آورد و آرام پیشانی‌م را بوسید.

****

من سال‌هاست که منتظرم پدرم از همان چارچوب در وارد اتاق شود. از سفر دور و دراز و طولانی‌ش برگردد و برایمان قصه‌های نبرد با دشمنان را برایمان تعریف کند …

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. آنیتا گفت:

    آیلا جان
    واقعی و دلنشین نوشتی.
    مدیون همه پدران ِ پر افتخار کشورمون هستیم.

  2. فاطمه قشمی گفت:

    زیبا بود آیلای عزیز. زیبا و دوست داشتنی.

  3. پرستو انصاری گفت:

    داستانتون بغض آورد به گلوم و یه حس از یه غم عجیب و جالب
    اولش اصلا نتونستم حدس بزنم درباره چیه و تا آخر با اشتیاق خوندم.😃
    توصیفات و جملات خیلی روان بود و به دل می‌نشست😃
    پایان داستان هم زیبا بود و تاثیر گذار
    خسته نباشید

    • آیلا عباسی لو گفت:

      ممنونم پرستو جان همین که خوندی و نظر دادی برام خیلی ارزشمندبود،
      همیشه نقطه نظراتت یه دلگرمی و قوت قلبی برام هست.