تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

مرگ باشکوه من
نویسنده: مصیماه

مدتی بود خیلی به مرگ فکر می کرد. به چگونه مردنش. شاید به خاطر از دست دادن دایی عزیزش بود. که آنطور ناگهانی و سریع از دستش دادند. درست چند ساعت قبل از اینکه، الکی الکی سکته کند، تلفنی با او در مورد یک موضوع الکی حرف زده بود. روی مبل لم داده بود و ذهنش را رها کرده بود و فکرش برای خودش پیش می‌رفت. غیر از مرگ، دلتنگی، کارهای ناتمام، چیزی که بیشتر ذهنش را مشغول می کرد این بود که چگونه باید مرد.
اوایل که به این موضوع فکر می‌کرد، به درد و سختی مرگ فکر می‌کرد. مثلا سقوط هواپیما! فکرش هم ممکن است باعث مرگ شود. در یک محفظه ی فلزی گیر افتادی و باید صبر کنی که چنان با زمین برخورد کند که تکه تکه شوی. نه، این خیلی بی‌انصافی است.
مرگ در دریا از آن بدتر. اگر جنازه‌ات را هرگز پس ندهد بسیار غم‌انگیز است‌. با خودش فکر کرد همان دریایی که ساعت‌ها به تماشایش می‌نشست چقدر ظالم است. چطور تا کنون، آن همه جنازه را در بی‌نهایتش ندیده بود. این شرقی‌ها که خاکستر جنازه را در دریا می پاشند عجب احمق‌هایی هستند‌. آدم باید طوری بمیرد که، فقط روح و جسم از هم جدا شوند، نه اینکه جسم نابود شود برای مردن.
خداروشکر که ما یک قبری داریم که اگر روزی خاک زیر و زبر شود، دو تکه استخوان از ما مانده باشد. ولی ایا واقعا اهمیت دارد؟ بعد هم، از کجا معلوم مردن، انقدر دردناک نباشد که روح ما هزار تکه و نابود نشود. مرگ‌های مثل خاله‌ی مادرش. اتوبوس‌شان چپ کرد و شوهر و پنج تا بچه‌اش جلوی چشمش در آنی جان دادند. او سالم مانده بود. ولی مرد. مادرش می گفت خاله‌ام زهره‌اش ترکید. ولی به نظر من، روح او، مثل جسم شوهر و بچه‌هایش، له و لورده شده بود.
اصلا این خوب است که مرگ در یک لحظه اتفاق بیافتد، مثلا با یک تصادف وحشتناک. یا به مرور زمان، مثلا در بستر یک بیماری؟
نمی‌دانست. هربار برای یکی از آنها مزایایی قایل می شد. و نمی‌توانست انتخاب کند کدام بهتر است.
ماه‌ها بود که به این مساله فکر می‌کرد. امروز که روز تعطیل بود و در خانه مشغول استراحت بود، با خودش به نتیجه‌ی جدیدی رسیده بود. اینکه سخت بمیری یا آسان، جسمت صدمه ببیند یا روحت، جنازه‌ات بماند یا نه، پیر بمیری یا جوان، با آمادگی یا ناگهانی… اینها انقدر مهم نبود. مهم این بود که برای چیز با ارزشی بمیری. مثلا مثل یک هنرمند روی صحنه‌ی تئاتر، یا یک سرباز در جنگ. ولی آیا هر جنگی ارزشمند است؟ یا هر تئاتری، هنر محسوب می‌شود؟ نمی‌دانست، ولی فکر می‌کرد، الکی مردن، ضدحال بزرگی است. مثلا تو در سخت‌ترین کارها، جانت را حفظ کرده‌ای. موقعیت‌های خطرناک خواسته یا ناخواسته در زندگی تجربه کرده و جان سالم به در برده ولی بخواهد با یک اتفاق ناچیز مثل… مثل… حالا مثل هرچیزی بمیرد، آدم را سکه‌ی یک پول می‌کند. بله. درست همین است، آدم باید الکی نمیرد. مهم‌ترین اصل در مردن همین است.
حالا که به نتیجه‌ای رسیده‌بود، روی مبل جابجا شد و از روی میز، یک زردالو برداشت و با ژست متفکرانه‌اش در دهان گذاشت. میوه را کمی در دهانش گرداند و ناگهان چشمانش گرد شد. انگونه که می‌خواست از حدقه بیرون بزند.صورتش کبود می‌شد و حالتی مثل عق زدن داشت.
با وحشت به اطرافش نگاه می‌کرد، کسی در خانه نبود. وحشت نگاهش می‌گفت، او با بدنی ورزیده و جوان و سالم، قرار است با یک هسته‌ی زردآلو، با زندگی خداحافظی کند. چیزی که بیشتر از مردن از ان هراس داشت به سرش امد. الکی مردن.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. هوشنگ مرادی گفت:

    مرادی مجد گفت:
    ۲۹ تیر, ۱۳۹۹ در ۰۷:۰۷
    سلام بانو ، مدتی است که دیگر نمی نویسی ،
    علت را نمی دانم ، ولی هر چه باشد ، با نوشتن
    آرامش خواهی یافت ، بخصوص شما که زیبا می نویسی ،
    برای شما آرزوی سعادت و سلامت و برای کشورم
    اعتبار و شرف آرزو میکنم ،
    سربلند و سبز باش ای جنگل انسان

    پاسخ

    • مصیماه گفت:

      خوشحالم که توجه دارید. ضعف انگیزه و مشغله ‌ی بسیار باعث شده ننویسم. امیدوارم دوباره شروع کنم.بسیار ممنونم از لطف‌تون❤

  2. آنیتا گفت:

    مصیماه جان می دونم روش کار میکنی.
    چون ارزشش رو داره.
    سوژه ی سختی انتخاب کردی و داستان عمیقی نوشتی.
    می تونست جنبه طنزش بیشتر بشه

    شاید چون عالی مینویسی توقع من به عنوان دنبال کننده ی داستانهات رو بالا بردی.

    • مصیماه گفت:

      آنیتای عزیز بهم لطف داری. دوست دارم طنزشو بیشتر کنم ولی طنز نوشتن خیلی سخته. یه لبه‌ی باریکه. اگه خوب درنیاری کل نوشته از دست می‌ره

  3. پرستو انصاری گفت:

    مردن و چه جوری مردن واقعا موضوع عجیبه‌ای که فکر آدم رو خیلی درگیر می‌کنه
    خیلی خوبه که بهش پرداختین 😃
    با اینکه اکثر داستان یه جوری افکار شخصیت بود ولی به نظرم داستان این رو ایجاب کرده بود و جالب بود در نوع خودش
    خسته نباشید