تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

خونه ی تازه عروس!
نویسنده: فائزه جعفرپور

آرام آرام به دیوار سالن دست میکشد : خیلی کار داره باید اول کامل درست بشه بعد نوبت به رنگ برسه. 
بهراد به چهره ی آقا رسول نقاش نگاهی می اندازد : بله خب صاحب خونه ی قبلی خیلی اهمیت نمیداده ، توی این چندسال هیچ کاری نکرده .
ارغوان با لبخند همیشگی اش وارد بحث میشود : آقا رسول فکر می کنید حدودا چقدر میشه هزینه اش ؟
آقا رسول نقاش بعد از اندکی فکر ، سرش را به چپ و راست تکان می دهد: چهارده پونزده تومن ، البته چون هم خودتون هم معرفتون خیلی عزیزید !
ارغوان و بهراد شاید فکر می کردند کمتر از این حرف ها کارشان انجام شود ، که اینطور ابروهایشان از تعجب بالا رفته : ممنونم آقا رسول زحمت کشیدید اومدید ما بهتون خبر میدیم ، ناهار باشیم در خدمتتون ؟ 
بعد از تعارفات معمول بهراد در را پشت سر آقا رسول نقاش می بندد و به ارغوانی نگاه می کند که با قیافه ی متفکر و دست زیر چانه روی تنها چهارپایه ی سالن خالی نشسته : به چی فکر می کنی ؟ غصه نخور جور میشه . 
ارغوان دستش را از زیر چانه رها می کند: بهراد هنوز کابینت رو انتخاب نکردیم ، فکر کنم اونم خیلی بشه نه؟ 
بهراد نفسش را آرام بیرون می فرستد : نمی دونم چقدر میشه . ولی اصلاً فکرشم نمی کردم که نقاشی رو انقدر قیمت بالا بگه . آخه بابا خیلی سفارش کرده بود بهش . 
ارغوان شانه ای بالا می اندازد : خب شاید اون هم مقصر نباشه ، بالأخره هزینه ی وسایلی که لازم داره  زیاده . الان دیگه همه چی گرونه ! من یه فکری دارم ،
میگم نظرت چیه که …. 
بهراد مقابلش می ایستد و او با هیجان دستانش را بهم میزند : خودمون رنگ کنیم !
اصلا زندگی برای ارغوان لابه لای رنگ ها تعریف میشود : وای بهراد رنگا همیشه با آدم حرف میزنن . فکرشم نکن که خونمون باید سفیدِ خسته کننده باشه ها . من که دوست ندارم ، یعنی اگه روزی روزگاري باهم دعوا کردیم یه دیوار زرد نباید داشته باشیم که من بهش نگاه کنم تا حالم جا بیاد ؟ 
بهراد با چشم های گرد شده نگاهش می کند: ارغوان آخه زرد؟  بعدش هم ما باهم دعوا کنیم تو میشینی به دیوار زل می زنی ؟
ارغوان یک ابرویش را بالا می اندازد : انتظار نداری که به تو نگاه کنم؟ بالأخره اون موقع ما باهم قهريم . تازه جنابعالی اولین بار من رو توی گالری نقاشی دیدی پس انتظار نداشته باش که من به این راحتی ها از خیرِ رنگ کردن و نقاشی کردن و آینه و قاب به دیوار زدن ، بگذرم …. 
مثل هميشه لپ هاي بهراد را از دوطرف محكم مي كشد : مي دونم كه مي دوني خيلي زودتر از اين حرفا پيرت مي كنم !
بهراد با لبخند آرامي دست به موهايش مي كشد : اشكال نداره اگه اينا سفيد شد بلدي رنگش كني ديگه بالأخره زنم نقاشه . فقط خواهشاً اين يكي ديگه زرد نباشه . 
صداي خنده ي ارغوان در سالن خالي پخش ميشود : مثلاً ماهاگوني دوس داري؟ 
بهراد دستش را روي سرش مي گذارد : اون ديگه چه رنگيه ؟ 
– دختر مونس خانم ، همسايه ي مامانتينا اون رنگي كرده ، ديديش ديگه؟ 
بهراد دنبالش ميدود و ارغوان مي داند خانه ي كوچكشان فضاي زيادي براي فرار كردن ندارد….

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. پرستو انصاری گفت:

    حس شاد و شیرین و خوب لابه‌لای جملات موج میزد😃
    دیالوگ‌ها هم صمیمی و خوب بود
    خسته نباشید