تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

چطوری؟!
نویسنده: پرستو انصاری

با بهت سرم را بلند می‌کنم و چشمان گرد شده‌ام را میدوزم به قهوه‌ای سوخته‌ی چشمانش. زبانم بند آمده و چشمانم از اشک پر شده. حلقه‌ی دستانش شل می‌شود و از آغوشش جدایم می‌کند. هر دو بازویم را می‌چسبد و روبه‌روی خودش ثابت نگهم میدارد.
-واسه چی پریدی وسط خیابون؟!
زبانم در دهان نمی‌چرخد. احتمال رنگ و روی پریده و چشمان از حدقه بیرون زده و سکوتم نگرانش می‌کند که من را روی جدول‌های کنار خیابان می‌نشاند و خودش بِدو میرود و همراه یک بطری آب معدنی برمیگردد. دو زانو روی آسفالت کنار جدول میشیند و سر آبی بطری را جدا می‌کند و بزور چند قطره در حلقم میریزد. حکم آب روی آتش را دارد همان چند قطره که زبان باز می‌کنم.
-چ…چ…چطوری؟!
خط عمیقی روی پیشانی بلندش افتاده و ابروهایش گره خورده، نه از خشم، از نگرانی. دستم را می‌گیرد و صورتش را نزدیک می‌کند.
-چی چطوری عزیزم؟!
دستانش گرم است، خیلی گرم و سرمای بدن یخ کرده‌ام را حل می‌کند در خودش. دوباره مثل کسانی که یک پدیده‌ی ماورا طبیعی را به چشم دیده‌اند اما هنوز هضمش نکردند، نگاهش می‌کنم.
-چ…چطوری پریدی منو گرفتی؟!
خودش را نزدیکتر می‌کند و دستش را دور گردنم می‌اندازد. بدنش به شکل عجیبی گرم است و به شکل عجیب‌تری این گرما را شبیه یک منبع حرارتی به سمتم منتشر می‌کند. چشمانش را ریز می‌کند.
-اول تو بگو برای چی پریدی وسط خیابون؟
چشمانم را در حدقه می‌چرخانم و ما بین سلول‌های مغزی‌ام را می‌گردم تا یادم بیاید دقیقا چرا شبیه جیمی‌جامپ‌ها در ماشین را باز کردم و پریدم وسط خیابانی به آن شلوغی. لب و لوچه‌ام را جمع می‌کنم و چشمانم را ریز. یادم هست که داخل ماشین نشسته بودیم، بحث سر این بود که کداممان بیشتر نگران هم می‌شویم و من برای شوخی و اثبات حرفی که زده‌بودم یک‌دفعه‌ای در را باز کردم و پریدم وسط خیابان تا در اوج حماقتم نگرانی چهره‌ و دیوانگی‌اش را قاب بگیرم که یک آن زندگی روی دیگرش را نشان داد و شبیه صحنه‌های تراژدیک فیلم‌ها دوتا چراغ روشن از دور به سرعت شروع به نزدیک شدن کردند و من مسخ شدم و چشمان ناباورم را دوختم به چشمان او که حداقل چند متری با من فاصله داشت. اما نمی‌دانم چشمانم از هیجان دری وری دید یا واقعا شبیه مردان پرنده خودش را در کسری از ثانیه به من رساند و صحنه‌ی بعدی به دیدن چراغ‌های سقفی بیمارستان تبدیل نشد. همه‌ی آنچه یادم آمده را خلاصه میکنم و تحویلش می‌دهم.
-میخواستم شوخی کنم باهات.
مراعات حال پریشان و ترسیده‌ام را می‌کند انگار که سنت شکنی می‌کند و به جای عصبانی شدن آغوشش را تنگ‌تر می‌کند و صدایش را مهربان.
-آخه من به تو چی بگم بچه کوچولویی دیگه.
حتی” بچه کوچولو” گفتنش هم حواسم را پرت نمی‌کند. خودم را از بین دستانش آزاد میکنم و از روی جدول‌ بلند میشوم و خاک پشت مانتو‌ام را می‌تکانم و روبه‌رویش می‌ایستم. حالا او سر بلند کرده و من را نگاه می‌کند.
-چطوری اون کارو کردی؟!
می‌خندد.
– کدوم کار؟!
هر وقت جدیم نمی‌گرفت اینطور می‌خندید. اخم می‌کنم.
-همون که پریدی اومدی از وسط خیابون نجاتم دادی!
همینطور با خنده خیره‌خیره نگاهم می‌کند. عصبانی میشوم.
-چرا هیچی نمیگی؟!
همچنان می‌خندد.
-توهم زدی شاید، احتمالا ساندویچش مسموم بوده.
خنده‌ام نمی‌گیرد.
-آخه فاصله‌ی من و تو زیاد بود، چطور خودتو رسوندی؟!
خنده‌اش را می‌خورد.
-باز داری پیله می‌کنیا، دوییدم دیگه.
با نوک کفش‌های کتانی‌ام یکی آرام به ساق تنومند پاهایش میزنم.
-نه خیر نمیشه.
از جایش بلند می‌شود و من یک قدم به سمت خیابان پیشروی میکنم. دستش را دراز می‌کند و می‌کشدم به سمت خودش.
-نکنه حوس کردی امشب بمیری، بیا این ور ببینم.
کمی آرام میگیرم و لوسی می ریزم در کلامم.
-خب بگو چطوری دیگه؟!
به سمت پیاده رو هدایتم می‌کند.
-چند بار بگم دوییدم، همین
راضی نمیشوم اما پاسخ منطقی همین بود و ناچار به افکار سرک کشیده به هر منزلم دستور بازگشت و خاموشی می‌دهم و هم قدم همراهش از روی جدول‌های سیمانی راه‌می‌افتم به سمت ماشین. دست‌هایم را شبیه بال‌های هواپیما برای حفظ تعادل از دو طرف باز کرده‌ام اما همین که یک پایم به پایم دیگرم گیر می‌کند و می‌خواهم سقوط کنم کف جوب عریض و جلبک بست، یک دستش را شبیه ربات‌ها جلو می‌آورد و حایلی می‌شود بین من و زمین. نگاهش می‌کنم. ابروهایش را بالا می‌اندازد.
-چقدر خوب میشد اگه اینقدر سر به هوا نبودی.
نمی‌دانم چرا اما بعد از ظاهر شدنش از غیب و نجاتم از وسط خیابان، یک حس غریبی پیدا کرده‌ام و همین دست دراز کردن و مانع افتاد شدنش هم برایم سریع‌تر از معمول است. یاد دو سال پیش که تازه ازدواج کرده بودیم میفتم. نخبه‌ی دانشگاهمان بود و از معدل الف‌های مهندسی پزشکی و تا قبل از آن تصادف وحشتناکی که داشت اصلا نمی‌‌شد در خانه پیدایش کرد، بس که کار ریخته بود روی سرش. می‌گفت روی یک پروژه‌ی خیلی پیچیده مشغول کار است و یک لحظه‌ هم برایش مثل طلا می‌ماند اما تصادف آن شب لعنتی که به کما فرستادش همه چیز را عوض کرد. معجزه بود برایمان اما با وخامت حال و اوضاع و ناامیدی پزشکان به زندگی برگشت ولی دیگر خبری از پروژه و کار سنگین نبود. مدام کنارم بود و علاوه بر همسر مثل یک بادیگارد شد. این‌هایی مغزم یادآورشان میشود، بیشتر متعجبم می‌کند که در یک حرکت سریع و اینبار از فشار کشف حقیقت دوباره وسط خیابان می‌پرم و اینبار هم همان چراغ‌های روشن نزدیک می‌شوند اما چون زمان کمتری نصیبش می‌شود فقط وقت می‌کند خودش را بین من و ماشین بیندازد و محکم بغلم کند. در چند صدم ثانیه همه‌ی این اتفاق‌ها می‌افتد که راننده‌ی ماشین هراسان پیاده میشود و با سر و صورت غرق کرده به من و جابر و فرو رفتگی بزرگ جلوی ماشینش خیره میشود. آب دهانم را قورت میدهم. اینبار دیگر نمی‌توانست انکار کند چون شاهد هم داشتم. سریع دستم را می‌چسبد و می‌دواندم تا از مهلکه‌ی چشمان پر از سوال و وحشت کرده‌ی راننده فرار کنیم. به جای خلوتی که می رسیم پا زمین می‌کوبم و جواب می‌خواهم هرچند ترس از اینکه با موجودی عجیب ازدواج کرده‌ام هم دانه دانه سلول‌هایم را می‌جود و گاهی دستور فرار میدهد اما همان اندک حماقت باقی‌مانده سعی در کشف اسرار دارد.
-چ…چ..چطوری؟!
عصبانی و مضطرب و کلافه‌ است. درست مثل کسی که راز چند ساله‌اش آشکار شده. بُرنده و عمیق نگاهم می‌کند.
-فعلا فقط یه جمله می‌تونم بگم، من همون پروژه‌ی پیچیده‌ی جابرم.
پلکم شروع به پرش می‌کند.
-ی..یعنی جابر نیستی؟!
نزدیکم میشود.
-برات توضیح میدم.
عقب میروم.
– جابر نیستی نه؟!
دستی در موهایش میکشد.
-چرا من جابرم، نمونه‌ی شبیه‌سازی شده‌ی جابر، با تمام افکار و عقاید و احساسات جابر و به اضافه‌ی یه سری قدرت‌های ویژه.
برق سه فاز است که هی از تنم رد میشود. پلکم به حالت عصبی تند تند و پشت هم شروع به پرش می‌کند، این حالم را می‌شناسد که نزدیک میشود و زیر بازویم را می‌گیرد و با خودش می‌بردم خانه.
اینکه جابر مرده و وصیت کرده خانواده‌اش نفهمند و یک ربات شبیه‌سازی شده و مجهز به هوش مصنوعی را جایگزینش کنند جانم را از غم به آتش می‌کشد اما به حکم پیری مادرش و اینکه فعلا تنها یادگاری که همه‌‌ی وجود جابر را دارد، همین است فعلا سکوت می‌کنم و خودم را گول می‌زنم که جابر در وجود این ربات زنده است.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. ماندانا افشارها گفت:

    خدا قوت قلمتون رو دوست دارم
    روان و جذابه
    موفق باشید

  2. آنیتا گفت:

    می خواستم به سر به هوایی و تکرار زیاد کارهای دختر اعتراض کنم که غافلگیر شدم.

    یه داستان جذاب ، علمی تخیلی با دلبری های
    دخترانه ی دوست داشتنی.

    فک کنم همه عناصر داستان نویس رو هم داشت.

    • پرستو انصاری گفت:

      خیلییی مرسیی که خوندین😃
      ممنون که میگین جذاب بود و همه عناصر داستان رو داشت خیلی خوشحالم کردین😃❤

  3. سید رضا موسوی گفت:

    داستان جذاب و باور پذیری بود.
    خسته نباشی
    مثل همیشه عالی