تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

ترک دیوار
نویسنده: محمد پارسا

کتاب بر دست روی زمین نشسته‌ام. نوشته‌های کتاب، ذهنم را کمی از محتوای آن دور کرد و چند لحظه‌ای از حال و هوای آن خارج شدم. به اطراف اتاق نگاه می‌کردم. به رنگ‌های آبی دیوار و نوشته‌ی قرمز «amor» بر تخته وایت‌بردم. کمی آن طرف‌تر، پایین تخته، ترکی در دیوار وجود دارد. بارها شاید چشمم به آن خورده بود ولی این بار کمی متفاوت بود. پدر و مادرم به سفر رفته بودند و شاید من تنها موجود زنده این خانه هستم.

چندین لحظه به آن ترک خیره شدم. نمی‌دانم سنگینی شام مجردی بود یا خستگی چشم‌هایم در ساعت ۲ نصفه شب ولی چیزی در آن جا در حال تکان خوردن بود. در بین آن تاریکی، چشم‌هایی در حال برانداز من بودند. نگاهم را از آن جا برداشتم و به تابلوی اتاق خیره شدم. چند لحظه‌ای مهمان آن بودم ولی روح کنجکاو من ترس را نمی‌فهمید و به دیدن دوباره آن چشم‌ها اصرار می‌کرد. این بار با دقت بیشتری در حال نظاره بودم، زردی آن چشم‌های کوچک و کم نور مرا دیگر نمی‌ترساند. هرچه که بود خیلی بزرگ به نظر نمی‌رسید.

روح بی‌کله‌م مرا به آن ترک دیوار کشاند. سر در ترک کردم و با آن را وارسی می‌کردم. موجودی خجالتی با بدنی پشمالو را دیدم که دیگر حرکتی نمی‌کرد. شاید بچه موشی بود که مادرش رهایش کرده بود، شاید هم سوسک بزرگی بود که لباس پشمالویی تن کرده بود تا از سرمای هوا در امان باشد. تنها نکته جالب راجع به او نترس بودنش بود. وقتی دستم را برای گرفتنش دراز کردم هیچ واکنشی نشان نداد. این خود کمی ترسناک بود. نمی‌دانم چه موجودی بود شاید حتی یک تله باشد تا با آن چشمان براقش دیگران را فریب می‌دهد تا به سوی او بروند و آنها را شکار کند. دل را به دریای ناشناخته‌ها زدم. دست دراز کردم. ابتدا گزشی در نوک انگشت اشاره‌م حس کردم ولی ادامه دادم. بالاخر دستم به آن رسید و او را به بیرون کشیدم.

باورم نمی‌شد. به یک‌باره غرق خنده شدم. چقدر مسخره بود. چگونه ممکن بود بدون کمک کسی به اینجا بیاید؟ جوراب خواهر کوچکم بود که بر آن پولک‌های رنگی دوخته شده بود. حتما جورابش را گم کرده است. باورم نمی‌شد برای گرفتن یک جوراب تا این حد ترسیده بودم. شاید همیشه این طور است که از ناشناخته‌ها ترس‌های بیهوده داریم. از جایم برخاستم تا یک لیوان آب خنک بخورم و به اتفاق مسخره‌ای که افتاده بود دوباره بخندم. جلوی آیینه لیوان آب را سرکشیدم. رنگ صورتم حسابی پریده بود. مثل گچ سفید شده بودم. می‌دانستم بخاطر ترس بوده است. آب قندی درست کردم و خوردم اما فایده نداشت. هر لحظه ضعیف‌تر می‌شدم.

خودم را به موبایلم که در اتاق در حال شارژ بود رساندم. موبایل در دستم بود. نمی‌دانستم به چه کسی زنگ بزنم؟ مادر و پدرم که کیلومترها از من دور بودند. دوستم حسین که باید این موقع خواب باشد. گوشی از دستم افتاد. وقتی آن را از روی زمین برداشتم چیزی خارج از ترک دیوار نظرم را جلب کرد. یک عنکبوت بزرگ بود. وقتی او را دیدم روح از بدنم جدا شد. ناگهان به زمین افتادم و با موبایل ۱۱۵ را گرفتم. در همین حال چشمانم در حال بسته شدن بود. همه‌چی تار شده بود.

تابلوی روی دیوار رنگ خود را از دست داده بود و دیگر خبری از نوشته‌ی درون تخته‌ وایت‌برد نبود و فقط هاله‌ای بی‌رنگ از آن دیده می‌شد. اما او را به وضوح می‌دیدم. در افق چشم‌های بر زمین افتاده‌ام مرا می‌دید و از خانه‌ی خود بیرون آمد و با لبخندی مرموزی بر لب مرا مسخره می‌کرد و شکار خود را دید می‌زد و می‌دانست دیگر کسی آنجا نیست تا مزاحمش شود.

«اورژانس، بفرمایید… .»

صدای من بسته شده بود و فقط می‌توانستم امیدوار باشم کسی مرا بفهمد و جویای حالم شود.

«مشکلتون چیه؟ نمی‌تونید حرف بزنید؟ شما کجایید؟»

تمام سعی خودم را کردم. از تمام خاطرات دوران کودکی که بر جلوی چشمانم می‌گذشت استفاده کردم ولی هیچ یک صدایی نداشتند. به یک باره دیگر صدای پشت تلفن را هم نمی‌شنیدم. فکر کردم تلفن را قطع کرده ولی با خودم جنگیدم تا بتوانم تنها یک واژه را بیان کنم. بالاخره موفق شدم.

«ک..م..ک..»

گفتنش چندین ثانیه طول کشید ولی نمی‌دانستم که تماس قطع شده یا نه. حتی دیگر نمی‌توانستم موبایلم را در دست بگیرم. از حرکت ایستاده بودم و در خوابی عجیب گیرکرده بودم که نه از آن بیدار می‌شدم و نه راهی برای خلاصی از این شکنجه بود. چشم‌هایم نیز دیگر حرکت نمی‌کرد و فقط به یک نقطه خیره گشته بود. ۸ چشمی که مرا نگاه می‌کردند. لذت می‌برد از شکاری که کرده است. من پا در سرزمین کوچک او نهاده بودم و او پشت مرا به عنوان یک دشمن بر خاک مالیده بود و حالا جشن پیروزی گرفته بر پا کرده بود. هرچه که بود چشم‌هایم در سیاهی چشم‌های او به خواب رفت.

چشم‌هایم را به سختی دوباره باز کردم. همه جا سفید بود و لباس بیمارستان بر تن داشتم. چندی بعد فهمیدم تماسم بیهوده نبوده و کسی در شیفت شب به تماسم توجه نشان داده و صدای بریده بریده مرا شنیده بود. راستش حتی نمی‌دانم چه اتفاقاتی دیگر در آن شب رخ داده بود. فقط می‌دانم او یک عنکبوت سرگردان است و شانس ‌آوردم خیلی زود مرا پیدا کردند. گرچه نتیجه‌ش شکستن در خانه بود.

بعد از چند روز که زهر از تنم خارج شده بود به خانه برگشتم. وارد خانه شدم. از جلوی آیینه عبور کردم و چهره‌ی بی رنگ گذشته خود را به یادآوردم. وارد اتاقم شدم و به اولین نقطه‌ای که خیره شدم سفیدی گچ تازه‌ای بود که بوی آن در اتاق پیچیده بود. پدرم ترک دیوار را پر کرده بود ولی هیچ حرفی از عنکبوت نزده بود. چند شب بیدار ماندم و نمی‌توانستم به خواب بروم. می‌دانستم او باهوش‌تر از این حرفاست و به یقین خانه خود را تغییر داده است و مطمئنم او سرگردان در همین حوالی به دنبال فرصتی می‌گردد تا کار ناتمامش را به پایان برساند. بعد از یک هفته بی‌خوابی من، مادر و پدرم تصمیم گرفتند به خانه دیگری نقل مکان کنیم. گرچه هنوز هم بعد از آمدن به اینجا مطمئن نیستم او به دنبال من نیامده باشد. باید دید تا چه حد عنکبوت کینه‌ای است.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. آنیتا گفت:

    جذاب و پر استرس بود.

    مثل اینکه شجاعت زیاد، هم خوب نیس

  2. هوشنگ مرادی مجد گفت:

    خیلی خوب ‘ تصورات انسان در تنهایی می تونه
    خیلی وحشتناک باشه ‘ البته اکثر عنکبوتها خطرناک نیستند و آسیب جدی نمی زنند ولی
    در تصورات و تنهایی تاثیر گزارند ‘
    موفق باشی

  3. پرستو انصاری گفت:

    هیجان انگیز بود خیلی
    همش منتظر بودم ببینم چی از ترک در میاد
    این که سوسک لباس پشمالویی پوشیده خیلی من رو به خنده انداخت وقتی تصورش کردم😁
    ولی واقعا ترسناکه که یه عنکبوت یه جایی قایم شده باشه و کمین کرده باشه😱
    خسته نباشید