تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

خواب یا بیداری
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

خواب یا بیداری خوابیده بود و خواب می دید ‘ سرش داشت ونگه
می کرد ‘ بیدار می شد اما حال بلند شدن نداشت
دوباره می خوابید اما تا چشم بر هم می گذاشت دوباره از خواب می پرید ‘ هر کار کرده بود ‘ هر چی کاشته بود ‘ همه را بیهوده می یافت ‘ از زندگی چیز با ارزشی براش نمونده بود ‘ از زن و
زندگی بیزار شده بود ‘ بچه ها هم چنگی به دل نمی زدن ‘ با دخترش و دامادش که ازدواج کرده بودند بیشتر از همه مشگل داشت ‘ هر چه فکر می کرد راه به جایی نمی برد ‘ گوشه تنهایی هم دردش را درمان نکرده بود ‘ اگر کسی به دیدارش می آمد سعی می کرد خود را موجه جلوه بدهد
ولی هر کاری می کرد تابلو بود ‘ هیچ کس دردش
را نمی فهمید ‘ حتی همسر و فرزندانش ‘ که همه ناکامی ها و نا کافی ها از سمت و سوی آنها برخاسته بود ‘ یاد آکاکی آکاکویچ در شنل گوگول
افتاد ‘ خود را در قالب آکاکی دید گاهی در خیابانهای سن پترز بورگ ‘ گاه در خیابانهای تهران ‘فکر کرد آکاکی اگر زن و بچه هم داشت چه گنج
گرانبهایی برای گوگول و ادبیات جهان از کار در می آمد ‘ حیف که این روسها از بسکه ودکا
سر می کشن اساس خانواده را نمی شناسند ‘

بعد فکر کرد آکاکی ها در تهران با حقوق کارمندی
اونم دون پایه از یک میلیون و دویست تا دو میلیون ‘ اونم با زن و بچه ‘ با نداری ‘ با بدبختی
خونه اجاره ای تو حاشیه شهر بین تهران تا کرج ‘
هر روز بیدار شدن اونم ساعت پنج صبح ‘ و رسیدن سرکار نیم ساعت زودتر از دیگران و
کرنش کردن به هر کس و ناکس ‘ برگشتن خونه خسته و کوفته ساعت هفت بعد از ظهر ‘ هنوز
لقمه نان و چای را پایین نداده ‘ بساط دست فروشی اش را بر می دارد تا به خیابان برود ‘
اگر شانس بیاورد و گوشه ای را بیابد دور از چشم
پاسبان یا مامور شهرداری ‘ شاید چار قرانی کاسبی کند ‘ خیال می کنید از این آکاکی ها ما
کم داریم ‘ دنیا و تمام نویسنده هایی چون نیکولاس گوگول حیران و در عجب هستند که اکاکی های
هر روزه مترو تهران کرج چگونه به زندگی ادامه
می دهند ‘ البته زیر پوست شهر گاهی از خودسوزی ‘ خودکشی و خودکشی های دسته جمعی می شنویم ‘ ولی روح نمی شویم تا
شنلی که از گرده مان بر گرفته اند را پس بگیریم ‘
دوباره به سن پرترزبورگ می روم ‘ هر چه دنبال
آکاکی می گردم پیدایش نمی کنم ‘ به هر جایی
سر میزنم ‘ همه چیز تغییر کرده ‘ با هزار بدبختی
آدرس خانه آکاکی را پیدا می کنم اصلا با بهترین خیابان تهران هم قابل مقایسه نیست ‘ جلوتر در
میدانی بزرگ مجسمه نیکولاس گوگول با عکس برجسته ای از آکاکی با شنلی در دست همه گردشگران و مردمان عادی را به خود جلب
می کند ‘
با خودش فکر کرد اگر ما بخواهیم آکاکی های
خودمان را اینگونه ثبت کنیم ‘ باید از خارج
مجسمه ساز استخدام کنیم ‘چون نیم بیشتر
مردم در کشور ما آکاکی هستند و نیکولاس گوگول های ما هم سوژه هایشان تکراری ‘

هوشنگ مرادی پانزدهم تیرماه ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. پرستو انصاری گفت:

    چه خوب که دوباره اسم آکاکی رو تو داستانتون می‌بینم
    حرف های درستی که مابین جملات و لایه‌های داستان هست رو خیلی دوست دارم و به نظرم یه جور نقد درست بر وضعیت هستش
    فقط به نظرم یکم حوادث عینی و شمایل داستانی داخلش کم پیدا بود.
    خسته نباشید

  2. آنیتا گفت:

    آقای مرادی
    دوبار داستان رو توسایت وارد کردین.
    برا داستان یه کامنت دیگه هم گذاشتم
    چون گفتین بخونمش دوبار ه خوندم و نظرم رو نوشتم. اون یکی روهم بخونین.

  3. آنیتا گفت:

    متفاوت مثل همیشه