تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

آهن‌پاره
نویسنده: مصیماه

از همان روز فهمیدم کارم به اینجا می‌کشد. همان روزی که مینا تلفن را که قطع کرد، با خوشحالی به سمتم آمد.
_ می‌دونی پسردایی‌م چی گفت؟ تو آموزشگاه‌شون مربی می‌خوان. تنها شرطش هم اینه که پراید مدل بالا داشته باشه.
عکس‌العملی نشان ندادم.
_ چیه؟ زورت نیاد کامبیز برات کار جور کرده. مهم اینه که دیگه می‌ری سرکار.
طفلک مینا، فکر می‌کرد چون از پسر‌دایی‌‌اش خوشم نمی‌آید، دمغ شدم. تقصیری هم نداشت، هیچ وقت به او نگفته بودم که، برای من رانندگی قبل از کار در معدن، سخت‌ترین کار دنیاست. نمی‌دانست در همین یک سال زندگی مشترک‌مان، چهار بار تصادف کرده‌ام که متاسفانه هر چهار بار، من، مقصر صددرصد حادثه، بودم. نگذاشته بودم بفهمد. حتا روزی که می‌خواست برود بیمه‌ی ماشین را تمدید کند، با هزار بهانه، مانعش شدم. نمی‌خواستم کارمند بیمه او را از سوابق من مطلع کند. بخش بدبیاری قضیه این نبود که من مردی بودم که از رانندگی متنفر بود. من با دختری ازدواج کردم که عاشق ماشین و سرعت و رانندگی بود. در همان جلسات اول آشنایی، راجع به این علاقه‌اش خرف زد. در کافه‌ای کنار پنجره نشسته بودیم که یک بنز آخرین مدل از خیابان مشرف به کافه رد شد. البته من اصلا متوجه‌ش نشدم. مینا بود که با نگاهش دنبالش کرد
_ شما هم عاشق بنزید؟
_ نه.
_ چه جالب. آخه اکثر آدما بنز دوست دارند ولی منم بنز دوست ندارم. من عاشق بوگاتی‌ام.. ماشین مورد علاقه‌ی شما چیه؟
_ من عاشق آژانسم، مخصوصا وقتی صندلی عقب می‌شینم.
نظرم برایش، به قدری مسخره بود که خنده‌ی بلندی کرد و حرفم را به پای شوخ‌طبعی‌ام گذاشت. همان شد که دیگر هرگز جرات نکردم، از این بزرگ‌ترین ترسم با او حرف بزنم. تا دو سالی که نامزد بودیم، توانستم از زیر خرید ماشین، شانه خالی کنم. ولی وقتی ازدواج کردیم و از خانواده‌ها جدا شدیم، به اصرار مینا مجبور شدم این پراید لعنتی را بخرم. و حالا باید با همین ماشین، آموزش رانندگی می‌دادم. بله. این کار را کردم، نتوانستم مقابله کنم. اول اینکه خجالت می‌کشیدم، به زنم بگویم که من نمی‌توانم خودم درست رانندگی کنم، آن وقت چطور بروم به دیگران آموزش بدهم. در ثانی، چندماه بود که بیکار شده بودم و به حقوق این کار نیاز داشتم. ناچار پذیرفتم و ماشین را بردم و تعلیماتی‌اش کردم و گاز و ترمز طرف شاگرد نصب کردم. همان‌طور که پیش‌بینی می‌کردم، حتا در کسوت مربی، چپ و راست می‌زدم به تیربرق و صندوق عقب ماشین‌ها. تا جایی که ممکن بود تقصیر را می‌انداختم گردن رانند‌ه‌ی تحت تعلیم. ولی چه کسی با این حرف قانع می‌شد؟ آنها بلد نبودند که آمده بودند آموزشگاه، هیچ جوره نمی‌شد متهم‌شان کرد. البته آن که صدایش درمی‌آمد من نبودم، آن دختر و‌ پسران جوانی بودند که به دفتر آموزشگاه می‌رفتند و درخواست تغییر مربی می‌دادند.
به احترام کامبیز نگهم داشته بودند و غالبا کسانی را به من می‌دادند، که خودشان مسلط بودند و صرفا برای طی شدن اخذ گواهینامه، در کلاس‌ها شرکت می‌کردند.
ولی امروز، دختر جوانی که به محض هجده سالگی به سراغ گرفتن گواهینامه آمده بود، هنگام دور زدن، در میدان بزرگ شهر، هول شد و من هم به کمکش رفتم و توانستیم ماشین را چنان به جدول دور میدان بکوبیم، که سر او محکم به فرمان خورد و گریه کرد و از ماشین پیاده شد و رفت. کم اورده‌ بودم. دیگر بهانه‌ای نمی‌توانستم بتراشم. اصلا خودم خسته شده‌بودم. تصمیم گرفتم قبل از اینکه دختر به دفتر آموزشگاه برسد و کامبیز خبردار شود و به مینا زنگ بزند. خودم به خانه بروم و همه چیز را به او بگویم. اینطوری بهتر است. ماشین را که از سمت گوشه سمت راننده جمع شده بود، روشن کردم و به سمت خانه به راه افتادم. با دو دست محکم فرمان را چسبیده و کمی رو به جلو خم شده بودم. ژستی که مینا از آن متنفر بود ولی مواقعی که فکرم مشغول بود یا خسته بودم، فقط این‌طور استرسم کمتر می‌شد. کمی حرکت کردم ولی دیدم ذهنم متمرکز نمی‌شود. کنار بلوار پارک کردم و اینه‌ی جلوی ماشین را روبروی خودم تنظیم کردم.
_ ببین مینا درسته من امروز کارم رو از دست دادم ولی به نظرم چیزی که بیشتر تو رو اذیت کنه اینه که فکر کنی شوهرت بی‌عرضه است یا اینکه ترسوئه. ولی باور کن این نیست. برای توجیه خودم نمی‌گم. ببین همه چیز توی ذهن آدم اتفاق می افته. برای من تصادف کردن، بدیهی‌تر از تصادف نکردنه. همون‌طور که در مورد آدمیزاد هم اینجوری فکر می‌کنم. یعنی وقتی به ساختار بدن و عملکرد منظم اون فکر می‌کنم، با جای اینکه آگاهی پیدا کنم نسبت بهش دچار تردید می‌شم. که سیستمی که به این حجم از حساسیت و دقت نیاز داره برای ادامه‌ی حیات، خیلی عادیه که با یه مشکل کوچیک از هم بپاشه. یعنی بیماری قابل قبول‌تر از سلامتیه. امیدارم حرفامو بفهمی و فکر نکنی دارم چرت و پرت می‌گم. در مورد ماشین هم همینه. چطور چندتا تیکه آهن‌پاره به هم وصل می‌شن و بدون خطا و آسیب قراره کار کنن. غیرممکنه. تصادف نکردن یه خوش‌شانسیه.
من وقتی پشت فرمون نشستم و یه بچه تو خیابون در حال عبور می بینم، نسبت بهش احساس دین می‌کنم. فکز می‌کنم با انتخاب رانندگی، جون اون رو به خطر انداختم. از مادرش خجالت می کشم. به لحظه‌ی برخورد این هیولای آهنی به بچه فکر می‌کنم، به آسیبی که می بینه، به خونی که جاری می شه، به مادرش که جیغ می‌زنه، به بیمارستان، به خاک، به ختم… باور کن رانندگی نمی ارزه به انقد عذاب کشیدن. می ارزه مینا؟ تو راضی هستی من انقدر زجر بکشم؟
قطعا مینا آنقدر دوستم داشت که حتا اگر درکم نکند، موافقت کند که ماشین را بفروشیم و تا آخر عمر از تاکسی استفاده کنیم.
با این امید ماشین را روشن کردم و به راه افتادم که اولین نفر خودم باشم که راجع به از دست دادن کارم، با مینا حرف بزنم.
در فلسفه‌بافی‌ام غرق بودم که رسیدم به کوچه‌مان، ریموت را برداشتم و در پارکینگ را باز کردم. بعد از پیاده شدن از ماشین نگاهی به گوشه‌ی فرورفته‌ی آن کردم و با اعصابی بهم ریخته به خانه رفتم.
در همان برخورد اول متوجه تغییر رفتار مینا شدم. یک جور محبت ظاهری، که فقط توانستم آن را به ترحم تعبیر کنم. مینا در آشپزخانه مشغول آماده کردن ناهار بود. هرطور فکرمی‌کردم نمی‌توانستم مستقیم چیزی بپرسم. مینا بعد از دم کردن برنج، آمد و روی مبل کنارم نشست.
_ راستش مینا باید یه چیزی رو بهت بگم… راستش من‌تا الان تو رودربایستی کامبیز سر این کار موندم.
مینا مثل فنر از جا پرید و با خوشحالی لبه‌ی مبل نشست
_ اتفاقا منم می‌خواستم بهت بگم این کار به درد نمی‌خوره، به هرکی می‌گی، می‌گن پدر ماشین درمیاد با آموزش رانندگی. موتوری و بدنه و همه جوره داغون می‌شه. دو روز دیگه بخوای بفروشی اصلا کسی سمتش نمیاد. راستش راحله بهم زنگ زد گفت که تو یه آژانس که مخصوص خانماست، راننده می‌خوان. مونده بودم چطور بگم ناراحت نشی. هم از این که تو از کار بیکار شی و من برم سرکار، هم از مسافرکشی کردن من. ولی خودت می‌دونی که من و تو نداریم. من میرم سر این کار، توام دیر یا زود یه کار پیدا می‌کنی. خودت می‌دونی که من چقدر عاشق رانندگی‌ام. اینجوری الکی دوردور نمی‌رم که بنزین هدر بدم. هم کار می‌کنم، هم خوش می‌گذرونم… چیه..چرا هیچی نمی‌گی؟
مینه نگران این است که من مخالفت کنم. و من در فکر اینکه عصری، قبل از اینکه او ماشین را ببیند، بروم و ماشین را تعمیر کنم.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. پرستو انصاری گفت:

    چه چیز جالبی رو مطرح کردین
    خیلی جالب بود که رانندگی آقاهه ضعیف بود و بامزه بود داستان
    خسته نباشید

  2. لیلا فرزادمهر گفت:

    جالب بود.مرد خوش شانسی بود

  3. آنیتا گفت:

    عالی بود. سوژه هم واقعی بود
    تو کشور ما بیشتر آقایون
    تو رانندگی سرترن و اگه کسی دست فرمونش خوب نیست نمی تونه اعتراف کنه
    به نظرم

    فقط قسمت توضیح شخصیت داستان در مورد کار کرد بدن انسان ،اگه نبود بهتر می شد

  4. حسین شهریاری گفت:

    خوب نوشته بودی درود بر شما .