تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

مرخصی هشت روزه
نویسنده: زهرا رحمانی

نشسته بود روی تخت، پاچه شلوارش را داده بود بالا و خرت خرت ساق پایش را میخاراند. چشم های نیمه بازم را دوخته بودم به او تا ببینم کی پوست پایش که حالا قرمز شده بود، کنده میشود و ور میفتد! کلافه نفس بلندی کشیدم و روی تخت غلت زدم. دیدم که نمیشود با صدای خرت و خرت خاراندن حبیب خوابید، بلند شدم و سیخ نشستم. دستی به پشت گردنم کشیدم و چشم غره ای به حبیب رفتم که هنوز مشغول بود.
_ نمیخوای تمومش کنی؟
حبیب با جدیت تمام ناخن های هردو دستش را روی ساق پایش بالا و پایین میکرد. دیدم که توجهی نمی کند. گفتم
_ اوی…
سرش را بالا آورد و مستاصل به من نگاه کرد
_ حسن دارم میمیرم… از دیشب تا حالا به خدا یکسره میخاره دست و پاهام …
نگاهش طوری بود که انگار هر آن میخواست گریه کند. بلند شدم و نزدیکش رفتم. دستم را به کمرم زدم و خم شدم و نگاهی به دست و پایش انداختم که رد ناخن هایش رویشان مانده بود.
_ به نظر من که به خاطر پشه هاست. دو دیقه نخارون خوب میشی… آدم، اگه هیچ جاش هم نخاره و الکی شروع کنه به خاروندن یه جایی صد جای دیگشم خارش میگیره.
بعدش شروع کردم به خاراندن دستم و گفتم
_ اینا… بیا … الان اینجا نمیخاره، ولی من میخارونم ؛ خارشش واقعا شروع شد… بیا دیدی…
فقط چشم غره ای رفت و دوباره مشغول شد
_ انقدر که نُنُری تو! ببین با نیش یه پشه به چه روزی افتاد!
منتظر اخم و تخمش نشدم، به سمت تخت علیمراد و هادی رفتم و یک لگد به علیمراد زدم یک لگد به هادی. هفت پادشاه را توی خواب میدیدند و حسابی خر خر میکردند.
_ پاشین بابا … پاشین یه ربع دیگه کلاس شروع میشه.
تکانی خوردند و بلند شدند و بعد از خوردن چایِ آب بند؛ دویدیم و به کلاسمان رفتیم. در طول این مدت هم حبیب دست از سرِ دست و پایش برنداشت و هم چنان ناخن هایش را بالا و پایین میکرد… به کلاس هم نیامد و گفت که باید برود پیش دکتر خوابگاه. کلاس که تمام شد سه تاییمان به اتاق برگشتیم. حبیب ایستاده بود و به اطراف نگاه میکرد. خم میشد، چیزی را میچپاند توی کیفش و دوباره می ایستاد. گاهی هم دستش را میخاراند و بعد پاهایش را. کفش هایمان را درآوردیم و وارد اتاق شدیم. هادی جلوتر رفت و پرسید
_ چه خبره ؟ اینا برا چیه؟
حبیب حوله ای را که روی دسته ی تخت آویزان بود برداشت و گفت
_ رفتم دکتر…
رویش را به طرفم گرفت و زل زد توی چشم هایم
_ گفت گال گرفتم. پشه نخورده! گال گرفتم گال!
هر سه تاییمان زل زده بودیم بهش و تکان نمیخوردیم. داشتم اطلاعات توی مغزم را در مورد مرض گال زیر و رو میکردم که حرف حبیب تمام سیستم مغزی ام را به هم ریخت.
_ دکتر هشت روز مرخصی نوشت برام…
آنقدر جلو رفتم که تقریبا کم مانده بود توی دهان حبیب بروم. گفتم
_ ها؟ هشت روز؟
علیمراد تکانی به خودش داد و مقابل حبیب ایستاد و گفت
_ این چی هست که به خاطرش هشت روز مرخصی دادن؟ یعنی چی؟ 
هادی روی تخت وا رفت و خیره شد به حبیب
_ چرا من به جای تو گال نگرفتم؟ چرا تو باید گال بگیری؟
حبیب بی توجه به ما ادامه وسایلش را چپاند توی کیفش و زیپش را به زور بست. کیفش را از دستش قاپیدم و گذاشتمش کنار تخت
_ الان این بی معرفیته. نباید بری.
حبیب در حالی که آستین پیراهنش را داده بود بالا و بازویش را میخاراند گفت
_ دیوانه ها مریضم مریض.دکتر گفته باید برم. مسریه این مریضی. خوبه بهتون گال بدم؟
شانه ای بالا انداختم و گفتم
_ من نمیدونم! یا تو نمیری یا …
حبیب سرش را کج کرد و خیره شد به من
_ یا؟؟؟؟
_ یا ماهم میایم.
بعدش هم از اتاق زدم بیرون. اما بعدش برگشتم و سرم را انداختم توی اتاق.
_ هادی ، علیمراد بیاین.
همانجا توی راهرو، پاچه شلوارم را دادم بالا و آنقدر دو ساق پایم را خاراندم که رد ناخن هایم روی پوستم ماند و حسابی قرمز شد. بچه ها هاج و واج به من نگاه میکردند و وسطش گاهی پلکی هم میزدند. رویم را به طرف حبیب گرفتم و گفتم
_ نمیری تا ما بیایم ها!
حبیب گیج سری تکان داد و ما هم به طرف اتاق دکتر رفتیم. در زدیم و وارد شدیم. همه مان هم مشغول خاراندن یک جاییمان بودیم. یکی دست، یکی پا، یکی گردن.
_ آقای دکتر به دادمان برس. هم اتاقیمون گال داشته به ما داده. داریم میمیریم.
دکتر از بالای عینکش به ما خیره شد
_ امروز اومد پیشتون. حبیب … حبیب گازا … گال داره … ماهم داریم دیگه … میشه برای ماهم مرخصی استعلاجی بنویسین؟!
دکتر خودکارش را روی میز گذاشت و سرش را تکان داد
_ فکر کردین شماهارو نمیشناسم. تو دانشگاه معروفین شما دالتونا! مرخصی …
خیز برداشتم به طرف دکتر و پاچه شلوارم را دادم بالا…
_ نگاه کنین… فکر میکنین دروغ میگیم… مگه این مریضی مسری نیست؟؟؟ یه اتاق اندازه قوطی کبریت همه تو دهن هم میخابیم! خب معلومه…
دکتر با دیدن ساق پایم که حسابی سرخ شده و بود و خط ناخن هایم رویش افتاده بود خودش را عقب کشید و گفت
_ باشه باشه… برو عقب… برو عقب…
خودم را عقب کشیدم و نشستم روی صندلی کنار بچه ها.
دکتر مشغول نوشتن برگه های مرخصی شد.
ما هم داشتیم تمام سعیمان را میکردیم لبخندی که به زور داشت از پشت دندان هایمان میزد بیرون را مخفی کنیم و مشغول خاراندن باشیم. دکتر که برگه ها را امضا و مهر کرد، گرفتیمشان و از اتاق بیرون زدیم.
داشتیم شاد و خوشحال به طرف اتاقمان میرفتیم که هادی متوجه نکته ی مهمی شد… دکتر برایمان فقط سه روز مرخصی نوشته بود! کارد میزدی خونمان در نمی آمد. وارد اتاق شدیم. حبیب هم چنان در حال خاراندن، روی تخت منتظر نشسته بود. صورت های پکرمان را که دید خندید و گفت
_ هاا؟؟؟ کلکتون نگرفت؟
کفری روی تخت نشستیم. برگه ی مرخصی را آوردم بالا و به عدد سه که به فارسی نوسته بودش نگاهی انداختم. به انحنای “س “که پایین میرفت و کشیده میشد و بعدش میرفت بالا و بعد میچسبید به “ه”. دنبال خودکارم گشتم. پیدایش که نکردم سرم را گرفتم بالا و گفتم
_ یه خودکار به من بدین. برگه هاتونم بدین.
علیمراد گیج خودکارش را از لای شلوغی های زیر تختش در آورد و به من داد. برگه هایشان را گرفتم. دانه دانه به اول “س” ها “ه” اضافه کردم و روی انحنای “س” سه نقطه گذاشتم.تهشان هم یک “ت” اضافه کردم و در خودکار را بستم. نفس راحتی کشیدم و تازه لبخند روی لب هایم آمد. بچه ها با تعجب زل زده بودند به من. گفتم
_ هادی تو بد خوندی… دکتر بهمون هشت روز مرخصی داده. برگه ها را جلوی صورتشان گرفتم و گفتم
نیگا!!!!

(بر اساس یکی از خاطرات پدرجان در خوابگاه دوران دانشجویی، حتی اسامی نیز واقعیست!)

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. پرستو انصاری گفت:

    خیلی بامزه بود😃😂😂
    و چقدر ملموس و عینی تعریفش کرده بودین
    با اشتیاق تا آخر خوندم
    و چقدر جالب که واقعی بود
    خسته نباشید

  2. حسین شهریاری گفت:

    عجب بچه های شیطونی