تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

دانشگاه
نویسنده: محمد پارسا

صدای بلندگو دانشگاه به ناگهان برخاست و گفت: «دانشجوهایی که باید برای مراسم فارغ‌التحصیلی آماده شوند به دفتر رییس مراجعه کنند.»

شهر بسیاری کوچک و زیبایی‌ست. حتی نمی‌توان تصور کرد در شهر به این کوچکی اینچنین دانشگاهی وجود داشته باشد. گرچه عده‌ی زیادی این شهر را با نام اصلی خود به یاد نمی‌آورند و به نام این دانشگاه شناخته می‌شود. البته وجود این دانشگاه در چنین شهر کوچکی نشان دهنده ضعیف بودن و یا عدم اعتبار بالای آن نیست بلکه وقتی به جدول دانشگاه‌های معتبر کشور نگاه می‌کنی آن را در راس می‌بینی و حتی به عنوان یکی از بهترین دانشگاه‌های دنیا شناخته می‌شود. این شهر کوچک شاید درآمد زیادی از راه‌های کشاورزی و یا صنعت نداشته باشد ولی عمده درآمد آنها از هنر جذب دانشجو و اعتباری‌ست که خود آنها به اینجا داده‌اند.

از یکی از سالن‌های اجلاس عبور می‌کردم که صدای رییس دانشگاه را شنیدم. مثل همیشه برای دانشجوهای جدیدالورود سنگ تمام گذاشته بود و با آنها از اعتبار دانشگاه و بیشتر آن درباره آینده‌ای که در انتظار تک‌تکشان خواهد بود سخن می‌گفت. همیشه صدای جذاب و دلنشین او برای من آرامش‌بخش بود است. او زمانی در رادیو کار می‌کرد و حتی الان هم گاهی صداپیشگی بعضی از انیمیشن‌های جدید را در نقشی کوچک ایفا می‌کند. چهره آرام و سبیلی که بر بالای لب او خودنمایی می‌کند او را محبوب دل دخترهای دانشگاه گردانیده است. با سن کمی که دارد ولی به خوبی از پس اداره این دانشگاه برآمده است.

همیشه می‌توانی می‌بینم وقتی در حیاط دانشگاه در حال عبور است، تمام بحث‌ها و صحبت‌های بین دخترها قطع شده و توجه‌شان معطوف او می‌گردد. قد بلندش، همچون سروی پرصلابت او را محکم نشان می‌دهد که تکیه دادن به آن آرزوی تمام دختران است. کافی‌ست آنها را ببیند و لبخندی بزند، بدون شک تا ساعت‌ها از آن لحظه مقدس حرف می‌زنند و حتی شب‌ها از ترس فراموشی آن به خواب نمی‌روند. همین هفته پیش بود که در کنار ایستگاه اتوبوس منتظر ایستاده و با یکی از دخترها در حال حرف زدن بود. تا همین امروز هم او از آن لحظات سخن می‌گوید طوری که با یک بازیگر هالیوود دیدار کرده است. به یاد جمله نویسنده‌ی بزرگ R.A افتادم که می‌گفت: «یک لحظه نگاه و یک عمر خاطره، یک لحظه سخن و یک عمر دیوانگی.»

راستش از او نمی‌توان گذشت حتی می‌توان از رفتار من هم فهمید که من نیز با بقیه چندان فرقی ندارم و شیفته او شده‌ام. دختران دانشگاه به دو دسته تقسیم می‌شوند:

  • کسانی که از رییس خوششان می‌آید.
  • کسانی که علاقه خود را نسبت به او پنهان می‌کنند و هیچ دسته‌ی دیگری وجود ندارد.

راستش با بودن او کار برای خودنمایی پسران دانشگاه کم شده‌است و قطعا شانسی برای مقابله با او ندارند. امسال سال آخری‌ست که می‌توانم حضور او را حس کنم و بعد از فارغ‌التحصیلی دیگر این احساساتم به فراموشی خواهم سپرد. به سمت دفتر رییس در حال رفتن بودم. اصرار قلبم برای چیدن یکی از گل‌های رز باغچه و بردن آن برای او هر لحظه بیشتر می‌شد. به خودم که آمدم دیدم گلی در هوا شناور شد و در بین دستانم قرار گرفتم. برگ‌هایش بسیار تازه بودند و آماده بود که عشق را به کسی بیان کند. عینکم را که روی صورتم جابجا کردم چهره مایکل را پشت آن دیدم که به سان طلوع خورشید که از پشت کوه‌ها بیرون می‌آید بود. شاخه گل را او در دستانم قرار داده بود. ذوق را در چشمان مایکل می‌دیدم.

فکرکردم شاید این گل برای هدیه به رییس خوب باشد و خودم را جلوی در اتاقش تصور می‌کردم که در را باز کرده و وارد می‌شوم و گل را به او هدیه داده و ساعت‌ها به گپ زدن می‌نشینم. او به من درخواست یک قرار خارج از دانشگاه را می‌دهد و بعد از آن به خانه‌اش می‌رویم و او از خاطراتش حرف می‌زند ولی مهمترین از همه می‌خواهم بدانم خودش از جذابیتش خبر دارد؟ چکار می‌کند که تا به این حد جذاب است؟ در بین این افکار غرق شدم که صدایی گفت: «دوستت دارم.»

با گل در چشم به هم زدنی از آنجا گریختم مثب یک قاتل فراری که از محل جنایت متواری می‌شود. او از سال اول دانشگاه همیشه دنبال من بوده است و سعی می‌کرد توجه مرا به خودش جلب کند ولی نمی‌شود در یک زمان به دو نفر فکرکرد. پله‌های دانشگاه را به سرعت بالا رفتم. کمی زودتر از بقیه آمدم. خیلی با متانت به در قهوه‌ای اتاقش زدم و صدای دلنوازش به گوش رسید: «بفرمایید داخل.» وارد اتاق شدم و همه‌چیز به مانند تصوراتم پیش رفت. به همان خوبی و حتی بهتر. گل را که به او دادم خوشحال شد ولی وقتی دسته‌گل‌های زیبای اتاقش را دیدم، از شاخه گل خودم شرمنده شدم.

همانطور که محو تماشای دسته‌گل‌های زیبای درون اتاقش بودم مخصوصا آن گل‌های داوودی، بهم گفت: «از تمام گل‌هایی که تا الان دریافت کرده‌ام این زیباترین آنهاست.» این حرفش دلم را از تشویش رها ساخت و لبم پر از خنده شد. در حال حرف زدن بودیم که صدای تلفن آمد و او بدون معطلی جواب داد: «لطفا جلسه امروز را کنسل کنید. یک مهمان ویژه دارم.» از شنیدن حرفش متعجب شدم و از درون آتشی در حال شعله‌ور شدن بود. آیا به راستی من مهمان مهمی برای او بودم؟ سریع به ذهنم خطور کرد شاید منظورش من نبوده‌ام. برای اینکه مطمئن شوم گفتم: «خب بیشتر از این مزاحم نمی‌شوم. شما مهمان ویژه‌ای دارید.» با لبخندی بر لب گلم را درون گلدانی زیبا و عتیقه قرار داد و گفت: «خب مهمان من شما هستید و لطفا مرا لوئیس صدا بزنید.»

 حالا دیگر خیالم آسوده گشته بود و بهترم شده بود چون می‌توانستم او را به نام خودش صدا بزنم. بیش از همیشه در پوستم نمی‌گنجیدم که به سوی من آمد و گفت: «می‌خواهی امشب همدیگر را در کافه‌ای درون شهر ببینیم؟» همه چی دقیقا همان‌طور که تصور کرده بودم در حال پیش‌روی بود که ادامه داد: «بعد از آن هم به سینما خواهیم رفت. نظرت چیست؟» خب نظرم چه می‌توانست باشد؟ بدون معطلی به او جواب مثبت دادم و حتی یک لحظه هم فکرنکردم که چرا او به دختری مثل من این پیشنهاد را داده است؟ قطعا دختران زیباتر و بهتری نیست به من در دانشگاه هستند ولی این افکار وقتی دستم را گرفت به سرعت محو شدند و گفت: «پس دیرنکنی. ساعت ۸ میبینمت.» سرخ شده بودم و با سر به علامت فهمیدم حرفم  را زدم. با او خداحافظی کردم و بیرون آمدم.

ساعت ۸ شب شده بود. اول به کافه رفتیم. من سفارش پیتزا دادم و او سیب‌زمینی. وقتی سفارشمان آماده شد آن را شریکی خوردیم. حالا کمی استرسم کمتر شده بود. از همه‌جا حرف زدیم. از دانشگاه و او از خاطرات سفرهایش به مصر و ایتالیا و چین. خاطرات زیبا و دلنشینی بود. به نحوی تعریف می‌کرد که به بستن چشم‌هایم می‌توانستم خودم را آنجا تصورکنم و کافی بود دست دراز کنم تا اهرام مصر یا دیوار چین را لمس کنم. از زیبایی‌های ایتالیا که سخن می‌گفت دلم می‌خواست همان شب یک بلیط یک طرفه به آنجا بگیرم و خودم از نزدیک آن مکان‌های زیبا را حس کنم؛ برج پیزا، ونیز، کولوسئوم، کلیسای سن پیترو، موزه‌های واتیکان و خیل مکان‌های دیگر.

بعد از غذا به سینما رفتیم ولی بسته بود. انگار آن شب زودتر از همیشه بسته‌ بودند. لوئیس این را نمی‌دانست. کمی چهره‌اش درهم شد و با صدایی پر از شرمندگی گفت: «نمی‌دانستم که امشب به این زودی می‌بندد.» گرچه خودم از قبل می‌دانستم. چند باری با دوستانم دوشنبه‌ها به اینجا آمده بودیم و حسابی ضایع شدیم ولی خب به حدی محو او بودم و از خود بی خود شدم که از یاد برده بودم. ناگهان به نظر رسید که فکر نابی به سرش زده بود گفت: «خب حالا که نتوانستیم سینما برویم چطور است به خانه من برویم و آنجا فیلم را ببینیم؟» حتی یک نابینا هم می‌توانست رضایت را در چهره من ببیند. بدون اینکه حرف دیگری بزند قبول کردم و به آنجا رفتیم.

در راه کمی ذرت بو داده و نوشابه و ودکا خریدیم. خانه بزرگی داشت. یک استخر هم در حیاط پشتی بود که خوراک مهمانی‌های بزرگ بود. خودم را روی مبل انداختم و در انتظار پخش فیلم نشستم. فیلم شروع شد و فقط من از تمام فیلم همان ۱۰ دقیقه شروعش را دیدم که نصفش اسامی بازیگران بود. وقتی صبح بیدار شدم خودم را درون تخت در بغل او یافتم. هنوز هم باورم نمی‌شد که تا این حد تصوراتم به درستی از کار درآمده بود و به آرزوی خودم رسیده باشم. حداقل در یک چیز از خیلی از دختران دانشگاه جلوتر بودم. حداقل کسانی که فارغ‌التحصیل نشده بودند.

بعد از چند روز وقتی به دفترش آمدم و با دیدن او خاطرات آن شب برایم احیا شده بود. وقتی او را لوئیس صدا زدم گفت: «خانم کینگ! لطفا در محیط آموزشی ادب بیشتری را رعایت کنید.» سرخ شده بودم و خیلی زود با من خداحافظی کرد و گفت: «من باید بروم. کاری داشتید به منشی به بگویید. من جلسه دارم.» برخلاف آن روز همه چیز تغییر کرده بود. او دیگر انگار آن آدم نبود. دیگر گلم را در آن گل عتیقه قرار نداده بود و یک گل داوودی را از آن دسته گل آن روز جایگزین گلم کرده بود. تا چند روز هر زمان به اتاقش می‌رفتم منشی بهم اجازه ورود نمی‌داد. تا حدی همه چیز عجیب پیش می‌رفت که حتی خودم شک کرده بودم که نکند تمام آن اتفاقات فقط در تصوراتم رخ داده است.

وقتی بعد از چند بار عدم موفقیت در دیدنش بالاخره توانستم در آخرین روز دانشگاه به بهانه امضای مدرکم به اتاقش بروم از آن شب با او حرف زدم و او خیلی ساده گفت: «آن را به عنوان یک هدیه خداحافظی قبول کن.» به نظر می‌آمد این کار را با عده‌ی زیادی انجام داده است. البته این را سال‌ها بعد وقتی در ایتالیا مشغول به کار شدم فهمیدم. حالا بعد از این همه سال و از دست دادن مایکل و به دست آوردن یک شب دروغین به حرف R.A ایمان آوردم: «کاش بجای غرق شدن در تماشای عکس‌های صحرا، از بودن در ساحل دریا لذت ببریم.»

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. آنیتا گفت:

    شبیه یه فیلم خارجی بود.

    خیلی قشنگ و جذاب نوشتین.

  2. پرستو انصاری گفت:

    اینکه توی یه فضای غیر ایرانی بود جالب بود و بازم اطلاعات و تحقیق می‌طلبید و این خیلی خوبه که تو این فضاها می‌نویسید.
    اولش خوشحال شدم فک کردم رئیس عاشقش بوده ولی بعدش از رئیس دانشگاه بدم اومد، گرگ در لباس بره بود😁
    البته شخصیت دختره هم زود باور بود و این خوب توصیف شده بود
    یه جاهایی هم بامزه و جالب میشد داستان
    خسته‌نباشید

    • محمد پارسا گفت:

      آره این حد تغییر شخصیت جز کارهای مورد علاقه‌م با شخصیت‌هاست.🤷‍♂️ ولی واقعا خوشحال شدم که دوست داشتید. ممنون از وقتی که گذاشتین. داستانهای بلند دیگه‌م رو حتمن به محض تایپ میزارم.🌷