تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

نویسنده ناشی
نویسنده: ماندانا افشارها

اولین بار بود که در جلسه انجمن؛
داستانی واسه نقد ارائه کرده بودم .
خیلی استرس داشتم ولی به خودم امیدوار بودم .
همیشه ردیف عقب می نشستم .و سعی می کردم خوب گوش کنم .از نکاتِ دوستان نُت بر می داشتم و گاهی از میون اونها سوژه هایی واسه نوشتن انتخاب
می کردم .
اما امروز قضیه متفاوت بود من دعوت شده بودم دور میز کنفرانس و در نقطه ای درست روبه روی استاد
اضطراب خواندن داستان یک طرف ، روشن کردن میکروفن هم یک طرف.
استاد مُشیر بعد از سلام و خوشامد گویی با خواندن شعر همیشگی به جلسه رسمیت بخشید.
به نام خداوند لوح و قلم
حقیقت نگار وجود و عدم
و در ادامه گفت: امروز داستانی رو می شنویم که حاصل زحمات جوان ترین نویسنده انجمن خانم نیلی ست .
صدای کف زدن ها بلند شد.
حس کردم همه منو نگاه میکنن .
داغ شدم .خون به صورتم دوید .
صدامو صاف کردم .
باید درست میخووندم .محکم و رسا .
مادر همیشه میگه اولین ها خیلی مهم هستن .
میتونن سکویی برای پرتاب باشن یا برعکس ترمز دستی ایی برای توقف.
نمی خوام در جا بزنم .
من می خوام از این جا پرتاب بشم .
برسم اون بالاها .حتما می تونم ؛ حالا وقتشه.
دوباره صدامو صاف کردم ؛ دکمه میکروفن رو زدم و با صدایی که واسه خودمم تازگی داشت گفتم :
به نام خالق زیبائیها … سلام
نام داستان : نویسنده ناشی
” قلم روی کاغذ چرخی زد و علامت سوال بزرگی روی صفحه نمایان شد .
و در کنارش چند علامت تعجب نقش بست .
محمد مدتی به صفحه خیره شد، آه بلندی کشید.
قلم را رها کرد و سرش را بین دستهایش مخفی کرد.
سکوت بر فضا حکمفرما شده بود ….اما در ذهن او همهمه ای عجیب برپا بود.
ی جور سردرگمی ی نوع بلاتکلیفی یا به قول خودش واماندگی “
به اینجا که رسیدم بیشتر به خودم مسلط شده بودم
واسه همین سرم رو از روی کاغذ بلند کردم و ی نگاه به
شنونده ها انداختم.
بر خلاف تصورم هیچکس به من نگاه نمی کرد
به جز استاد مشیر که با نگاه نافذ همیشگی منو زیر نظر داشت
نگاهم به نگاه استاد رسید.
همزمان با زدن پلکهاش به هم و لبخندی روی لب ؛سری به علامت تایید تکان داد .
قوت قلب گرفتم و با صلابت به خواندن ادامه دادم .
“ماه ها بود که محمد همین شرایط را داشت .و هر چه تلاش کرده بود راه به جایی نبرده بود..یادش آمد جایی خوانده بود داستان جز اندکی واقعیت وترکیبش با تخیل نویسنده چیز دیگری نیست .
به خودش نهیبی زد ؛ تا به حال دچار چنین واماندگی نشده بود ؛ صندلی را به عقب کشید و از جایش بلند شد از جیب پالتو که بر جا رختی آویز بود سیگاری برداشت و همانطور که به سمت پنجره می رفت ، سیگار را روشن کرد و پُک عمیقی به سیگارش زد .
شیشه از بخار شلغمهای روی بخاری مشجر شده بود و قطرات آب گاهی از لبه بالای پنجره به پایین می ریخت.
محمد با کف دستش حلالی به شکل کمان رنگین کمان روی شیشه نشاند.
برف درختها رو سفید پوش کرده بود و صدای غار غار کلاغها حس غریبی به فضا داده بود.
حسی وهم گونه درست مثل حسی که محمد در سر داشت.
پک عمیق تری به سیگار زد خواست از پنجره فاصله بگیرد که ناگهان چیزی در کنار پیاده رو توجهش را جلب کرد.
مرد کلاهی کاموایی که از این فاصله به نظر سیاه
می آمد را تا پایین صورتش کشیده بود و فقط چشمهایش دیده می شد آن هم نه به درستی ، از این فاصله
پالتوی بلندی که به تن داشت و زیادی گشاد بود
باعث شده بود تا معلوم نشود آن همه تقلا برای چیست فقط دسته موتور پیدا بود.
محمد با دقت تمام به مرد و حرکاتش خیره مانده بود
انگار شاه کلید قصه هایش در دست او بود .
ناگهان مرد سوار موتور شد .
محمد با دست کل شیشه رو از بخار پاک کرد و سرش را به شیشه چسباند . خدای من امکان نداره .
پنجره را باز کرد .
باد سردی محکم توی صورتش خورد
دلش میخواست دستش را دراز کند یقه آن مرد را بگیرد و حسابش را کف دستش بگذارد ،اما امکان نداشت .
تا بخودش آمد.
مرد رفته بود و سگ بیچاره زوزه کنان بر آسفالت خیابان کشیده می شد “
با فرود آمدن صدای من سکوتی سنگین برقرار شد
درست مثل سکوتی که در اتاق محمد بود .
با این تفاوت که او تازه به ابتدای داستانش رسیده بود و من به انتهایش

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. پرستو انصاری گفت:

    چه جالب و خلاقانه بود😃
    دوتا داستان در یک داستان
    مثل دو فیلم با یه بلیط
    خسته نباشید