تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

استاد زاده
نویسنده: پرستو انصاری

پاورچین پاورچین داخل حیاط میشوم و در را با شگرد همیشگی‌ام بی‌صدا باز میکنم. هر ده نفرشان حاضر و آماده جلوی چشمانم ظاهر میشوند. می‌خواهند سلام و احوال‌پرسی کنند که با دست به پنجره‌ی باز طبقه‌ی اول خانه اشاره میکنم و لب میزنم “بابام”. همین یک حرکت گوشی را دستشان می‌دهد و یادشان می‌اندازد کجا هستند. آرام و یکی‌یکی داخل میفرستمشان و خودم آخر از همه بعد از اینکه دوباره بی‌صدا در حیاط را بستم دنبالشان میروم و به سمت طبقه‌ی دوم هدایتشان میکنم. هر یازده نفرمان که به سلامت داخل خانه میشویم، در را می‌بندم و نفس راحتم را بیرون می‌دهم. آزاد باش اعلام میکنم و روبه همشان یک سلام بلند می‌دهم و همان اول کاری گربه را دم حجله می‌کشم.
-بچه‌ها خدایی هیچکدوم کورنا ندارین؟
احسان اول از همه شاکی میشود.
-عههه، چندبار میپرسی بابا، نه، نه، نه.
سر تکان میدهم.
-خوب پس برید دستاتونو بشورید و بیاید.
محمد که نیامده خودش را روی کاناپه ولو کرده و از شکلات خوری روی میز سه تا تافی کر‌ه‌ای بُر زده و توی دهانش چپانده، به حرف می‌آید.
-مگه می‌خوایم چیکار کنیم !؟
ناراضی نگاهش میکنم.
-هیچی بابا، ولش، بیاید جمع شید دور کامپیوتر ببینم، همه گوشی‌هاشونو دربیارن، آماده باشین چیزی نمونده شروع بشه‌ها.
هر ده نفر دور میز کامپیوتر حلقه میزنند و من به تخت شاهی و صندلی پشت میز تکیه میزنم. وارد سایت میشویم. جزوه‌ی پی‌دی‌اف شده را هم همزمان باز میکنم و ابروهایم را می‌رقصانم.
-اینم از بانک سوال و جوابای استاد.
صدای “ایول گفتن‌ها “و” تو یدونه‌ای” و “چاکرتیم” و “اسیرتیم” بلند میشود.
دو دقیقه تا شروع امتحان مانده. پرچم قرمز را بالا میبرم.
-آماده‌این؟
همه یک “اره داداش ” پر انرژی می‌گویند و اسلحه تیر در می‌کند و امتحان شروع میشود. من به محض خواندن روی سوال داخل پی‌دی‌اف دنبال جواب می‌گردم و در عرض سی ثانیه به سر منزل مقصود می‌رسم و جواب را اعلام عمومی میکردم.
-یک میشه الف
-دو میشه ب
-سه میشه الف دوباره
و…
همه ظرف ده دقیقه هر بیست سوال را جواب میدهیم. بچه‌ها از شدت هیجان و خوشحالی روی هوا می‌پرند و جیغ و داد می‌کنند. سر و صدا و جیغ و داد یازده نفر احتمالا دوباره از لوله‌ی بخاری پیچده و رفته و رسیده به گوش پدرم که یک‌دفعه‌ای در واحد را باز می‌کند و همه‌ی بچه‌هایی که چند دقیقه پیش اسمشان توی سیستم به عنوان کسانی که امتحاناشان را تمام کرده‌اند، ثبت شده بود، جلوی چشم می‌بیند. صدا از کسی در نمی‌آید تا اینکه احسان دوباره جلو می‌پرد.
-سلام استاد
بعد از او اما بقیه هم جرئت پیدا می‌کنند و سلام میدهند. پدرم اما با دهان جمع شده و یک انزجار خاصی نگاهم می‌کند. انگار که بخواهد رویم تف بیندازد. خدا خدا میکنم جلوی بچه‌ها آبرویم را نریزد که یکدفعه به پاهایش حرکت میدهد و سمت میز کامپیوتر و من می‌آید. به لرز می‌افتم اما خدا به خیر می‌کند و یک کاغذ از دفترم می‌کند و یک خودکار هم برمیدارد و شروع به نوشتن می‌کند و گاهی هم اسم بعضی‌ها را که احتمالا یادش رفته می‌‌پرسد. کارش که تمام می‌شود برگه را بالا میگیرد.
-اسم هر کی اینجا بود رو نوشتم، همتون صفر رد میشه براتون.
این را می‌گوید و میرود. بچه‌ها را نمیدانم اما من که نفس راحتی می‌کشم، حداقل از اینکه جلوی بچه‌ها توی صورتم تف کند که بهتر بود.
به قیافه‌های کنف‌شده و پنجرشان نگاه میکنم که صدای ضعیف و ملتمس سهیل را می‌شنوم.
-بچه‌ها، من همزمان جواب سوالا رو می فرستادم تو گروه واسه دخترا.
محمد از جایش می‌پرد.
– یعنی ما میفتیم، اونا همه بیست میشن؟!
همه همزمان به سمت سهیل یورش میبریم تا جا دارد میزنیمش و من با هر پس‌گردنی که میزنم به چند ساعت بعد و تنهایی و خودم و پدرم و دست سنگینش فکر میکنم.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. سید رضا موسوی گفت:

    سلام
    مثل همیشه عالی و بی نقص

  2. احمدرضا گفت:

    مطمئنم خودتم این مدلی امتحان میدی😝😝😝😝

  3. احمد رضا گفت:

    راستی کدوم دانشگاه درس میخونی؟
    چه رشته ای؟

  4. احمدرضا گفت:

    بسیار بسیار شیرریییین بود😝😝😂😂😂

  5. آنیتا گفت:

    خیلی بامزه بود.

    این بلا تواین چند ماه خیلی سرم اومد.

    همه ۲۰ گرفتن. کاریش نمیشه کرد.

    • پرستو انصاری گفت:

      خیلییییی مرسییی که خوندی بازم آنیتا جون😍❤خیلیی مرسیییی که میگی بامزه بود😍😃
      واقعا؟😂😂
      معلما و استادا یکم باید راه بیان وضعیت اورژانسیه😁

  6. محمد پارسا گفت:

    داستان شیوا و روانی بود. گفتم شاید داستان امتحانات دسته جمعی باشه ولی خب ایده قشنگی بهش اضافه شده بود.🌷