تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

انجمن
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

انجمن

چشمش راه گرفته بود ‘ خیره به یک سو نگاه می کرد و از آن چشم بر نمی داشت ‘ در مزایده شهرداری برای یکی از اماکن روبروی استادیوم ورزشی در پارک شرکت کرده بود ‘ چند سالی باشگاه بیلیارد شده بود ولی به علت اختلاف بین دو شریک و شکایت و شکایت بازی بسته شده بود
و سپس با حکم دادگاه خالی کرده بودند ‘ شیشه همه پنجره ها شکسته شده بود و پر از ته سیگار
و سرنگهای استفاده شده بود ‘
با یکی از دو شریک قبلی تماس گرفت ‘ در یکی از
جزایر جنوب کار می کرد و گفت امکان نداره که
اون مکان را به تو بدهند ‘ آن هم برای باشگاه بیلیارد ‘ شریک دیگر وضعش خوب بود و نفوذ داشت ‘ او هم صحبت کرد و نامه داد و برایش
توصیه کردند ‘ تفکر زاده از جنوب آمد و موقع عقد قرار داد اسمش را به عنوان شریک نمی نوشتند ‘ سرانجام موفق شد قرار داد را بنویسند ‘
این امر بر شریک قبلی گران آمد ‘ و پیغام و پسغام که این کار را نکن و چون دید فایده ای ندارد خانمش را فرستاد ‘ دو بار ایشان را ملاقات کرد ‘ و ایشان اول از در دوستی و بعد هم تهدید
که ممکن است باشگاه آتش بگیرد و همه سرمایه ات بسوزد ‘ و فقط حرفشان این بود که تقی زاده
شریک قبلی نباشد ‘ با هم به تهران رفتند و سه میز نایت شات و چوب و پارچه و وسائل بازی بیلیارد نقد و اقساط خریداری کردند ‘ و مشغول
تعمیر و مرمت باشگاه شدند ‘ توی دیوار دنبال خرید میز از باشگاههایی بودند که به هر علتی جمع کرده بودند ‘ بچه های تقی زاده باشگاهی را در آشتیان پیدا کردند ‘ تلفن زدند و صحبت کردند و به آنجا رفتند و کل وسائل باشگاه را
که برای صاحبش هم معزل شده بود و باید برای مکان اجاره پرداخت می کرد با قیمت منصفانه ای
خریداری کردند ‘ و طی دو روز میزها را باز و به باشگاه در اراک منتقل کردند ‘ و مشغول تعمیر و
بستن میزها و آماده سازی باشگاه کردند ‘
باشگاه روبروی استادیوم ورزشی پنجم مرداد
درون پارک دانشجو قرار گرفته بود ‘
سالنی گرد با امکانات آشپز خانه و سرویس بهداشتی که برای راه اندازی رستوران ساخته شده بود و برای فظای سبز که قسمتی از شهرداری است به یک مشگل لاینحل تبدیل شده بود ‘ روبروی باشگاه یک محوطه آسفالت دویست متری بود که دور تا دور آن را باغچه پر کرده بود ‘

روبروی باشگاه سالن کوچکتری را گرد مثل باشگاه برای نمازخانه ساخته بودند که حد اقل صد نفر را جای می گرفت و این سالن را در اختیار انجمن معتادان گمنام قرار داده بودند ‘ و
محوطه همیشه پر بود از آدمهایی در این رابطه ‘
هر روز صف می کشیدند و والیبال بازی می کردند و به در و دیوار باشگاه می کوبیدند ‘
چند بار تقی زاده و خودش تذکر دادند و از آنها خواستند که آنجا بازی نکنند ‘ ولی به خرجشان
نرفت و گوش شنوایی نبود ‘ تقی زاده معتدل تر بود ‘ و البته مسن تر ‘ کشتی گیر قدیمی بود و
گاهی برای آموزش هم کمک می کرد ‘ شریک قبلی اش هم همینطور ‘ در کشتی با هم رفیق شده بودند ‘
اون روز ساعت نزدیک شش بعد از ظهر بود ‘
انجمن جلسه داشت و از همیشه شلوغ تر ‘ و
بالطبع والیبال و ضربه های بیشتر ‘ چند بار توپ
را به درب کوبیدن و داخل باشگاه آمد و توپ را گرفتند ‘عاقبت صبرش لبریز شد و با ضربه کاری
که به درب زدند ‘ توپ را گرفت و با یک شوت و
یک بد و بیراه تهدید به تلفن به صد و ده کرد ‘
بیست سی نفر حمله کردند ‘ تنها کاری که کرد به داخل باشگاه آمد ‘ تعدادی حمله کننده بود و عده ای هم جدا می کردند ‘ تقی زاده خود را به کناری کشید و دخالت نکرد ‘ لباسش پاره شد ولی ایستادگی کرد ‘ یه وقتایی آدم پیش خودش می گه هر چه بادا باد ‘ او هم به این نتیجه رسید ‘
پلیس صد و ده آمد ولی حریف نمی شد ‘ با کسایی طرف بود که چیزی برای از دست دادن
نداشتند ‘ فردی که رامین صدایش می کردند’
دستش را جلو پلیس صد و ده گرفته بود و
با ناجور ترین دشنامها بهش می گفت دست بند بزن ‘ پنج سال ‘ ده سال ‘ پلیس صد و ده ماستها را کیسه کرد ‘ تقاضای نیروی کمکی کرد و پس از مدتی طولانی که به او یک عمر گذشت چندین
ماشین پلیس آمد ‘ پلیس اولی از ترس یا صلاح
گزارش نکرد ‘ او هم که به اندازه کافی پایداری
کرده بود به توصیه دیگران دنباله شکایت را نگرفت ‘ فایده ای هم نداشت ‘ بعد ها متوجه شد
که همان شب انجمن جلسه ای تشکیل داده بود و
در آن جلسه از ایشان دفاع کرده بودند ‘ بدین ترتیب
با انجمن معتادان گمنام که بعدها اکثرشون مشتری باشگاه
شده بودند آشنا شد ‘

هوشنگ مرادی چهاردهم تیرماه ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما