تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

ابلق
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

ابلق با خودش آه می کشید ‘ میگفت اون وقت ها بودم اما نمی دونستم هستم ولی حس می کردم ‘
چونکه همه با هم بودیم ‘ تو فضا بودیم و معلق ‘
نمی دونم چی شد که یک دفعه خوردیم به هم ‘
همه
چی آتش گرفت ‘ داشتیم می سوختیم که به یه جایی پرتاب شدیم ‘ چسبیدیم به هم و هی گنده شدیم ‘ بعد بارون گرفت و همینطور یکسره
بارون می آمد ‘ آنقدر بارون اومد تا همه جا را آب گرفت ‘ ما در قعر دریا قرار گرفتیم ‘ ولی هنوز هم
نا خالصی داشتیم ‘ تا دوباره آتشفشان شد و ما که مثل هم بودیم همگی چسبیدیم به هم تبدیل
شدیم به گدازه های آتشفشانی و در آب و هوا پرواز می کردیم ‘ حسابی خوشحال بودیم ولی
پس از سرد شدن در برآمدگی بسیار بزرگ جا گرفتیم ‘ سالها به همین منوال گذشت و ما فقط
همدیگر را بغل کرده بودیم تا سرانجام عده ای آمدند و تکه ای بزرگ از سنگ را جدا کردند من
و دوستهایم نیز جزو سنگ بزرگ بودیم ‘ ما را به
یک کارگاه بردند و کوره را روشن کردند و ما را آنقدر گداختند تا هر چه ناخالصی بود صاف شد ‘
سپس گذاشتند تا سرد و سخت شدیم ‘ من و
دوستانم در هم فشرده شده بودیم ‘ چند روزی
همان جا بودیم ولی ما را به کارگاه دیگری بردند ‘
دوباره ما را گداختند ‘ و با چکش و سندان بر فرق ما می کوبیدند ‘ استاد آهنگر با کوبیدن های
مکرر ما را شکل می داد و در آب فرو می برد تا سرد شویم ‘ هنوز با تعداد زیادی از دوستانم در شکل جدید قرار داشتیم ‘ تا آن مرد با اسب آمد ‘ و استاد آهنگر ما را که به شکل نعل در آمده بودیم
به سم اسب کوبید ‘ حالا دوست جدیدی پیدا کرده ایم که ما را به همه جا می برد و ما هم مواظبیم که پایش آسیب نبیند ‘ دوست دیگری هم داریم که گاه گاهی دست و پای اسب را بلند می کند ‘
و ما را برانداز می کند تا ببیند کارمان را خوب انجام می دهیم یا نه ‘ بعضی وقتها به جاهای دور می رویم مرد اسب را ابلق صدا می کند ولی
به ما محل سگ هم نمی گزارد ‘ خیلی ناراحت هست ‘ با اسب صحبت می کنه و می گه باید بریم سفر همه چی روبراهه ‘ و دست اسب را بلند
کرد و گفت نعل هات هم خوبن ‘ فردا صبح زود باید راه بیفتیم ‘ صبح سحر مرد آمد و بر اسب زین نهاد تا از خانه دورنشده بودند افسار به دست
با اسب پیاده راه پیمودند ‘ سپس سوار شد و به تاخت در آمد ‘ چشمان درشت اسب همه جا را می کاوید ‘ پس از نیمروز به جایی رسیدند که اسبان
زیادی را در آن جای داده بودند ‘ اسبها با چشمان درشت همدیگر را می بوئیدند و گاه شیهه می کشیدند ‘ هر روز پیاده و سواره را به تعلیم می بردند و بر تبل جنگ می کوبیدند ‘ هم اسب خسته می شد و هم سوار ‘ ماهم آنقدر کوبیده شده بودیم که دیگر شک داشتم که بتوانم بر دست و پای اسب پایداری کنم ‘ روز موعود رسید
و همه را به صف کردند ‘ میمنه و میسره و قلب سپاه تعیین شد و بعد غلغله ای بر پا شد ‘ چکا چاک شمشیرها و نعره مردان چیزی فراتر از رعب و وحشت به وجود می آورد ‘ نزدیک غروب آفتاب
دست از جنگ کشیدند ‘ دیگر نایی برای ادامه جنگ نمانده بود و کشته های بسیاری بر روی زمین بر جای مانده بود ‘ روز دوم جنگ با نعره و سفیر
مرگ شروع شد ‘ سوار زخمی کاری خورد و
بر روی اسب افتاد ‘ اسب که سوارش را اینگونه دید او را از میدان بدر برد و چون ما هم پایداری مان را از دست از دست داده بودیم ‘ لنگ لنگان به سوی جایی امن راه می سپرد ‘ روستایه ای پیر
اسب را دید و سوار را پایین آورد و به تیمار او پرداخت ‘ سپس به سراغ اسب آمد و او را تیمار کرد و نعل کج و رفته شده را از سم اسب جدا کرد و به پای درختی تناور انداخت ‘ روز هایی چند گذشته و مرد را می بینم که با عصا و کمک
پیر بیرون آمده و اسب را نوازش می کند ‘ اسب با بوئیدن و بوسیدن سینه مرد به نوازشش پاسخ می گوید ”
من هر روز بیشتر زنگ می زنم و اکسید می شوم و به درخت جان تازه ای می بخشم ‘ یقین دارم که از طریق درخت دوباره ذره می شوم و معلق
و به طبیعت باز می گردم و آزاد می شوم ‘ ولی
انسانها همچنان بر تبل جنگ خواهند کوبید ‘

هوشنگ مرادی سیزدهم تیرماه ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. آنیتا گفت:

    آقای مرادی

    داستان قشنگی بود.

    چند تا از داستانهای شما رو خوندم.
    خیلی متفاوت مینویسین.