تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

دردهای مردانه‌ی زخم نابرابری
نویسنده: مصیماه

چند بار بوق خورد، تا هانیه جواب داد. همان‌طور که فکر می‌کردم خانه‌ی مادرش بود. نپرسیدم چرا، چون بهانه‌های قبلی‌اش به من ثابت کرده بود که نیازی نیست دنبال منطقی برای عدم حضورش در خانه، باشم. یک تعارف سرزبانی کرد که من هم بروم و ناهارم را آنجا بخورم. خسته بودم، به خانه‌ی خودمان رفتم و خسته با لباس بیرون، افتادم روی تخت و وقتی بیدار شدم هوا تاریک شده بود. تازه به خودم آمدم. قسط وسایل خانه، اجاره بها، عروسی دخترخاله‌ی زنم…
خواب مانده بودم. اپلیکشن تاکسی اینترنتی را فعال کردم. یک تکه کوکوسبزی در یخچال مانده بود، همان طور سرد لای نان گذاشتم و در حال خوردن از خانه خارج شدم. درخواست‌ها را قبول می کردم و مسافرها را سوار می‌کردم و به مقصد می‌رساندم. ولی وقتی بهشان فکر می‌کردم نه چهره‌شان یادم می‌آمد نه یادم بود که امروز در کدام محله‌ها و خیابان‌ها رفت‌امد داشته‌ام.
گاهی آدم وقتی فقط یک اشتباه می‌کند، تعادل همه‌ی زندگی‌اش و به تبع آن، افکارش، به هم می‌ریز۲د. انتخاب نازنین، این اشتباه ویران کننده‌ی من بود. اصلا نمی‌توانم علت خاصی برای انتخابم پیدا کنم. مادرم دوست داشت عروس بگیرد و من را در لباس دامادی ببیند، دایی‌ام دوست داشت، دخترش راه دور نرود و عروس غریبه نشود. دخترش هم در مجموع دلنشین بود. و من متقاعد شدم که باید ازدواج کنم. اما یک ماه هم از عقدمان نگذشته بود که هر دو فهمیدیم اشتباه کرده‌ایم. او می‌خواست با ازدواج، از بند محدودیت‌های دایی رها شود. پر از شور و هیجان بود. و من با ازدواج می‌خواستم، از شلوغی‌های خانواده‌ام جدا شویم و خلوت و آرامش خودمان را داشته باشیم. سر هرچیزی دعوایمان می‌شد. از ترس خانواده ‌ها یک سال تحمل کردیم ولی اوضاع هر روز بدتر می‌شد. نازنین از پدرش می‌ترسید، از من خواست، که من درخواست جدایی بدهم. پذیرفتم. ولی دادخواست طلاق دادن همانا و شروع جنگ حقوقی در راهروهای دادگاه همانا. به دلیل سرپوش گذاشتن روی اختلافات، توسط مادرم و زندایی، دایی‌ام واقعا تصور می‌کرد، این من هستم که بنای ناسازگاری را گذاشته‌ام. مهریه‌ را اجرا گذاشت. و من محکوم شدم به پرداخت ده سکه تمام بهار آزادی. منی که تا به حال حتا یکی از این سکه‌ها را ندیده بودم. خودم که به غیر از یک ماشین چیزی نداشتم، کلی هم قرض کردم تا پیش‌پرداخت مهریه را بپردازم و تا دو سال هم هر ماه، یک سکه به نازنین می‌دادم. تقریبا نصف حقوقم را. کل طایفه دو دسته شده بودند. و اکثریت هم با نازنین بودند. چون دختر بود و من طلاقش داده‌بودم. اسمش را دوتا کرده بودم و بختش را سیاه. دیگر با او حرف هم نزدم، ببینم آیا با این هجمه‌ی بزرگ علیه من، پیش کسی اعتراف کرده که این جدایی خواسته‌ی او هم بوده. قهر دایی و مادرم و عذابی که مادرم از این شرایط می‌کشید، از ضررهای مالی، بیشتر به من فشار می‌آورد. بالاخره بعد از دوسال نازنین راضی شد مهریه‌اش را ببخشد تا بتواند طلاق بگیرد. خواستگار داشت.
باز هم خانواده‌ام، شروع کردند به اینکه در گوشم بخوانند که حالا وقتش است ازدواج کنم. دیگر قسز مهریه نمی‌دهم و می‌توانم از عهده‌ی مخارج زندگی بربیایم. و دلیل دوم مهم‌تر بود، نمی‌توانستند ببیند، نازنین بعد از من توانسته ازدواج کند، و من در این مسابقه‌ی روکم کنی، عقب مانده‌ام. راستش خودم وقتی با نازنین توافق کردیم که جدا شویم، فقط فکر کردم داریم به یک رابطه‌ی اشتباه پایان می‌دهیم. ولی تحت تاثیر افکار بقیه، به من هم تلقین شده بود که باید سعی کنم زودتر تشکیل خانواده بدهم و با سعادتم، جواب محکمی به آنها بدهم. و این اشتباه دیگرم در ادامه‌ی انتخاب اشتباه نازنین بود. خواهر و مادر و حتا پدرم، هر دختری را می‌دیدند، تلفنش را می‌گرفتند و قرار خواستگاری می‌گذاشتند. انقدر موردهای متعدد و مختلف، معرفی می‌کردند که من گیج می‌شدم، کدام را من رد کردم و کدام‌یک جواب منفی داد. اصلا معیارهایم برای انتخاب همسر چه بود. وقتی یکی از قرارها، به نتیجه نمی‌رسید. خانواده‌ام شروع می‌کردند به ایراد گرفتن از معیارهای من. در سردرگمی‌هایم، تنها یک چیز را به روشنی دریافتم. جیب‌های خالی‌ام، حتا بیشتر از داشتن یک ازدواج ناموفق، باعث شنیدن جواب منفی می‌شد. باید دنبال دختری می‌گشتم که اهل ساختن باشد و دنبال مراسم و وسایل و زندگی آنچنانی نباشد. و زندگی ساده‌ی مرا با بدهی‌هایم و حقوق ناچیز کارمندی‌ام بپذیرد. حالا خانواده‌ام، قید ازدواج با دختری از نازنین زیباتر و خانواده‌‌ای از خانواده‌ی دایی سرشناس‌تر را زده بودند. فقط راضی بودند که هرکسی که شد، فقط من ازدواج کنم، تا از شر سوال و جواب در و همسایه خلاص شوند. برای همین، به خواستگاری هانیه رفتیم. یکی از همسایه‌های خواهرم معرفی‌اش کرده بود. پدرش فوت کرده بود و مادرش دوست داشت هرچه زودتر دو دخترش را به خانه‌ی بخت بفرستد. آه در بساط نداشتند. قرارها گذاشته شد. در نگاه اول، توی ذوقم خورد. راستش زیبایی آنچنانی نداشت. یک دختر معمولی. اما وقتی در برابر شرایطم سکوت کرد و ابراز امیدواری کرد که این چیزها را با تلاش می‌توان به دست آورد، کمی مهرش به دلم نشست. و در جلسات بعدی مطمئن شدم که هانیه، زنی است که کنارش می‌توانم، خساراتی را که نازنین به زندگی‌ام زده را جبران کنم و زندگی ساده و آرامی داشته باشم. هرچند دلم برایش نلرزید ولی با خیال راحت سر سفره‌ی عقد نشستم. بعد از مراسم ساده‌ی نامزدی، هانیه ناگهان تغییر کرد. البته من آنقدر نشناخته بودمش که بگویم تغییر کرد. بهتر است بگویم خودش را نشان داد. برای هر مناسبتی، گریه و زاری می‌کرد که کادوی تو باب میل من نبود. هدیه‌ی خانواده‌ات، من را جلوی خانواده‌ام کوچک کرد. چیزی نمی‌گفتم و سعی می‌کردم جبران کنم. این بهانه‌ها را می‌گذاشتم پای عقده‌هایش در خانه‌ی پدری. موقع خرید جهاز، انقدر از بدبختی و دوندگی مادرش می‌گفت که دلم سوخت و بی‌خبر از خانواده‌ام، جهیزیه را خودم خریدم. قرار اول‌مان این بود عروسی نگیریم. اما وقتی توانستم خانه‌ای اجاره کنم و می‌خواستیم بعد از یک مسافرت شمال، برویم سر خانه‌ و زندگی خودمان. باز ناسازگاری هانیه شروع شد.
_ تقصیر من چیه، تو یه بار ازدواج کردی و این چیزا از سرت افتاده. من مجرد بودم، آرزو دارم. می‌خوای با شکستن دل من، زندگی‌مونو شروع کنی؟ فکر می‌کنی اینجور خیر می‌بینی؟
و گریه و زاری و دعوا بود که تا روزها ادامه داشت. اصلا نمی‌پذیرفت، مراسم نگرفتن توافق هردوی ما بوده، نه به خاطر چیز دیگر. این بار خانواده‌ها در جریان قرار گرفتند و پدرم برای اینکه، این موضوع باعث نشود که اختلاف ما منجر به جدایی نشود، قبول کرد که با هزینه‌ی خودش، جشن بگیرد. ولی مشکل حل نشد. برای هر قسمت از کارهای مراسم دعوا داشتیم و مراسم با همین قهر و دلخوری‌ها انجام شد.
هانیه با شروع زندگی مشترک‌مان، گفت دیگر سر کار نمی‌رود. نمی‌توانستم اجبار کنم. با هوچی‌گری‌هایش ابرویم را می برد که می‌خواهد من خرج زندگی‌اش را بدهد. حالا با قسط لوازم خانه و اجاره و اقساط وام‌های بانکی، فقط باید روی درآمد خودم فکر می‌کردم.
با اینکه تمام روز بیکار بود، ولی خیلی پیش می‌آمد که غذایی نداشتیم و باید از بیرون می‌خریدم. در مورد هر موضوعی که اعتراض می‌کردم، اخرش من کوتاه می آمدم. یعنی چاره‌ای نداشتم. هانیه تیر آخر را زده بود.
_ همین‌جوری بودی که اون بدبخت دمش و گذاشته رو کولش رفته. آدم بودی، با همون زندگی می‌کردی. ولی فکر نکن، من مثل اونم. میرم مهریه‌مو می‌زارم اجرا، هر صدتاشو می‌گیرم، از جامم تکون نمی‌خورم. هرکی ناراضیه، هری.
قبل از ازدواج، فکر می‌کردم، فقط زن است که با لباس سفید می‌رود و با هر بدبختی، می سازد، تا با کفن سفید، از دست زندگی اجباری راحت شود. ولی حالا خودم مردی بودم که، سرزنش‌های طلاقم را تحمل می‌کردم، فشار اقتصادی هزینه‌های زندگی بر دوشم بود، و با یک زن بی‌عاطفه و بدجنس سر بر یک بالش می‌گذاشتم. همان‌طور که زن برای بعضی مردها، مانند یک کلفت است. من هم برای هانیه یک نوکر بودم که جان بکنم و خرجش را بدهم.
خیلی به طلاق فکر کرده بودم، ولی آیا بعد از طلاق آینده‌ای داشتم. همین الان تا خرخره زیر قرض بودم، در صورت پرداخت مهریه‌ی هانیه، دیگر تا ابد نمی‌توانستم کمر راست کنم. غیر از آن چه کسی به مردی که دو ازدواج ناموفق داشته، اعتماد می‌کند. قطعا هانیه، اینها را زودتر از من فهمیده بود و بنابراین هر طور که می‌خواست می تازاند. من هم تسلیم شده بودم.
آخرین مسافر را رساندم و رفتم دنبال هانیه. زنگ را زدم، مادرش جواب داد.
_ ممنون بالا نمیام، بی زحمت بگید هانیه بیاد
_ عه، هانیه یادش رفته بگه بهت. دخترخاله‌اش اینجا بود باهاش رفت بیرون، خرید داشتن یه کم. شما می‌خوای بری برو، خسته‌ای. میاد همینجا می‌مونه، فردا میاد خونه
خسته و عصبی، بدون خداحافظی آمدم و پشت فرمان نشستم. اما دستم نرفت روشنش کنم. دوباره پیاده شدم و رفتم زنگ آیفون را زدم. مادرش با شنیدن دوباره‌ی صدای من گفت
_نرفتی؟ من که گفتم هانیه همین‌جا می‌مونه
انقدر عصبانی بودم که توانستم بی‌توجه به آینده‌ی سیاهم، بگویم
_ نیومدم دنبالش. اومدم بگم بهش بگید برای همیشه همین‌جا بمونه.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. هوشنگ مرادی مجد گفت:

    سلام بانو ، مدتی است که دیگر نمی نویسی ،
    علت را نمی دانم ، ولی هر چه باشد ، با نوشتن
    آرامش خواهی یافت ، بخصوص شما که زیبا می نویسی ،
    برای شما آرزوی سعادت و سلامت و برای کشورم
    اعتبار و شرف آرزو میکنم ،
    سربلند و سبز باش ای جنگل انسان

  2. آنیتا گفت:

    بیشتر فشار خانواده مقصر بود.
    ولی نه حق با پسر بود و نه دختر ها .
    کاش می دونستن برا چی ازدواج میکنن.

    فرهنگ اشتباه ازدواج سنتی و ازدواج کن درست میشه تو شهر ما هم زیاده.

    داستان رو عالی نوشتین.

  3. حبیب الهی گفت:

    عالی بود
    آخر داستان هم خوب بود👌
    هرچند مشکلات بیشتر میشه ولی سوختن و ساختن خیلی سخته و عذاب آور

  4. فاطمه تفقدی گفت:

    آخرشو خوب اومدی ، یکم جنم مردونه نشون داد از خودش اقلا دلم خنک شد😅!! توی بقیه ماجرا بیشتر یه مرد ضعیف و بی عرضه بنظر میرسید تا مردی که جفای روزگار مهجورش کرده باشه!
    ولی اینکه خودتو جای یک مرد گذاشتی و نوشتی عالیه. موفق باشی.

    • حسین شهریاری گفت:

      درود بر شما . یه جاهایی باهات موافقم

    • مصیماه گفت:

      جنم نشون داد ولی باز باید راه دادگاه رو بره و بیاد و مهریه بده و تو جامعه بدنام بشه. ترس از همینا باعث شده بود اعتراض نکنه. خیلیا اینطورن در جامعه‌ما. تو کار و درس و بقیه چیزها زرنگ و کاربلد اند ولی درمورد ازدواج بخاطر نارسایی قوانین مجبورن بسوزن و بسازن. چه زن چه مرد.
      ممنونم از توجه‌ت🌿❤

  5. hooshang.moradiarak0902@gmail.com گفت:

    دل نوشته واقعی ‘ ازدواج های نامناسب ‘ دخالت خانواده ها و یک عمر تحمل ‘ درد مشترک ازدواج های ایرانی ‘ بازم شانس آورده
    که بچه دار نشده ‘ همیشه همینطوره ‘ یکه نمی فهمه یکی تحمل می کنه ‘ بعد هم ‘ افسوس که نامه جوانی طی شد ””’

    • مصیماه گفت:

      بله متاسفانه. سعی کردم فرهنگ غلط مون رو نشون بدم، برداشت شما خوشحالم کرد. در حد خودم موفق بودم. مرسی

  6. حسین شهریاری گفت:

    آفرین کار خوبی کردی که گفتی هانیه خونه مامانش بمونه😉
    عالی بود داستان فوق العاده زیبایی بود . واقعا این روزها شرایط بدی شده . خیلی ها شرایط یکدیگر رو درک نمیکنند .