تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

نزاع خدایان
نویسنده: محمد پارسا

در روزهای گرم مصر، پسری جوان برای راز و نیاز بر بالای کوه رفت تا برای رسیدن به سعادت دعا کنند و از ثوث خدای علم و دانش پرسید: «تو عالم ترین شخص در جهان هستی، به من بگو کدام خدا قوی ترین آنهاست؟» ثوث کمی اندیشید و قبل از اینکه جوابی بدهد ست خدای هرج‌ومرج و بیابان ظاهر گردید و گفت: «خب معلوم است من.» پسر جوان کمی‌ اندیشید و گفت: «پس پادشاهت ازیریس چی؟» ثوث همچنان حرفی نزد و نمی‌خواست مزاحم شود و فقط از دور نگاه می کرد.

– او خدای مقتدری نیست. اینکه عده زیادی او را می‌پرستند دلیل قدرتش نیست.

+ ولی او پادشاه توست پس قوی‌تر است.

در همین هنگام خدایان دیگر نیز آمدند و خود را برتر از دیگران خواندند. در این بین پسر جوان گفت: «خب بهتر است برای فهمیدن آن مسابقه‌ای ترتیب دهیم.» او در ادامه حرف‌هایش تاکید کرد برای فهمیدن این موضوع باید هرکس یکی از خواسته‌های او را اجابت کند تا بداند که چه کسی قوی‌تر است و بهتر آن را انجام می‌دهد.

«من از پتح می خواهم مرا در شغل و کارم موفق گرداند و آیزیس به من کمک کند تا ازدواج کنم و آپیس فرزندانم را در شکم همسرم پرورش دهد و در این مدت ست زندگیم را از هرج و مرج دور نگه دارد.»

ست با خود چنین اندیشه بود که تنها راه برتری بر خدایان دیگر پادشاهی در میان آنهاست هست. در آن مدت برای تکیه زدن بر تخت پادشاهی نقشه می‌کشید تا بالاخره در فرصتی مناسب برادرش ازیریس را فریب داد و کشت و تکه‌تکه‌اش کرد. آیزیس بعد از وصل کردن تکه های همسرش او را دوباره ساخت و فرزندی به نام هوروس به دنیا آورد. در تمام مدتی که هوروس در حال رشد بود تنها با فکر انتقام زندگی می‌کرد. گاهی برای دیدن پدرش به سرزمین مردگان می‌رفت ولی خوب می‌دانست پدرش هیچ گاه نمی‌تواند در بین زندگان باشد و حالا خدای مردگان است.

سرانجام روزی از روزها هوروس به کاخ ست حمله کرد و با او جنگید و در این بین ست با شمشیر بر چشم چپ او کوفت و آن را کور کرد ولی در نهایت شکست خورد و به زانو افتاد ولی هوروس به خاطر اصرارهای مادرش، آیزیس، از کشتنش صرف نظر کرد. سال‌ها بعد در زمان پیری آن پسر جوان ثوث به ملاقات او آمد و گفت: «آیا به راستی حالا می‌دانی که کدام خدا قوی‌ترین است؟»

+ آری، تو.

– شاید باشم شاید هم نباشم ولی تو قطعاً باهوش‌ترین فرد در تمام انسان‌ها هستی.

لحظاتی بعد ازیریس دست پیرمرد را گرفت و او را با خود به سرزمین مردگان برد.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. آنیتا گفت:

    خیلی قشنگ بود.
    منم الهه های باستانی رو دوست دارم

  2. پرستو انصاری گفت:

    اسم خدایان تشویقم کرد رفتم دربارشون سرچ کردم😃
    برام خیلی جالب بود و سر ذوقم آورد، نوشتن درباره خدایان باستان و اساطیری خیلی جالب و در عین حال سخت و نیازمنده تحقیقه و خیلی خوبه که سراغ همچین موضوعات خلاقانه و جالبی میرید.
    خسته نباشید